پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳

آن‌چه درباره‌‌ی اقتصاد امریکا به شما نمی‌گویند / احمد سیف

ecomonic_collapse

قبل از هرچیز باید بگویم که منبع بخش عمده‌ای از داده‌های آماری که دراین نوشته مورد استفاده قرارگرفته است کتاب «سیاره‌ی پونزی» است که میچ فیرشتاین نوشته و در 2012 برای اولین بار چاپ شده است. منابع دیگر را به جای خویش به دست خواهم داد.

برای این که بتوانیم وضعیت کنونی اقتصاد امریکا و شماری دیگر از اقتصادهای سرمایه‌داری را بهتر درک کنیم باید ابتدا به ساکن مختصری درباره طرح پونزی بگویم. این طرح که نامش را از یک امریکاییِ ایتالیایی‌تبار به میراث برده است طرحی است که ممکن است دیر و زود داشته باشد ولی سوخت و سوز ندارد. یعنی سرانجام فرومی‌پاشد. چارلز پونزی، در نوامبر 1903 درحالی که فقط 2.5 دلار پول نقد داشت به بوستون رسید. ابتدا در یک رستوران کار می‌کرد و از ظرف‌شویی به گارسونی رسید ولی چون سر یک مشتری کلاه گذاشت اخراج شد. بعد کارمند بانک شد ولی بانک ورشکست شد و بعد هم به خاطر تقلب در صدور یک چک به زندان رفت. سپس مدتی درتجارت انسان ـ قاچاق مهاجران غیر قانونی ایتالیایی ـ شرکت کرد و سر از زندان درآورد. مدتی بعد ازدواج و بعد یک بنگاه بازاریابی ایجاد کرد که آن هم دوام نیاورد. تا این که روزی نامه ای از اسپانیا دریافت کرد که حاوی چند کوپن ارسال جواب بین‌المللی[1] بود. کار این کوپن‌ها این بود که اگر شما ساکن اسپانیا بودید می‌توانستید از این کوپن‌ها خریداری کرده برای دوستان و آشنایان خود درخارج از اسپانیا بفرستید و آن‌ها می‌توانستند از آن برای ارسال نامه و بسته‌های پستی به شما استفاده کنند و از پست‌خانه‌ی محلی تمبر خریداری نکنند. تازه جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود تورم بدهی جنگ و شیوع آنفلونزا باعث شد که قیمت مقایسه‌ای این کوپن‌ها به شیوه‌ی خاصی تغییر کند. برای مثال پونزی دریافت که قیمت این کوپن‌ها در ایتالیا 25% بهای اسمی‌شان در امریکاست. یعنی اگر 10 دلار صرف خرید این کوپن‌ها در ایتالیا می‌شد ارزش اسمی‌اش در امریکا 40 دلار بود. پونزی که درعین حال آدم زیرکی هم بود امکان «سودآوری» را زیاد دانست. از کارش استعفا کرد. مقداری پول قرض کرد و پول را برای دوستان و بستگان خود در ایتالیا فرستاد و از آن‌ها خواست برایش از این کوپن‌ها بخرند و کوپن‌ها را برایش به امریکا بفرستند. به محض دریافت آن‌ها کوشید آنها را نقد کند. اگرچه این کوپن‌ها قابل خریدوفروش بود ولی مقررات دست‌وپاگیر بوروکراسی کار را دشوار کرده بود. پونزی ولی ناامید نشد. به دوستانش در بوستون مراجعه کرد و ضمن توضیح وضعیت کوپن‌ها به آن‌ها وعده داد که هر وامی که به او بدهند او بعد از سه ماه دو برابر آن را پس می‌دهد. برخی دوستانش داستان را باور کردند و پونزی «بنگاه مبادله‌ی اوراق بهادار» ایجاد کرد. درحالی که فعالیت عمده‌اش دادوستد تمبرهای پستی بود.

وعده‌های پونزی تمامی نداشت. به هرکسی که مشتری تازه‌ای معرفی می‌کرد کمیسیون قابل‌توجهی می‌پرداخت. در فاصله‌ی پنج‌ماه تا مه 1920 پونزی بیش از 400 هزار دلار درآمد داشت که به پول امروز 20 میلیون دلار می‌شود. اگر سرمایه‌گذاری می‌خواست طرح را ترک کند مشکلی نبود. پونزی به وعده وفا می‌کرد. البته گفتنی است که اگرچه این تمبرها هرگز خریدوفروش نشد ولی پونزی با پولی که از سرمایه‌گذاران تازه می‌گرفت به سرمایه‌گذاران قبلی سودهای افسانه‌ای می‌پرداخت. روشن است همه‌ی کسانی که پول خود را پس می‌گرفتند به صورت عاملان مبلغ این طرح در جامعه درمی‌آمدند. کار پونزی رونق گرفت. طولی نکشید که در یک بانک بوستون پونزی سه میلیون دلار ودیعه گذاشت و بعد سهام‌دار همان بانک شد. برای خود یک کاخ باشکوه خرید و زندگی لوکس و تشریفاتی داشت. وقتی یک نویسنده‌ی محلی درروزنامه ای وجاهت قانونی کارهای پونزی را به پرسش گرفت پونزی به دادگاه شکایت برد و 500 هزار دلار غرامت گرفت. همه چیز به نظر کار می‌کرد. به همه‌ی کسانی که پول‌شان را می‌خواستند پول‌شان پرداخت می‌شد و خود پونزی هم زندگی پرهزینه‌ای داشت.

ولی واقعیت این است که طرح‌هایی از این نوع عمر محدودی دارند و دیر یا زود کشتی‌شان به گل می‌نشیند. کوپن‌های بین‌المللی تنها نقش تبلیغاتی داشتند و کاری که پونزی می‌کرد این که پول‌های دریافتی را به ودیعه در بانک می‌گذاشت و 5% بهره می‌گرفت ولی به صاحبان پول‌ها وعده‌ی 50% بهره در هر 45 روز می‌داد. هزینه‌ی چشمگیر زندگی‌اش هم بود. واقعیت این که بخش بدهی حساب‌ها هر 45 روز 50% بیش‌تر می‌شد و بخش دارایی‌ها هم به خاطر ولخرجی‌های پونزی آب می‌رفت و کم‌تر می‌شد. ناگفته روشن است که این طرح قابل‌دوام نبود و نمی‌توانست ادامه یابد. بنگاه پونزی سرانجام ورشکست شد. خیلی‌ها پس‌انداز زندگی خود را در این میان از دست دادند. کسانی هم بودند که خانه‌های خود را گرو گذاشته وام گرفتند و پول را به پونزی پرداخت کرده بودند. این خانه‌ها هم از دست رفت. در12 اوت 1920 پونزی خود را به مقامات دولتی تسلیم کرد و پس از محاکمه به پنج سال زندان محکوم شد. همین که از زندان آزاد شد این بار به شکایت ایالت ماساچوست دادگاهی شد و به 7 سال زندان محکوم شد. از جزئیات بیشتر چشم‌پوشی می‌کنم ولی در ژانویه‌ی 1949 در فقر و نداری مطلق و همچون شخصی گمنام در بیمارستانی در ریودوژانیرو درگذشت.

غرض از بازگفتن خلاصه‌ی زندگی چارلز پونزی این بود که بدانیم چه شد نامش در تاریخ باقی ماند. اما مشخصه‌های طرح پونزی چیست؟[2]

طرح پونزی معمولاً هر نوع ماجراجویی مالی است که سود ودیعه‌گذاران با اصل پول ودیعه‌گذاران تازه تأمین مالی می‌شود. تا زمانی که جریان ودیعه‌گذاران تازه ادامه می‌یابد یک طرح پونزی تداوم می‌یابد. همین که این جریان به دست‌انداز می‌افتد طرح پونزی هم فرو می‌پاشد.

در نگاه اول ممکن است بر این باور باشید که ودیعه‌گذاران هوشمند نبودند و درنتیجه هر آن‌چه بر سرشان آمد سزاوارشان بود. ولی با پیچیدگی بازارهای مالی طرح‌های پونزی هم پیچیده‌تر شده‌اند و به همین دلیل تکرار می‌شوند و ادامه می‌یابند. یکی از نمونه‌های جدیدتر طرح پونزی را برنی مادوف اجرا کرد که در 2008 شاهد فروپاشی امپراتوری مالی‌اش بودیم. زیان ودیعه‌گذاران درطرح مادوف 18 میلیارد دلار بود و اگر پونزی به 5 سال زندان محکوم شد مادوف را به 150 سال زندان محکوم کرده‌اند. برخلاف پونزی مادوف مقام و جایگاه برجسته‌ای در بازارهای مالی داشت. رییس هیئت مدیره‌ی انجمن دلالان اوراق بهادار و عضو هیئت مدیره‌ی انجمن صنایع اوراق بهادار و رییس هیئت مدیره‌ی نزدک بود. اگرچه طرح او اندکی پیچیده‌تر بود ولی اصل اساسی همان بود. سود ودیعه‌گذاران از ودیعه‌های تازه پرداخت می‌شد، نه از سودهای به دست آمده در نتیجه‌ی فعالیت‌های مالی و اقتصادی. اگر نظام نظارتی مؤثری وجود داشته باشد یافتن طرح‌های پونزی بسیار ساده است چون بخش بدهی متورم می‌شود و بخش دارایی همیشه کمبود دارد.

آن‌چه برای بخش دوم این یادداشت لازم است ترسیم خطوط کلی یک طرح پونزی است که اکنون در اقتصاد جهان شاهد ظهور و بزرگ‌ترشدن‌اش هستیم. برای نشان دادن این طرح، از اقتصاد امریکا شاهد می‌آورم و اضافه کنم که اگر وضعیت در شماری دیگر از اقتصادهای معتبر سرمایه‌داری بدتر نباشد بهتر هم نیست.

چرا از طرح پونزی سخن می‌گویم؟

·         دارایی‌های ناکافی و اغلب غیر قابل توصیف و ارزیابی

·         کمبود نظام حسابداری مؤثر و به‌کارگیری حسابداری متقلبانه

·         نظارت ناکافی و غیر مؤثر و کنترل‌زدایی گسترده در اقتصاد جهان

·         زمینه‌ی فرهنگی ثروتمند شدن آنی و باور به این که آدم هرچه حریص‌تر باشد بهتر است.

·         ظرفیت غیرقابل تصور برای فریب خویش و دیگران

با این مقدمه برسم به موضوع اصلی این یادداشت

آن‌چه درباره‌ی اقتصاد امریکا به شما نمی‌گویند؟

با غالب شدن بخش مالی در اقتصاد سرمایه‌داری ما شاهد ظهور و پیدایش یک طرح پونزی گسترده در اقتصاد جهان هستیم. منظورم از طرح پونزی هم به گردن گرفتن تعهدات مالی بسیار زیاد است که به گمان من دولت‌ها قادر به ادای این تعهدات نیستند و دیریا زود زمان حساب پس دادن فرا خواهد رسید. همان‌گونه که به‌اختصار در تجربه‌ی پونزی و مادوف دیدیم در پیوند با طرح پونزی پرسش اساسی این نیست که آیا این طرح فرومی‌پاشد یا خیر، بلکه سؤال اساسی این است که این طرح کی فرو خواهد پاشید و همین پرسش درباره‌ی اقتصاد جهانی که این طرح را تجربه می کند صادق است.

براین باورم که بخش اول این طرح در سپتامبر 2008 فروریخته است وقتی لی‌من برادرز اعلام ورشکستگی کرد. البته پیش از آن بر استرنر هم ورشکست شده بود ولی ورشکستگی لی‌من برادرز از قماش دیگری است. کل دارایی‌های این بانک 639 میلیارددلار بود و کل بدهی‌ها هم 768 میلیارد دلار یعنی بانک نزدیک به 130 میلیارد دلار کسری داشت. در هفته‌ها و ماه‌های پس از ورشکستگی لی‌من برادرز خبرهای ناگوار دیگری هم از راه رسید. جنرال موتورز، گلدمن ساکس، سیتی گروپ، مریل لینچ و سرانجام AIG شرکت بیمه‌ی غول‌پیکر امریکا هم به کمک‌های اضطراری دولت نیازمند شدند. فقط جلوگیری از ورشکستگی کامل AIG برای مالیات‌دهندگان امریکایی 183 میلیارد دلار هزینه دربرداشت. این مشکلات به امریکا محدود نبود. در انگلیس و ایرلند و شماری دیگر از کشورها شاهد همین ورشکستگی‌ها هم بودیم. اگر چه مرحله‌ی اول به آخر رسیده است ولی به نظر می‌رسد یک طرح پونزی به‌مراتب عظیم‌تر شکل گرفته است که مثل هر طرح پونزی دیگری سرانجام فرو خواهد پاشید.

وقتی لی‌من برادرز ورشکست شد و نظام مالی جهانی را به زلزله انداخت کل بدهی بانک حدود 0.77 تریلیون دلار بود در ازای‌اش بانک 0.64 تریلیون دلار دارایی داشت. حالا ایتالیا را داریم با 2 تریلیون دلار بدهی و بدهی ژاپن هم 10 تریلیون دلار است و البته امریکا و انگلیس را هم داریم که بدهی‌شان به‌مراتب بیش‌تر است که به آن می‌رسیم. برآورد رسمی کل بدهی امریکا 14 تریلیون دلار است. این رقم را به خاطر داشته باشید چون به آن باز خواهیم گشت.

تا همین اواخر، یعنی حدوداً تا 1980، بدهی دولت‌ها تقریباً درهمه‌ی کشورها به شیوه‌ی مشابهی تغییر می‌کرد. در زمان یک فاجعه‌ی ملی، جنگ و بازسازی خرابی‌های جنگ نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی افزایش می‌یافت و در دوران صلح و ثبات نسبی این نسبت کاهش می‌یافت. ولی این رابطه از 1980 به این سو قطع شد. در 1929 نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی درامریکا 16% بود و سپس پنج سال بعد در نتیجه‌ی بحران بزرگ این رقم 41% شد. به خاطر زمینه‌سازی برای جنگ و بعد جنگ در 1946 این نسبت به 120% افزایش یافت. با این همه وقتی ریگان رییس‌جمهور شد این رقم 32% شده بود و درادامه در نتیجه‌ی سیاست مالی نادرست و زیان‌بخش ریگان و بوش پدر نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی 63% شد. در دوره‌ی کلینتون این نسبت به‌شدت کاهش یافت تارسیدیم به دوره‌ی بوش پسر. برای این سال‌ها هزینه‌ی اشغال عراق را سه تریلیون دلار برآورد می‌کنند و اشغال افغانستان نیز یک تریلیون دلار هزینه داشت. علاوه برآن درشرایطی که بودجه‌ی دولت کسری هنگفتی داشت بوش سه تریلیون دلار از مالیات‌ها کاست. پی‌آمد کاستن از مالیات در زمان کسری بودجه درواقع جایگزین‌کردن وام با درآمدهای مالیاتی است یعنی نسل‌های آینده باید علاوه بر اصل بهره‌ی آن را هم بپردازند و به همین خاطر هم هست که شماری از اقتصاددانان کاستن از مالیات‌ها با وجود کسری بودجه را درواقع افزایش مالیات‌ها می‌دانند.

بااین‌همه دولت بوش به چنین کار نابخردانه‌ای دست زد و بعد می‌رسیم به بحران بزرگ 2008 و شاهد از کنترل خارج شدن بدهی‌ها هستیم. در آغاز اجازه بدهید ارقام و آماری به دست بدهم تا مقیاس این مشکل کمی روشن شود. در جدول یک ارقام هزینه‌های مختلف دولت امریکا ارائه شده است.

جدول یک ـ ارقام به میلیارددلار

هزینه‌ی ناخالص

هزینه‌ی خالص

تضمین شده‌ها

برای نجات اوراق بهادار

873

265

-

خزانه‌داری امریکا

527

510

3355

فدرال رزرو

3142

2632

2018

بیمه‌ی ودیعه‌های فدرال

0

0

2475

متفرقه

26

17

7621

کل

4568

3424

15469

 

در جدول یک در سرفصل «متفرقه» مشاهده می‌کنیم که 7621 میلیارددلار تعهدات تضمین شده است که عمدتاً به وام‌های مسکن مربوط می‌شود. نکته این نیست که همه‌ی این مبلغ که بیش از 50% تولید ناخالص داخلی امریکاست به یک‌باره اجرایی می شود ولی در این که چنین احتمالی وجود دارد تردید نمی‌توان کرد. نیل باروفسکی، یکی از بازرسان طرح «برای نجات اوراق بهادار»، مدعی شد که کل تعهداتی که مالیات‌دهندگان امریکایی به گردن گرفته‌اند 23.7 تریلیون دلار است و از دولت انتقاد کرد که در کنار این تعهدات عظیم اقدامات لازم برای شفافیت و استفاده‌ی بهینه از آن صورت نگرفته است. درضمن، می‌دانیم که سیاست‌پردازان امریکایی سقف وام‌ستانی دولت را به 16.7 تریلیون دلار افزایش داده‌اند؛ البته قرار شد به‌ازای کاستن از کسری‌ها به میزان 2.4 تریلیون دلار این سقف تازه اجرایی شود. خواهیم دید که کسری پیشنهادی واقعی نیست و اتفاق نخواهد افتاد. می‌دانیم که میزان وام‌ستانی برای سال مالی 2012 معادل یک تریلیون دلار است. پیش‌تر گفتم که میزان بدهی دولت امریکا معمولاً در واکنش به جنگ و بازسازی پس از جنگ افزایش می‌یافت و در دیگر موارد این نسبت روند نزولی داشت ولی از 1980 به این سو این رابطه قطع شده است و به جز اندکی بهبود در دوره‌ی کلینتون این روند افزایشی شده است. در مباحثات مربوط به کاستن از کسری که در اوت 2011 درمیان اعضای کنگره درگرفت قرار شد هزینه‌های رفاه اجتماعی دولت فدرال 741 میلیارددلار «کم‌تر» شود. ادعا شد که تأثیر نهایی این اقدام از این میزان هم بیش‌تر خواهد بود چون با وام‌ستانی کم‌تر بهره‌ی کم‌تری هم باید پرداخت شود و کل کاهش را 917 میلیارددلار برآورد کرده‌اند ولی آن‌چه از ارقام دولتی می‌دانیم و این ارقام نشان می‌دهد این است که هزینه‌های دولتی تا 2021 قرار است هر ساله افزایش یابد. درضمن ادعا شده است که شاهد 1.5 تریلیون دلار کاهش بیش‌تر هم خواهیم بود ولی روشن نیست که کدام برنامه قرار است بودجه‌ی کم‌تری داشته باشد. به نظر می‌رسد که بخش عمده‌ای از این صرفه‌جویی‌ها اساس درستی ندارند. شیوه‌ای که سیاست‌پردازان عمل می‌کنند به تعبیری حساب‌سازی است. برای مثال فرض کنید که برای 2025 می‌خواهید پنج تریلیون دلار هزینه کنید و بعد تصمیم‌تان تغییر می‌کند و می‌خواهید چهار تریلیون دلار هزینه باشد و این‌جا آن یک تریلیون دلار را صرفه‌جویی «حساب» می‌کنند. در واقعیت زندگی اقتصادی ولی این نوع «صرفه‌جویی‌ها» تقریباً بی‌معناست. با این همه، می دانیم که بودجه‌ی سال 2012 بیش از یک تریلیون دلار کسری دارد و از کل هزینه‌ها که 3.6 تریلیون دلار است قرار شد تنها 22 میلیارددلار کاسته شود. و اگر این ارقام واقعی است من یکی نمی‌دانم 917 میلیارد دلار کسری را از کجا آورده‌اند؟ وقتی در بودجه‌ی 2012 اندکی دقیق‌تر می‌شویم مشاهده می‌کنیم که برآوردهای جالبی دارد.

جدول دو ـ برآوردهای بودجه‌ی 2012 امریکا

2012

2013

2014

2015

2016

نرخ رشد

3.6

4.4

4.3

3.8

3.3

نرخ بیکاری

8.6

7.5

6.6

5.9

5.5

نرخ تورم

1.8

1.9

2

2

2.1

نرخ بهره

3.6

4.2

4.6

5

5.2

 

 

ظاهراً برخلاف آن‌چه در واقعیت می‌گذرد متغیرها در راستایی تغییر می‌کنند که برآورد بودجه‌ی 2012 درست درآید. یعنی بیکاری کاهش می‌یابد. نرخ رشد به نسبت بالا حفظ می‌شود و نرخ تورم هم تقریباً ثابت می‌ماند. ولی درواقعیت زندگی نرخ بیکاری درسطح بالایی باقی مانده است. نرخ رشد را به سوی پایین «تصحیح» می‌کنند و تورم هم رو به افزایش است. به داستان تورم برخواهم گشت.

واقعیت این است که سیاست‌پردازان امریکایی نه درباره‌ی میزان وام‌ستانی جدی هستند و نه درباره‌ی کاستن از هزینه‌ها. پیش‌تر گفتم که رقم واقعی بدهی امریکا را 14 تریلیون دلار ثبت کرده‌اند ولی ببینیم چرا این رقم نادرست است.

·         مالیات درامریکا

یکی از وجوهی که به اقتصاد امریکا و به رفتار دولت خصلت پونزی می‌دهد مقوله‌ی مالیات و هزینه‌ها در امریکاست. در 1980 نرخ مؤثر مالیات دولت فدرال  11.4% بود ولی در 2010 این رقم به 4.7% کاهش یافته است. مسئله این است که با این میزان مالیات نمی‌توان هزینه‌ها را بدون وام‌ستانی تأمین کرد. نرخ مالیات دولت فدرال امریکا تقریباً از همه‌ی کشورهای سرمایه‌داری کم‌تر است. نرخ مالیات بر سود شرکت‌ها به نسبت بالاست ـ 35% ـ ولی به شکل و صورت‌های مختلف پرداخت یارانه، معافیت‌ها و گریزگاه‌های قانونی میزان مالیاتی که جمع می‌شود قابل‌توجه نیست. برای مثال، جنرال الکتریک در 2010، 14.2 میلیارد دلار سود داشت که 5.1 میلیارد دلار آن در اقتصاد امریکا به دست آمد ولی خالص مالیات پرداختی جنرال الکتریک در این سال منفی بود. در گزارشی که در2011 تهیه شد می‌خوانیم در دو سال گذشته اکسون موبیل 9910 میلیون دلار در امریکا سود داشت ولی آن‌قدر معافیت و یارانه دریافت کرد که تنها 39 میلیون دلار مالیات پرداخت. در 2008 اداره‌ی بازرسی دولت اعلام کرد که درطول 1998 تا 2005 بیش از 72% از شرکت‌های خارجی حداقل در یک سال حتی یک سنت هم مالیات نپرداختند. برآوردی که از این مالیات‌های نپرداخته داریم 163 میلیارددلار است. برآورد معافیت‌های مالیاتی درامریکا سالی یک تریلیون دلار است که اتفاقاً با کسری بودجه‌ی سالانه برابر است. یعنی اگر این معافیت‌ها نباشد بعید نیست که امریکا کسری بودجه هم نداشته باشد.

-   پنتاگون

پنتاگون یا وزارت دفاع امریکا هم نقش جالبی در ظهور این طرح عظیم پونزی دارد. درسال 2010 بودجه‌ی پنتاگون 698 میلیارددلار بود که 43% از کل هزینه‌های نظامی جهان است. نکته این است که مسئولیت‌های پنتاگون تنها به امریکا محدود نمی‌شود بلکه درواقع به صورت «وزارت دفاع» برای جهان عمل می‌کند. پرسش این است که در شرایطی که دولت ناچار است هرروزه از بازارهای مالی وام بگیرد آیا هم‌چنان امریکا نیاز دارد که حدود 800 پایگاه نظامی درجهان داشته باشد؟ از آن گذشته، شیوه‌ی هزینه کردن بودجه هم هزار اما و اگر دارد. برای مثال جنگنده‌ی اف 35 را در نظر بگیرید. درهمان ابتدای کار طولی نکشید که هزینه‌ی تولید هر واحد به 150 میلیون دلار افزایش یافت. از آن گذشته حداکثر فاصله‌ای که این جنگنده‌ها قادر به پرواز هستند 600 مایل است. به سخن دیگر، اگر قرار است این جنگنده‌ها مفید باشند ناوهای هواپیمابر لازم است. یک ناو هواپیمابر در کل بین 15 تا 20 میلیارد دلار هزینه دارد. دولت امریکا درحال حاضر 11 ناو هواپیمابر دارد ـ 165 تا 220 میلیارد دلار هزینه ـ و جالب است اگر در نظر بگیریم که هیچ کشور دیگری از این ناوها ندارد. به گفته‌ی کارشناسان نظامی با این همه هزینه درجه‌ی امنیت‌شان چندان زیاد نیست.

·         هزینه‌های بهداشتی

حتی قبل از روی کارآمدن اوباما بخش بهداشت در امریکا یک فاجعه‌ی تمام‌عیاربود. در مقایسه با دیگر کشورهای سرمایه‌داری فقط در مکزیک، لهستان و مجارستان وضع از امریکا ناگوارتر است. هیچ کشوری درجهان به اندازه‌ی امریکا برای نظام بهداشتی هزینه نمی‌کند ولی نظام بهداشتی امریکا بهترین نمونه‌ی اتلاف منابع و امکانات است. در 2009 هزینه‌ی سرانه‌ی بهداشت در امریکا 7960 دلار بود که بیش از دو برابر هزینه‌ی سرانه‌ی بهداشت در انگلیس، ژاپن، ایتالیا، فرانسه و استرالیاست. با این همه، این نظام بهداشتی بسیار پرهزینه، دستاوردهای قابل‌توجهی ندارد یعنی سطح بهداشت عمومی درامریکا از دیگر کشورهای سرمایه‌داری به‌مراتب پایین‌تر است. شاید با توجه به این وضعیت ناامیدکننده بود که اوباما طرح بهداشتی خود را پیش کشید. هزینه‌ی سالانه‌ی طرح اوباما سالی 143 میلیارد دلار برآورد شده است. پیش‌بینی‌ها این است که هزینه‌ی واقعی از این میزان بیش‌تر خواهد بود.

برگردم به کل بدهی در اقتصاد امریکا اگرچه رقم رسمی کل بدهی 14 تریلیون دلار است ولی در 2005 کوخیل و اسمترز کل بدهی و تعهدات مالی دولت امریکا را 65.9 تریلیون دلار برآورد کردند که بیش از 4.5 برابر تولید ناخالص داخلی امریکا و بیش از تولید ناخالص داخلی جهان است. اگرچه این برآورد به هشت سال پیش برمی‌گردد و باید بازنگری شود ولی بگذارید به اجزای آن بپردازم که چرا رقم رسمی بدهی دولت واقعیت ندارد. در چهار عنوان این مسئله را بیشتر وارسی می‌کنم.

·         تعهدات بیمه‌ی بازنشستگی

پیش از آن‌که از وضعیت در امریکا سخن بگویم اشاره کنم که به دو شیوه می‌توان بیمه‌ی بازنشستگی را مدیریت کرد. الگوی اول این که کارفرما و کارمند و کارگر متعهد می‌شوند که هرساله مقدار مشخصی پول کنار بگذارندو اگر هر ساله این مبلغ به‌ازای هر کارمند و کارگر پرداخت شود دلیلی ندارد درپایان دوره این صندوق کمبود منابع داشته باشد. کمبود این الگو این است که میزان بیمه‌ی بازنشسگی که شخص پس از بازنشستگی دریافت می‌کند نامشخص است و بستگی دارد که منابع جمع‌آوری شده چه‌گونه سرمایه‌گذاری شود و چه میزان درآمد ایجاد شده باشد. الگوی دوم ولی الگویی است که دولت فدرال و دولت‌های محلی و شهرداری‌ها در امریکا در پیش گرفته‌اند و در این الگو میزان درآمد و حقوق شما پس از بازنشستگی از پیش مشخص و معلوم است. یکی از تفاوت‌های این دو الگو این است که در الگوی اول مسئولیت اصلی را کارمند و کارگر به عهده دارند که برای رسیدن به حقوق بازنشستگی مشخص منابع کافی را صرفه‌جویی و سرمایه‌گذاری کنند، ولی در الگوی دوم تقریباً تمام این مسئولیت به گردن کارفرما می‌افتد. برای این که الگوی دوم گرفتاری مالی پیدا نکند لازم است محاسبه شود که چه تعداد از کارمندان در چه تاریخی بازنشسته می‌شوند و چه میزان باید پرداخت شود و قدم دوم البته این است که روشن شود که چه میزان منابع مالی لازم است و جه میزان منابع مالی وجود دارد. فرض کنید محاسبه می‌کنید که برای پرداخت حقوق بازنشستگی خود به کسانی که بازنشسته شده‌اند به 100 میلیون تومان نیاز دارید ولی وقتی منابع دردسترس را محاسبه می‌کنید متوجه می‌شوید که تنها 90 میلیون تومان دارید. روشن است که 10 میلیون تومان کسری دارید و چون تعهد پرداخت 100 میلیون تومان براساس قانون است کسری 10 میلیون تومانی هم براساس موازین قانونی باید تأمین شود. روشن است دولتی که از لحاظ مالی مسئول باشد می‌کوشد به تعهدات قانونی خود عمل کند و منابع کافی را کنار بگذارد ولی درامریکا متأسفانه این‌گونه نیست. همین‌جا اشاره کنم که ارقام رسمی بدهی دولت کسری نظام بازنشستگی را دربر نمی‌گیرد. ولی می‌دانیم که پژوهشی که در 2009 از 116 طرح بازنشستگی دولتی انجام گرفت نشان داد که کل دارایی‌ها 1.94 تریلیون دلار و کل تعهدات هم 2.98 تریلیون دلار است یعنی حتی اگر شیوه‌ی حسابداری ایراد نداشته باشد بیش‌تر از یک تریلیون دلار کسری وجود دارد. اگر از شیوه‌ی حسابداری و حسابرسی مناسب استفاده کنیم روشن می‌شود که کل تعهدات در واقع 5.2 تریلیون دلار است نه 2.98 تریلیون دلار که پیش‌تر گفته بودیم. یعنی خالص کسری که وجود دارد 3.26 تریلیون دلار است. یعنی آمارهای رسمی میزان کسری را بسیار کم‌تر از واقع نشان می‌دهد. از منابع رسمی خبر داریم که دربسیاری از ایالات امریکا ـ از جمله کالیفرنیا و میسی سی‌پی و آلاباما برای تأمین و پرداخت بیمه‌ی بازنشستگی که دولت محلی تعهد کرده است 30 تا 40 % درآمدهای ایالتی از مالیات باید هزینه شود و ناگفته روشن است که پی‌آمدش یا کاستن چشمگیر از هزینه‌های اجتماعی دیگر است یا وام‌ستانی بیش‌تر و یا درنهایت این که دولت‌های محلی ناچارند اعلام روشکستگی کنند.

·         بیمه‌های اجتماعی

پیش‌تر گفتیم که کل بدهی رسمی دولت امریکا تنها 14 تریلیون دلار است که این رقم شامل 3.26 تریلیون دلار تعهدات مالی به بازنشستگان که ظاهراً پولی برای پرداخت‌شان وجود ندارد، نمی‌شود. به سخن دیگر تا همین جا میزان واقعی بدهی و تعهدات دولت فدرال 17.26 تریلیون دلار است که از کل تولید ناخالص داخلی امریکا بیش‌تر است. یکی از پی‌آمدها این است که اگر در یک سال آینده از هر آن‌چه در امریکا تولید می‌شود حتی یک سنت هزینه نشود و صرف بازپرداخت بدهی بشود باز در پایان آن اقتصاد امریکا هنوز بدهی دارد. همراه با بیمه‌ی بازنشستگی در جوامع مدرن از جمله امریکا تعهدات مالی دیگری هم هست که اگرچه ضمانت حقوقی در پرداخت‌شان وجود ندارد ولی بیانگر توافق عرفی بین دولت و مردم‌اند و به همین خاطر دولت‌ها خود را معمولاً موظف می‌دانند به این تعهدات عمل کنند. در امریکا بیمه‌ی فدرال برای کهن‌سالان و بازماندگان و صندوق بیمه‌ی فدرال برای معلولان از عمده‌ترین نهادهای فعال در حوزه‌ی بیمه‌های اجتماعی است. این نهادها هر ساله گزارش مالی‌شان را منتشر می‌کنند. در تازه‌ترین گزارش مالی که این سازمان‌های بیمه منتشر کرده‌اند آمده است که برنامه‌های بیمه‌ی اجتماعی 18.8 تریلیون دلار تعهدات مالی تأمین نشده دارد. به سخن دیگر، دولت امریکا با این مبلغ کسری در این حوزه روبروست.

·         مدی کر

مدی کر دو بخش عمده دارد. بیمه‌ی پزشکی و بخش مربوط به داروها. در تازه‌ترین گزارش مالی آن می‌خوانیم که بخش پزشکی 22.4 تریلیون دلار و بخش داروها هم 16.1 تعهدات پرداخت نشده دارد که باید پرداخت شود. اجازه بدهید با یادآوری این نکته که کل تولید ناخالص داخلی جهان تقریبا 60 تریلیون دلار است از آن‌چه تاکنون گفته ام جمع‌بندی کنم.

جدول سه ـ بدهی‌ها و تعهدات تأمین مالی نشده‌ی امریکا ( ارقام به تریلیون دلار)

بدهی‌های دولت

14.6

تعهدات بیمه‌ی بازنشستگی تأمین مالی نشده

3.3

تعهدات بیمه‌های اجتماعی تأمین مالی نشده

18.8

مدی کر ـ بخش بیمه پزشکی

22.4

مدی کر ـ بخش داروها

16.1

جمع کل

75.2 تریلیون دلار

 

باید یادآوری کنم در جدول سه، تنها رقمی که آمار رسمی دولتی نیست تعهدات بیمه‌ی بازنشستگی است که درارقام رسمی با حسایداری مخدوش میزان‌اش را یک تریلیون دلار ثبت کرده‌اند. دیگر آمار این جدول ارقام رسمی و دولتی هستند که درمجموعه‌ای از گزارش‌های کوتاه و بلند گم می‌شوند و مورد بررسی و ارزیابی قرار نمی گیرند.[3]

حال که این ارقام را مشاهده کرده‌ا‌ید، یادآوری می‌کنم که لارنس کاتلیکوف،[4] استاد دانشگاه بوستون، میران بدهی و تعهدات مالی دولت امریکا را 202 تریلیون دلار برآورد می‌کند که بیش از سه برابر تولید ناخالص داخلی کل جهان است. براساس برآوردهای او پولی که برای پرداخت بیمه‌های بازنشستگی لازم است سالی چهار تریلیون دلار است و اگرچه شاهد رشد اقتصادی خواهیم بود ولی به اعتقاد کاتلیکوف پرداخت هرساله و همه ساله‌ی این مبلغ غیر ممکن است. به گفته‌ی کاتلیکوف به سه شیوه می‌توان با این تعهدات برخورد کرد.

·         چاره‌ای به غیر از کاستن جدی از میزان حقوق بازنشستگی وجود ندارد.

·         مالیات پرداختی باید به‌شدت افزایش یابد.

·         دولت فدرال هم‌چنان به چاپ پول ادامه دهد.

ولی معتقد است که ترکیبی از این سه روش هم می‌تواند درپیش گرفته شود و برآوردش این است که شاهد رشد بسیار در میزان فقر، مالیات پرداختی، نرخ بهره، و نرخ تورم خواهیم بود و تازه آن موقع است که مردم امریکا تصویری حقیقی از واقعیت اقتصادی و مالی‌شان خواهند داشت.

[1]International Reply Coupons

[2] پروفسور مویو هم در این کتاب طرح بازنشستگی امریکا و انگلیس و شماری از کشورهای سرمایه‌داری را یک « طرح پونزی» می‌داند که دولت‌ها قادر به ادای تعهدات خود نخواهند بود.

پی‌نویس‌ها

Dambisa Moyo: How the West Was Lost, Allen Lane 2011.

[3] همه‌ی اطلاعات آماری را از این کتاب گرفته‌ام:

Mitch Feierstein: Planet Ponzi: How the World Got into this Mess…, Transworld Publishers,2012,pp 13-88

[4] http://www.bloomberg.com/news/2010-08-11/u-s-is-bankrupt-and-we-don-t-even-know-commentary-by-laurence-kotlikoff.html

 

درخت بخشنده

 

 

«درخت بخشنده» اثر شل سیلور اشتاین: کتابی برای همه‌کس و همه‌وقت

زهره روحی

images.jpeg

تصویر: سیلوراشتاین
«درخت بخشنده» ترجمه رضی خدادادی (هیرمندی) تهران، نشر آروین، 1377

کتاب درخت بخشنده - The Giving tree
نوشته درخت بخشنده، حاملِ معنایی ژرف در روایتی ساده است. از اینرو اثرگذاریِ خود را سریعتر و راحتر به انجام می‌‌رساند. کتابی که  به آسانی مخاطب خود را به فراخوانیِ پرسش از نحوة هستی در جهان دعوت می‌کند. در این اثر اشتاین بر آن است تا «از خود بیگانگیِ» بشر امروزی را به نمایش درآورد، تا جایی که واکنشی  نوستالوژیک در مخاطب خود برمی‌انگیزد.
در قصة اشتاین، «درخت» نمادی از طبیعت است. طبیعتی که وی تلاش دارد تا آنرا در همان وضعیتِ خویشاوندیِ بشر شناسایی کند. وضعیتی که به باور اشتاین امروزه در اثر غفلت و فراموشیِ آن، به شیئی صرف، جهت «مصرف» تنزل کرده است. قصه در فضایی مأنوس و سرشار از امنیت آغاز می‌شود:

«روزی روزگاری درختی بود....و او پسرک کوچکی را دوست می‌داشت. پسرک هر روز می‌آمد و برگ‌هایش را جمع می‌کرد، از آنها تاج می‌ساخت و شاه جنگل می‌شد. از تنه‌اش بالا می‌رفت، از شاخه‌هایش می‌آویخت و تاب می‌خورد و سیب می‌خورد. با همدیگر قایم باشک بازی می‌کردند و پسرک هرگاه خسته می‌شد، زیر سایه‌اش می‌خوابید. پسرک، درخت را دوست می‌داشت... خیلی زیاد. و درخت خوشحال بود.»

به نظر می‌رسد، پیوند پسرک و درخت، یادگار پیوند انسان و زمین است. دورانی که زمین هنوز مادر انسان بود و جهان خانة وی؛ خشنودی پسرک آسان حاصل میشود و در تک تکِ لذت‌هایش، حضور زمین و جهان دیده می‌شود: «برگ‌هایش را جمع می‌کرد، از آنها تاج می‌ساخت و شاه جنگل می‌شد. از تنه‌اش بالا می‌رفت و...»‌؛
در قصه اشتاین، شادی‌ها، لذتها و آرامش و قرار «انسان»، از پیوندش با زمین مایه می‌گیرد و ثمرة چنین برکاتی از دیدگاه اشتاین، آموزة رحمتِ سپاسگزاری و عشق ورزیدن است: «پسرک، درخت را دوست می‌داشت...خیلی زیاد و درخت خوشحال بود».
در نگاه اشتاین این رابطه فقط محدود به دوران کودکی پسرک است دورانی که پسرک «بازی» می‌دانست؛ و در ـ بازی، و به واسطة بازی، جهان‌‌اش را خلق می‌کرد و احساس خوشبختی می‌کرد. اما از آن پس دوران غفت و فراموشیِ انسان فرا می‌رسد. دورانی که در آن درخت (به عنوان  نماد خصلت طبیعی و حقیقیِ بشر) برای انسان نه دوست، یار و یاور بلکه منبعی است برای ارضاء خواستهای رو به رشدش:

«اما زمان می‌گذشت. پسرک بزرگ می‌شد و درخت اغلب تنها بود. تا یک روز پسرک نزد درخت آمد . درخت گفت: بیا، پسر، از تنه‌ام بالا بیا و با شاخه‌هایم تاب بخور، سیب بخور و در سایه‌ام بازی کن و خوشحال باش" پسرک گفت: "من دیگر بزگ شده‌ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. می‌خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم، می‌توانی کمی پول به من دهی؟... [درخت گفت] من تنها برگ و سیب دارم. سیب‌هایم را به شهر ببر بفروش. آنوقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد. ...و درخت خوشحال بود.»

پسرک، که از دید مخاطب در طی داستان، مراحل رشدِ عقلانیت ابزاری و مصرف‌گرایی را می‌گذراند تا انتهای قصه حتا هنگام پیری و فرتوتی، از سوی نگاه درخت، «پسرک» باقی می‌ماند. و این امر، جدا از نگاه طنزآمیز اشتاین در هیئت راوی و ناظر، حس عطوفتِ ملزم به ایثار و بخشندگیِ از سوی  درخت را به خواننده القاء می‌کند.
باری، در جریان قصه‌گویی به طور ضمنی متوجه می‌شویم که  پسرک در مرحلة نخستِ  دور شدگی از ماهیتِ خویش (فرزند طبیعت)، تقاضایش برای پول  صرفاً جهت خرید سرگرمی‌ست تا بدان وسیله «احساس خوشبختی» کند. به نظر می‌رسد، اشتاین قصد برملا ساختن وضعیت تمسخر آمیز«خوشبختیِ»  انسان معاصر را دارد. خوشبختی‌ای تنزل کرده که در گروی خریدن سرگرمی‌ست!
در مرحله بعدی او «خانه‌»ای می‌خواهد تا تشکیل «خانواده» دهد. از نظر اشتاین، مشکل این نگاه احساس خوشبخت بودن از داشتن خانواده نیست، بلکه «نگرش ابزاری به خانواده» است. نگرش نابالغِ پسرکی که فقط اسباب‌بازی و یا نوع «سرگرمیِ» خویش را تغییر داده است:

«پسرک گفت:..." زن و بچه می‌خواهم و به خانه احتیاج دارم. می‌توانی به من خانه ای بدهی؟" درخت گفت:  "من خانه‌ای ندارم، خانة من جنگل است، ولی تو می‌توانی شاخه‌هایم را ببُری و برای خود خانه‌‌ای بسازی و خوشحال باشی" آنوفت، پسرک شاخه‌هایش را برید و برد تا برای خود خانه‌ای بسازد. و درخت خوشحال بود».

اما اشتاین در تصویری دیگر به ما نشان می‌دهد که پسرک به دلیل نگرش ابزاری‌اش، در تشخیص راه خوشبختی‌اش همچنان دچار اشتباه است. چرا که اینبار که برمی‌گردد، قایقی می‌خواهد تا از همه آنچه تا کنون به انتخاب خویش ساخته است، بگریزد:

«اما پسرک دیگر تا مدتها باز نگشت. و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد. با اینهمه به زحمت و زمزمه کنان گفت: "بیا، پسر، بیا و بازی کن." پسرک گفت: "دیگر آنقدر پیر و افسرده شده‌ام که نمی‌توانم بازی کنم. قایقی می‌‌خواهم که مرا از اینجا به جایی بسیار دور ببرد. می‌توانی به من قایقی بدهی؟" درخت گفت: "تنه‌ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز، آنوقت می‌توانی با قایقت از اینجا دور شوی... و خوشحال باشی." پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد. و درخت خوشحال بود...اما نه به راستی.»
در اینجاست که اشتاین، با طنزی تلخ و اگزیستانسیالیستی، از ابتذال، ملالت، دلزدگی و افسردگی‌ای پرده برمی‌دارد که  برآمده از سلطة عقلانیت ابزاری  بر نحوة زندگیِ آدمهاست. نکته طنزآمیز داستان اشتاین در این واقعیت ناگفته ولی همواره حاضر در جریان قصة اوست که آنچه می‌باید تغییر داد و از آن تا آنجایی که بشود باید دور شد، نه «مکان‌ها»، بلکه بینشِ ارتباط ابزاری بر جهانِ زندگی‌ست.

«پس از زمانی دراز، پسرک بار دیگر بازگشت. درخت گفت: "پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم... دیگر سیبی برایم نامده."  پسرک گفت: "دندانهای من دیگر به درد سیب خوردن نمی‌خورد." درخت گفت: "شاخه‌ای ندارم که با آن تاب بخوری..." پسرک گفت: "آنقدر پیر شده‌ام که نمی‌توانم با شاخه‌هایت تاب بخورم". درخت گفت: "دیگر تنه‌ای ندارم که از آن بالا بروی..". پسرک گفت: "آنقدر خسته‌ام که نمی‌توانم بالا بروم." درخت آهی کشید و گفت:" افسوس! ای کاش می‌توانستم چیزی به تو بدهم... اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کُندة پیرم و بس. متأسفم..."پسرک گفت: "من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته‌ام فقط جایی برای نشستن و آسودن می‌خواهم. همین." درخت گفت: "بسیار خوب، و تا آنجا که می‌توانست خود را بالا کشید. بسیار خوب. یک کُندة پیر به درد نشستن و آسودن که می‌خورد. بیا، پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن." و درخت خوشحال بود.»

بنابراین چنانچه به وضوح می‌بینیم، در قصة اشتاین، روایت بازگشت و مستقر شدن پسرک نزد درخت، نه بازگشتی هستی‌شناسانه و یا به قولی، چرخشی اگزیستانسیالیستی در نحوة ارتباط با خود، جهان و دیگری؛ بلکه بازگشتی در همان حال و هوای «از خود بیگانگیِ» انسان غفلت کرده است. بازگشت برای تقاضایی دیگر (آخرین تقاضای) پسرکِ فرتوت شده؛ تقاضایی از سر درماندگیِ دیگر که البته اینبار گره کار بدست سرشت طبیعی‌اش گشوده می‌شود. همان غریزه‌ای که در  داستان اشتاین، پسرکِ فرتوت و سالخورده را  به سوی درخت (در مقام خانه ازلی و ابدی‌اش: طبیعت) باز می‌گرداند. بازگشت به خانه‌ای کور کورانه و ناخودآگاه و نه آگاهانه و در پرتو عقلانیتِ روشنایی یافته!   
شل سیلور اشتاین، نویسنده بزرگی و توانایی که عمیق‌ترین معناها را در فضایی کودکانه به تصویر درمی‌آورد، با نگاه شاعرانه همیشگی‌اش، در کتاب «درخت بخشنده» مخاطب بزرگ سال خود را در مواجهه با تنهایی، خستگی و بی‌یاوریِ ناشی از نحوة نگاهش به جهان قرار می‌دهد. اما  نه برای آنکه آزارش دهد، بلکه فقط از آنرو که هشیارش کند.

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

نامه سردار اسعد به روزنامه کشکول

 

 

 

حاج علیقلی خان سردار اسعد

گروه تاریخ و اقتصاد: سردار اسعد که از رجال مشروطه‌خواه بختیاری محسوب می‌شد و در زمان بمباران مجلس ملی در اروپا به سرمی‌برد، با ترغیب مشروطه‌خواهان فراری و صدور احکام علما، مصمم شد که جنگ بختیاری و محمدعلی شاه را از اصفهان فراتر برده و تا بازگشایی مجلس ملی مبارزه را ادامه دهد.
او عازم ایران شد و هنگام عزیمت، در مصاحبه‌ای با روزنامه‌های هندوستان در بندر بمبئی رسما تصمیم خود را در اعاده مشروطه اعلام کرد. وی پس از ورود به ایران با انعقاد موافقت‌نامه‌های دوستی با سران ایلات عرب و قشقایی که همسایگان و رقبای محلی بختیاری‌ها بودند، به میان ایل آمد و به جمع‌آوری و تجهیز سپاه پرداخت. در همین هنگام تعدادی از نویسندگان جراید اصفهان و تهران به تحریک یا تهدید حکومت، با مشکوک جلوه دادن تصمیم بختیاری‌ها در ورود به مناقشات مشروطه سعی در تخریب شخصیت رهبران آنها و ایجاد شکاف و بدبینی میان مردم اصفهان و مشروطه‌خواهان داشتند، بنابراین «سردار» برای پایان دادن به شایعات از «جونقان» مرکز حکومت بختیاری نامه‌ای خطاب به نشریه کشکول اصفهان می‌نویسد و ضمن آن نیات خود و چگونگی ورود به این عرصه و وضعیت اردوی در حال تدارک مجاهدین را شرح داده است:
«اداره محترمه [روزنامه] كشكول را زحمت مي‌‌دهم. شرحي در اوراق شريفه از خدمات بنده و اقدامات اخوان عظام و بني‌اعمام والامقام تمجيد فرموده بوديد كه: ايل بختياري را در راه خدمت به ملت و تحصيل آزادي همدست کرده، نقد جان بر كف نهاده، حاضر جانفشاني شده‌ايم، اگر چه فطرتا هر انساني عاشق تمجيد و تجليل است، آن هم در اوراق محترمه جرايد مليه، ولي اين بنده عرضه مي‌‌دارم خدمت به ملت والا، سيمّا[1] در تحصيل آزادي و امنيت تكليف اصلي و وظيفه اوليه هر انسان است و ايفاي وظيفه و اداي قرض و استحقاق، هيچ‌گونه تمجيد ندارد...
بنابراين بنده و اخوان عظام و بني‌اعمام گرام، قرض ملت‌پرستي خود را در مقام ادا بر آمده‌ايم و لاسيّما. بعد از زيارت احكام مطاعه آيات باهرات الهيه و حجج مقدسه اسلاميت در وجوب اقدام و لزوم اهتمام در استرداد حقوق مغضوبه ملت و انعقاد مجلس معطله شوراي ملي، كه بالصراحه مجاهده در اين راه را به منزله جهاد در ركاب امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ مقرر فرموده‌‌اند[2]، در اين صورت تعجب دارم از اشخاصي كه برخلاف اين احكام اقدام دارند و باز هم دعوي مسلماني مي‌‌كنند یا با چنين مقصود مقدس شوخي و دو رنگي روا مي‌‌دارند و نفاق مي‌‌كنند یا با زبان تنها اظهار معاونت [مي‌‌كنند]... مجملا از مدير محترم، با آنكه واقف به رموز سياست وعالم به فنون پلتيك هستند، حيرت دارم كه فقط بشارت از حركت اين جانب با استعداد كافي نوشته‌ايد و اصل مقصود را ننوشته گذاشته‌ايد و گويا از شدت وضوح محتاج به توضيح ندانسته‌ايد، ولي خود بنده ناچارم مختصري در اين مرحله توضيحات بنگارم تا عموم برادران ايراني و مأمورين ديپلماتي ملل متمدنه جهت تحمل اين همه مشقت را بدانند و توجيه «مالايرضي صاحبه»[3] نكنند.
اين بنده و ساير روساي ايل بختياري منتهاي رياست و راحت و امنيت را داشته و داريم و به هيچ‌وجه هواي سلطنت و خيال حكومت و ازدياد ثروت نداشته و نداريم ، مدتي بود در ممالك متمدنه آزاد دنيا به معالجه و تفريح مشغول بودم و از هيچ جهت كم و كاستي نداشتم، از ده ماه به اين طرف در جرايد و تلگرافات خارجه اخبار وحشت آثارِ دربارِ وحشت ‌مدارِ ايران را مي‌‌خواندم و خون جگر مي‌‌خوردم و آن همه سرزنش‌ها درباره پادشاه ايران مي‌‌شنيدم و به ناچار تحمل مي‌كردم و با جماعتي از دانشمندان و آوارگان ايران بر ذلت و جهالت ملت ايران و فضاحت درباريانِ بي‌شرف گريه مي‌‌كردم و به وسايل سياسيه، حفظ استقلال ايران را، كه مشرف به اضمحلال بود، محافظت مي‌كردم. تا آنكه احكام مطاعه متواتره از حجج اسلاميه، كه امروزه پيشواي دين و مرجع مسلمين هستند، زيارت شد كه بر اهل قدرت و صاحبان شوكت، به حكم اسلاميت، اعاده مشروطيت واجب و از وظايف اوليه اسلاميت شمرده‌‌اند و سياسيون مسلم اروپا هم شهادت مي‌‌دهند كه پيش‌آمد ايران منحصر به يكي از دو امر است: يا اعاده مشروطيت یا محو و اضمحلال ابدي و چون هيچ ايراني با حس نمي‌‌تواند محو استقلال وطن عزيز خود را ببيند و ساكت بنشيند و هيچ مسلماني نمي‌‌تواند از اطاعت احكام مقدسه روساي دين خود تخلف نمايد، لهذا به حكم اسلاميت و وظيفه انسانيت، اين بنده مصمم شدم كه حقوق مغضوبه ملت مظلومه را از چنگال غاصبين استرداد نمايم، تا هم ديانت مقدسه اسلاميت محفوظ بماند و هم استقلال وطن عزيز از غرقاب اضمحلال نجات يابد. اين است كه با نهايت عجله به خاك ايران آمدم و حمد خداي را كه تاكنون در هر مقام، مقاصد را به‌خوبي انجام داده‌ام و مثل جناب «سردار ارفع»[4] سرحددار و حاكم محمره، كه يكي از رجال كافي ايران است، با خود همراه كردم و روساي ايل جليل بختياري را بالتمام مهياي جانفشاني نمودم و جناب مستطاب اجل آقاي سردار محتشم با تمام قوا، بلكه به صرف جان عزيز خود، حاضر به جانفشاني شدند و ابتدا دو هزار سوارِ جرار انتخاب كردم.
ولي بعد از آنكه به مركز چهارمحال آمدم و روساي طوايف مختلفه بختياري از هر طرف داوطلبانه براي خدمت به ملت حاضر شدند و تا كنون ده هزار سواره و پياده مسلح حاضر شدند و همه روزه دسته دسته به جونقان مي‌‌آيند و سان مي‌‌دهند و اگر نواقص دارند تكميل نموده، به اردوي حضرت مستطاب اجل آقاي صمصام‌السلطنه و جناب مستطاب اجل حاجي خسروخان در مورچه‌خورت ملحق مي‌‌شوند و خود بنده منتظر ورود جناب سردار محتشم و نورچشم سردار بهادر [5] هستم كه تا چهارم ماه ربيع‌الثاني وارد مي‌‌شوند و با بقيه اردو و سوارهايي كه از گرمسير انتخاب ‌كرده‌اند به اصفهان آمده و معجلا به تهران مي‌‌رويم و از پاره‌اي اخبار كه از مستبدين اصفهان انتشار يافته ابدا دلسرد نخواهم شد و اگر تمام دنيا مانع از انجام مقصود بنده شوند، با تمام آنها مدافعه مي‌‌كنم و از هيچ خطري روگردان نخواهم شد «يا جان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد» يا بايد شاهد مقصود را در آغوش بگيرم یا با كمال افتخار در خون خود بغلطم. فقط چيزي كه مي‌‌تواند مرا از راه بازدارد صدور دستخط مشروطيت است كه در هر نقطه بشنوم كه دستخط مشروطيت صادر شده، از همان راهي كه آمده‌ام برمي‌گردم. والا چهار مقابل، بلكه ده مقابل اردوي كاشان به قدر سر سوزني نمي‌‌تواند مانع از سرعت سير بختیاری شود و از خداوند و ارواح انبيا و اوليا توفيق انجام مقصود را استدعا مي‌‌نمايم و از جناب مدير محترم منتظرم كه عموم ملت را تشويق كنيد و برادر[ان] غيرتمند آذربايجاني را، كه گوي سبقت از تمام آزادي‌طلبان عالم ربوده‌‌اند و برادران گيلاني، كه در زير سايه حضرت سپهدار اعظم[6] نايل افتخار تاريخي شده‌‌اند و برادران آزاديخواه تهران كه اسير سرپنجه ظلم و استبداد دربار هستند، بشارت دهيد كه عماقريب بيرق آزادي را در سردر بهارستان می‌افرازم يا جان نالايق خود و كسان خود را فداي آنها خواهم كرد.
«زنده باد ملت ايران. پاينده باد آزادي»
(فدايي ملت ايران عليقلي بختياري)[7]
پی‌نوشت‌ها:
[1] - سيما: مخصوصا.
[2] - اشاره است به ده‌ها فتوايي كه در زمان استبداد صغير از سوي آیت‌الله آخوندخراساني و آیت‌الله مازندراني در وجوب دفاع از مشروطيت و دفع محمدعلي شاه صادر شد. در اين باره رك‌: آیت‌الله‌ آقا نجفي قوچاني، برگي از تاريخ معاصر، به تصحيح ر.ع شاكري، نشر هفت، چاپ اول، 1378.
[3] - آنچه صاحبش راضي نيست.
[4] - سردار ارفع منظور همان شيخ خزعل بعدي حاكم محمره بود. سردار‌اسعد از اروپا به هندوستان و از آنجا به خوزستان قدم نهاد. وي با هم پيمان كردن شيخ خزعل و گرفتن ده هزار تومان كمك مالي از وي، از پشت سر خود مطمئن شد. (سرداراسعد و لسان‌السلطنه سپهر، تاريخ بختياري، به اهتمام جمشيد كيان فر، اساطير، چاپ اول، 1376، ص 457)
[5] - جعفرقلي‌خان سردار بهادر (سردار‌اسعد بعدي) فرزند عليقلي‌خان بود كه پس از فتح تهران فرمانده نيروهاي بختياري در جنگ‌هاي متعدد شد. وي در دوره رضاشاه چند بار به وزارت رسيد كه در آخرين آن به سال 1313 ش وقتي كه وزير بود به جرم اقدام عليه امنيت كشور به دست رضاخان كشته شد. پس از مرگ وي نفوذ و حضور بختياري‌ها در دولت و دربار به شدت كاهش يافت. راجع به اين واقعه رك: علي‌صالح اردوان، ماجراي قتل سردار اسعد بختياري، به كوشش حميدرضا دالوند، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول 1379.
[6] - محمدولي‌خان تنكابني، سپهدار اعظم، فرمانده قشون اعزامي‌‌ براي سركوب جنبش تبريز بود كه به‌واسطه اختلاف با عين‌الدوله متغيرا به تنكابن بازگشت و علم آزادي خواهي بر افراشت. چندي بعد كه مشروطه خواهان، شهر رشت را از دست نيروهاي دولتي خارج كردند از وي خواستند تا رياست آنها را بپذيرد. از اين به بعد سپهدار اعظم فرمانده نيروهاي شمال گرديده و يكي از دو فاتح تهران (در كنار ‌سردار‌اسعد) گرديد. سپهدار اعظم بعد از آن چندين بار به مقام نخست وزيري رسيد.راجع به او رك: يادداشت‌هاي سپهسالار تنكابني (محمدولي خان خلعتبري) گردآوري اميرعبدالصمدخلعتبري، به اهتمام محمود تفضلي، نوين، چاپ اول 1362.
[7] - روزنامه كشكول، سال دوم، ش 8، 7 ربيع‌الثاني 1327. نيز در روزنامه جهاداكبر، سال دوم، ش 15، 10 ربيع الثاني 1327

Read more: http://www.donya-e-eqtesad.com/news/818203/#ixzz3PogWXfih

دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۳

فرمان مشروطیت آغاز یک پایان

 

 

روزی که تاریخ تغییر کرد

فرمان مشروطیت آغاز یک پایان

روزنامه دنیای اقتصاد - شماره تاریخ چاپ: ۱۳۹۳/۰۵/۱۴

clip_image001

‌گروه تاریخ و اقتصاد: مظفرالدین شاه در روز 14 مرداد ۱۲۸۵ فرمان مشروطیت را صادر کرد که از جمله مهم‌ترین رخدادهای تاریخ ایران است.
احمد اشرف، مورخ و محقق در باب دلایل و پیش زمینه‌های انقلاب مشروطه می‌نویسد: نیروی محرکه جنبش مشروطه‌خواهی ابتدا از نوع اعتراض‌های سنتی در ایران و دیگر کشورها در دوران پیش از عصر جدید بود. این اعتراض‌های جمعی غالبا هنگامی پدید می‌آمد که دستگاه حکومت و طبقه حاکم به حقوق اولیه مردم یا گروه خاصی که آن را حق مسلم و گرانبهای خود می‌دانستند تجاوز می‌کرد و به‌این ترتیب آنان را از بخشی از حقوق سنتی خویش محروم می‌ساخت، همچون افزایش ناگهانی نرخ نان و یا افزایش مالیات و عوارض گوناگون یا افزایش سهم مالکانه به زیان رعایا. این گونه قیام‌ها به گونه‌ای مزمن در ایران و جوامع دیگر امری متداول بود. براین منوال از سال 1900 تا سال 1905 اعتراض‌های جمعی برمحور خواست تجار بزرگ برای جلوگیری از افزایش درآمد گمرکات، به سبب کارآیی و مدرنیزه شدن ادارات گمرک به دست روسای بلژیکی گمرکات ایران، دور می‌زد. چنان‌که درآمد گمرکات از 200هزار لیره درسال 1998 به 600 هزار لیره درسال 1904 افزایش یافته بود که بخش عمده‌ای از 400هزار لیره اضافه درآمد به تجار تحمیل شده بود که آن را اجحافی بزرگ در حق خود می‌دانستند. بنابراین روشن است که خواست تجار بزرگ نه تنها ربطی به خواست‌های انقلابی نداشت بلکه کاملا سنتی و به منظور برهم زدن تنها دستگاه مدرنی بود که امین‌الدوله، صدراعظم اصلاح‌طلب، به منظور افزایش درآمد دولت تدارک دیده بود. درآن زمان بنیه مالی دستگاه دولت زیر فشار فزاینده افزایش هزینه‌ها به سبب اشاعه فرنگی مآبی رجال و مخارج ناشی از تجملات تازه آنان بود. با این مقدمات بود که در سال پرحادثه 1905 تقاضای مستمر و پنج ساله تجار بزرگ برای کاهش نرخ گمرک کالا‌های وارده و صادره همزمان شد با بروز شکاف‌های عمیق در دستگاه حاکمه و تشدید روزافزون اختلاف‌های داخلی و نزاع میان جناح‌های گوناگون رجال کشور و رقابت‌های علمای تهران برای دستیابی به موقوفات و مساجد و مدارس علمیه. این عوامل سبب شد تا شعار تازه‌ای بر محور عزل مسیو نوز، رئیس کل گمرکات و علاءالدوله حاکم تهران شکل گیرد. هنگامی که کار اختلاف میان علما و بازاریان با عین‌الدوله و علاءالدوله بالا گرفت و علما به عنوان اعتراض به حضرت عبدالعظیم مهاجرت کردند ایادی امین‌السلطان، سالارالدوله (مدعی سلطنت)، اعتصام السلطنه و رکن الدوله آنها را با کمک‌های کلان مالی خود مدد می‌رساندند. تا روزهای آخر مهاجرت صغری به حضرت عبدالعظیم، خواست اصلی مهاجرین عزل نوز و علاءالدوله بود، اما درآخر کار بود که به وساطت سفیر عثمانی تقاضای تازه‌ای که جنبه عمومی داشت به عنوان تاسیس «عدالتخانه» به فهرست خواست‌ها افزوده شد.
برای پی بردن به دلایل شرکت بسیاری از علما و تجار در جنبش، بی مناسبت نیست که به فهرست نهایی خواست‌هایشان و ملاحظاتی که درباره این خواست‌ها در نظر داشتند، توجه کنیم:
1) لغو امتیاز عسگرگاریچی در راه تهران- قم؛
2) مراجعت محترمانه حاج میرزا محمد رضای کرمانی که حاکم کرمان او را به مشهد تبعید کرده بود؛
3) برگرداندن مدرسه مروی به جناب شیخ مرتضی که به دستور عین‌الدوله به امام جمعه(داماد شاه) واگذار شده بود؛
4) بنای عدالتخانه‌ای در ایران که در هربلدی از بلاد ایران یک عدالتخانه برپا شود که به عرایض و تظلمات رعیت رسیدگی شود و به طور عدل و مساوات رفتار کنند؛
5) اجرای قانون اسلام درباره آحاد و افراد بدون ملاحظه احدی؛
6) عزل مسیو نوز از ریاست گمرک و مالیه دولت؛
7) عزل علاءالدوله از حکومت تهران؛
8) موقوف کردن پرداخت تومانی ده‌شاهی کسری مواجب و مستمرات مردم.

{ خواستهای اولیه ببینید چقدر حقیر هستند  - بعدا با پیوستن گروهی از روشنفکران و روزنامه نگاران کنترل از دست علما خارج میشود و خواستهای واقعی از جمله سلطنت مشروطه – مجلس و حکومت قانون به خواسته های اصلی تبدیل میشوند – که در متن بعدی نمونه ای از آنها را ثبت میکنم. – توضیحات خودم }


مرحله دوم که در فاصله میان مهاجرت صغری به حضرت عبدالعظیم و مهاجرت کبری به قم آغاز می‌شود، همه کشمکش‌های ایدئولوژیک بین دستگاه حکومت و شورشیان برسر تاسیس «عدالتخانه» و تعبیرها و تفسیرهای گوناگون

clip_image002آیت‌الله طباطبایی

متضاد درباره آن دور می‌زند. عدالتخانه به معنایی که به ظاهر گفته می‌شد برقلب مردم و توده بازاری و طلاب و علما می‌نشست. عدالتخانه یعنی جایی که در آن به «عدل» و «مساوات» با همه رفتار شود. عدل یکی از اصول پنجگانه تشیع و به گوش همه آشنا بود. در این دوره است که آیت‌الله طباطبایی به بسط مفهوم «عدالتخانه» می‌پردازد و آن را از «دادگاه صالحه عادله» در هر شهری به مفهومی بسیار نزدیک به سلطنت مشروطه ارتقا می‌دهد تا در مرحله سوم که هنگام غیبت کبری و تحصن در سفارت است آن را به صراحت اعلام کند. ( این موضوع واقعیت ندارد ) مرحله گذار مصادف با یک سلسله حوادث پیش بینی نشده که منجر به قتل دو طلبه جوان و اجتماع مردم در مسجد شاه و حمله سربازان به مردم بود عرصه را بر روسای روحانی تنگ و آنان را وادار به اجتماع در مسجد شاه و مهاجرت به قم کرد. شیخ فضل اله نیز که تا آن روز وارد حوزه مخالفان حکومت نشده بود به اصرار مردم به مسجد جامع آمد و پس از دو روز که از هجرت علما به قم گذشته بود به آنان پیوست. هجرت کبری موجب بست نشینی بزرگ تاریخی در باغ سفارت انگلیس در تهران و آغازگر مرحله سوم یا مرحله انقلابی شورش مشروطه خواهان شد.

FSA A.4 2.12.GN.36.11امین‌السلطان، فرزند مظفرالدین‌شاه

در نتیجه این اعتراض‌ها، مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را صادر کرد. این فرمان که به خط احمد قوام است خطاب به صدراعظم یعنی میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله نوشته شده است که خود در تهیه آن و راضی کردن شاه به امضای آن کوشش کرده بود.
متن فرمان به این شرح است:
جناب اشرف صدراعظم - از آنجا که حضرت باری تعالی جل‌شأنه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که اراده همایون ما براین تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید مبانی دولت اصلاحات مقننه به مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود چنان مصصم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه، علما، اعیان، اشراف، ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده به هیات وزرای دولت خواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعون‌الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماما راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کماینبغی مطلع و مرفه‌الحال مشغول دعاگویی دوام این دولت و این مجلس بی‌زوال باشند.
کار تدوین نظامنامه انتخابات نیز توسط مجلسی مرکب از نمایندگان شاهزادگان، علمای قاجاریه، اعیان و اشراف، مالکین، تجار و اصناف آغاز شد. این مجلس هفته‌ای دو بار در دارالخلافه ـ میدان ۱۵ خرداد فعلی ـ تشکیل جلسه می‌داد و پس از ۳۳ روز موفق شد نظامنامه انتخابات را‌ آماده کند و آن را به امضای شاه برساند. به موجب این نظامنامه که با ۵۱ اصل در ۱۷ شهریور ۱۲۸۵ تدوین و به تایید شاه رسید، تعداد ۱۵۶ نماینده انتخاب شدند که ۶۰ نفر از آنان نمایندگان تهران بودند. اولین جلسه مجلس شورای ملی به‌این ترتیب در ۱۷ مهر این سال تشکیل شد.

سه‌شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۳

چگونه از دغدغه شبکه‌های اجتماعی نجات یابیم

 

 

چند راه‌حل ساده برای بازگشتن به زندگی عادی گذشته

دنیای‌اقتصاد: ممکن است شما نسبت به افراد عادی از قدرت خودکنترلی بیشتری برخوردار باشید. پس برای خودتان قانون بگذارید، مثلا استفاده از فیس‌بوک فقط بعد از ساعت ۶ بعد از‌ظهر یا اینستاگرام فقط برای آخر هفته.
فیس‌بوک شما را ناراحت می‌کند؟ توییتر اعصاب شما را به هم می‌ریزد؟ اینستاگرام دوستان شما را به دشمن تبدیل کرده است؟ معمولا مخالفان تکنولوژی معتقدند شبکه‌های اجتماعی ما را از جهان واقعی دور کرده است. اگر شما هم به این باور رسیده‌اید شاید دور شدن از شبکه‌های اجتماعی چندان هم بد نباشد.
دور شدن از شبکه‌های اجتماعی ممکن است ترسناک به نظر برسد اما ترسناک‌تر از آن این است که هیچ‌کس متوجه غیبت شما نخواهد شد و البته شما چیز زیادی را از دست نخواهید داد. شگفت‌آور است نه؟ البته مزیت‌های بیشتری هم وجود دارد، مثلا شما می‌توانید بدون مزاحمت‌های اپلیکیشن فیس‌بوک راحت‌تر بخوابید یا به جای چک کردن اینستاگرام کتاب بخوانید. اما چگونه می‌توان بر این حس علاقه‌مندی به شبکه‌های اجتماعی غلبه کرد؟ اینها نمونه‌هایی از کارهایی است که شما می‌توانید انجام دهید
اول- اپلیکیشن‌های شبکه‌های اجتماعی را از روی موبایل یا تبلت حذف کنید: اپلیکیشنی را که بیشتر از همه استفاده می‌کنید حذف کنید. از روی همه دستگاه‌های خودتان. این اپلیکیشن‌ها به سادگی دوباره قابل بازگشت هستند و شما با این کار صرفا به خود اجازه می‌دهید که این سایت‌ها را صرفا از طریق مرورگر کامپیوتر ببینید. این کار به شما فرصت بسیاری برای کارهای روزمره دیگر می‌دهد.
دوم- از یک دوستتان بخواهید که پسورد شما را تغییر دهد: یک دوست قابل اعتماد پیدا کنید - که البته حافظه خوبی هم داشته باشد - و از او بخواهید پسورد شبکه اجتماعی شما را تغییر دهد، مثلا برای یک هفته و سپس آن پسورد را پس از آن مدت برای شما ایمیل کند.
سوم- فیدهای اضافه را آنفالو کنید: بسیاری از ما صفحه‌ها یا سایت‌ها و اشخاص اضافه‌ای را به اکانت شبکه اجتماعی خودمان اضافه کرده‌ایم که مطالبشان هیچ لطفی برای ما ندارد. بعضی از دوستان ما که هر چیز احمقانه زندگی خودشان را به اشتراک می‌گذارند هم در این زمره قرار می‌گیرند. تصمیم به حذف آنها بگیرید و آنها را کنار بگذارید. خیلی سریع این‌کار را انجام دهید و نتیجه را ببینید. حالا یک فید بسیار جذاب‌تر و راحت‌تر دارید و حداقل اعصابتان راحت‌تر است.
چهارم- به‌طور موقت برخی از سایت‌ها را مسدود کنید: زمان زیادی را هنگام کار روزانه روی شبکه‌های اجتماعی می‌گذارید؟ می‌توانید این سایت‌ها را برای زمان کوتاهی از دسترس خارج کنید (در ایران می‌توانید فیلترشکن خود را خاموش کنید!). اپلیکیشن‌هایی مثل Selfcontrol در مک و LeechBlock برای فایرفاکس قادر به بستن این صفحه‌ها برای زمان خاصی هستند. حتی می‌توانید در زمان خاصی موبایل خود را به حالت Airplane ببرید و ارتباط خود را با جهان بیرون قطع کنید.
پنجم- یک قانون بگذارید و به آن عمل کنید: ممکن است شما نسبت به افراد عادی از قدرت خودکنترلی بیشتری برخوردار باشید. پس برای خودتان قانون بگذارید، مثلا استفاده از فیس‌بوک فقط بعد از ساعت ۶ بعد از ظهر یا اینستاگرام فقط برای آخر هفته یا توییتر در زمان کار ممنوع. به این قوانین خود گذاشته عمل کنید و آنها را جدی بگیرید.
ششم- لیست درست کنید: اگر در فیس‌بوک و توییتر لیست‌ درست کنید و سایت‌ها و افراد مورد علاقه را به لیست‌های مربوطه اضافه کنید به پالایش ذهن خودتان کمک زیادی کرده‌اید. یک لیست فامیل و دوست در توییتر و فیس‌بوک ایجاد کنید و صرفا آنچه را خودتان علاقه دارید ببینید بدون آنکه پرت بچرخید و وقت بگذرانید.
هفتم- از RSS‌خوان‌ها استفاده کنید: استفاده از خبرخوان‌ها به جای دیدن سایت‌ها کمک قابل‌توجهی در ذخیره کردن زمان خواهد بود. خبرخوان‌هایی مثل Feedly یا Pulse می‌توانند تمام محتوای جدید سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد علاقه شما را در یک جا در اختیارتان بگذارند.
هشتم- تقویم تولد دوستانتان را به تقویم گوگل اضافه کنید: فیس‌بوک منبع قابل توجهی برای دیدن زمان تولد دوستان است اما تقویم گوگل به مراتب بهتر است. ۳۰ دقیقه از عمر خود را برای پیدا کردن زمان تولد دوستان و اعضای فامیل بگذارید و آنها را به تقویم گوگل اضافه کنید. می‌توانید آن را تحت عنوان روزهای مهم به عنوان یک تقویم به تقویم گوگل اضافه کنید.
نهم- کار دیگری پیدا کنید: هر وقت خسته می‌شوید به سراغ موبایل می‌روید؟ خودتان را تمرین دهید که کار دیگری انجام دهید. کتابی بردارید یا کمی تمرین موسیقی کنید یا با قلم و کاغذ مشغول شوید. اگر موبایل را یک لحظه از خود دور نمی‌کنید خودتان را تمرین دهید که برای مدت زمانی دست به آن نزنید مگر آنکه لازم باشد. از جلویتان خارجش کنید؛ از ذهنتان هم.
دهم- اکانت خود را حذف کنید: این لزوما بهترین کار نیست اما اگر شما آماده‌اید که واقعا همه چیز را کنار بگذارید پس انجامش بدهید. ما شما را تشویق می‌کنیم.

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۳

مولانا

Love

 

عاشق جور یار شو – عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر  - عاشق زار آیدت

فلسفه

 

سخن فلاسفه‌ی بزرگ را به خاطر آور:

“زندگی دمی بیش نیست”

اما همین دم، همچون ابدیتی پایید

هر آنگاه که در انتظار یار گذشت ….

دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۳

جوشش خون و آواز

 

 

چه کسی آواز میخواند، آواز ابدی!؟

اگر ما آرام بگیریم

و دندانهایمان را بر هم بفشاریم

چه کسی آوا و رنگ می‌بخشد

به این دنیای کور

اگر دستهای من تو را لمس نکند؟

تو عمر منی

روزها و سالهای منی!

…

آه ای عشق! عشق! ای کلام آخر!

 

 

Love at Sea

آرزوی درخت

 

اگر من درختم، پس روزی به زمین می‌افتم

از من پایه نسازید

مرا در شومینه نیندازید

از من پلی بسازید بر بستر رودی

دری

یا چهارچوبی

جایی که دو نفر به یکدیگر میرسند و

عشق می‌بازند

 

شعر از مارسلیوس مارتینایتیس – شاعری از لیتوانی

سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۳

بهار 1393 را چنین آغاز کردیم

 

پرنده ای بر شاخه ی تک درختی نشست

و در باره ی خورشید آواز خواند ،

در باره ی باران ، آسمان آبی

و روزهای روشن و آرام ...

آواز آن قدر دل نشین بود و

حقیقی ، که درخت

طاقت نیاورد و شکوفه زد ! “ هوانس گریگوریان  "

 

clip_image001