دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۳

جوشش خون و آواز

 

 

چه کسی آواز میخواند، آواز ابدی!؟

اگر ما آرام بگیریم

و دندانهایمان را بر هم بفشاریم

چه کسی آوا و رنگ می‌بخشد

به این دنیای کور

اگر دستهای من تو را لمس نکند؟

تو عمر منی

روزها و سالهای منی!

…

آه ای عشق! عشق! ای کلام آخر!

 

 

Love at Sea

آرزوی درخت

 

اگر من درختم، پس روزی به زمین می‌افتم

از من پایه نسازید

مرا در شومینه نیندازید

از من پلی بسازید بر بستر رودی

دری

یا چهارچوبی

جایی که دو نفر به یکدیگر میرسند و

عشق می‌بازند

 

شعر از مارسلیوس مارتینایتیس – شاعری از لیتوانی

سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۳

بهار 1393 را چنین آغاز کردیم

 

پرنده ای بر شاخه ی تک درختی نشست

و در باره ی خورشید آواز خواند ،

در باره ی باران ، آسمان آبی

و روزهای روشن و آرام ...

آواز آن قدر دل نشین بود و

حقیقی ، که درخت

طاقت نیاورد و شکوفه زد ! “ هوانس گریگوریان  "

 

clip_image001

بی پروا و جسور

 

این عکس یکی از بهترین عکسهایی هست که تا حالا دیدم

 

Front Row

بعد از مدتها

 

 

فقط یه عکس میگذارم تا بعد

 

 

best-photos-from-reuters-068

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

یک سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

همیشه یک سوالی در ذهن من بوده: آیا عشق خودخواهی میاورد؟ یا باعث از خودگذشتگی میشود؟ آیا باعث زیباتر شدن دنیا میشود؟ یا نه یاعث میشود جای بدتری برای زندگی شود؟ چگونه میتواند باعث این تغییرات شود؟

 

 

Pooh

من عاشقتم

Love-1

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۲

شعر امروزم

"شعرِ امروزم را

هرگز برايت نمي‌نويسم؛

مي‌ترسم بخواني و در اشك‌هايت غرق شوي!"

رویاهای کاغذی

«محبوب من:
عشق سوار بر ابتذال
به قایق کودکان می‌ماند
از کاغذ رنگی؛
بر آب که رها شود
تنها رنگی بماند
و دریغ
برای کودکان رویاهای کاغذی!»

اگر عاشقی

«اگر عاشقی
زود به قضاوت منشین
زیرا
عاشقان صبوری می‌‌‌آموزند و گذشت
از آن هنگام که می‌گویند:
دوستت دارم!»

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

چنین شجر را باید قطع کرد...

 

دنیای اقتصاد – شماره 2905 – مورخ 1392/02/09

گروه تاریخ‌اقتصاد- مگر اين مردم بيچاره و اين يك مشت اهالی ايران ودايع خدا نيستند؟ قدری پايتان را از خاك ايران بيرون بگذاريد؛

در عراق عرب و بلاد قفقاز و عشق آباد و اوايل خاك روسيه، هزار هزار رعيت بيچاره ايران را مي‌بينيد كه از وطن عزيز خود از دست تعدي و ظلم فرار كرده، كثيف‌ترين كسب و شغل‌ها را از ناچاری پيش گرفته‌اند. هرچه حمال و كنّاس و الاغچي و مزدور در آن نقاط مي‌بينيد، همه ايرانی هستند. آخر اين گله‌های گوسفند شما، مرتع لازم دارند كه چرا كنند، شيرشان زياد شود كه هم به بچه‌هاي خود بدهند و هم شما بدوشيد. نه اينكه متصل تا شير دارند، بدوشيد، شير كه ندارند، گوشت بدنشان را بكلاشيد! گوسفندهاي شما همه رفتند و متفرق شدند. نتيجه ظلم همين است كه می‌بينيد. ظلم و تعدی بی حد و حساب چيست و كدام است؟ و از اين بالاتر چه مي‌شود؟ گوشت بدن رعيت را مي‌كنند، به خورد چند جره باز شكاري خود مي‌دهند! صد هزار تومان از فلان بی مروت می‌گيرند، قباله ملكيت جان و مال و عرض و ناموس يك شهر يا يك مملكتي را به دست او می‌دهند. رعيت فقير و اسير بيچاره را در زير بار تعديات مجبور مي‌كنند كه يك مرد، زن منحصر به فرد خود را از اضطرار طلاق بدهد و خودشان صدتا صدتا زن مي‌گيرند و سالي يك كرور پول كه به اين خون خواري و بي‌رحمي از مردم مي‌گيرند، خرج «عزيزالسلطان» [مي‌كنند] كه نه براي شخصي و غيره و غيره و غيره.
***
پادشاهي كه پنجاه سال سلطنت كرده باشد، هنوز امور را به اشتباه كاري به عرض او برسانند و تحقيق نفرمايند و بعد از چندين سال سلطنت ثمر آن درخت، وكيل‌الدوله، آقای عزيزالسلطان امين خاقان، و اين اراذل و اوباش و بي‌پدر و مادرهايي كه ثمره اين شجره شده‌اند و بلاي جان عموم مسلمين گشته باشند، چنين شجر را بايد قطع كرد كه ديگر اين نوع ثمر ندهد. «ماهی از سر گنده گردد، نی ز دم» اگر ظلمي می‌شد، از بالا می‌شد.
منبع: زندگي و مرگ ميرزا رضا كرماني، فرانسيسكوسوريانو، ترجمه رضا قيصريه
(ميرزارضا كرماني كسي‌است كه ناصرالدين‌شاه قاجار را در حرم شاه عبدالعظيم شهرري ترور كرد)

روایت عجیب رایس از وضعیت ایران در سال 1899

 

روزنامه دنیای اقتصاد – شماره 2905 – تاریخ

گروه تاریخ اقتصاد - اسپرينگ رايس وزيرمختار انگليس در دربار ايران در عهد سلطنت مظفرالدين شاه در نامه مورخ پانزدهم سپتامبر 1899 به برادرش استيفن، درباره وضع نابسامان اقتصاد ايران چنین نوشته است:

«... تازگي‌ها چيزي اتفاق نيفتاده جز اينكه اين كشور مفلوك (ايران) دم به دم خراب‌تر و به ويرانگي و فروپاشي نزديك‌تر مي‌شود. پادشاه مملكت مردي است بسيار عالي، خوش‌نفس و خوش نيت. اتباعش كوچك‌ترين ترسي از وي ندارند و به همين دليل است كه ثروتمندان فقرا را مي‌چاپند و به عكس‌شاه سابق(اشاره به زمان ناصرالدين شاه) ترسي هم از اين ندارند كه خود مقام سلطنت آنها را بچاپد. پولي به خزانه نمي‌رسد و حكومت در وضعي مفلوك و ياس‌آور قرار دارد. تا پنج روز ديگر موعد پرداخت يكي از اقساط بدهي دولت به بانك شاهي انگلستان فرا مي‌رسد و مسوولان كشور از حالا مي‌گويند كه قادر به پرداخت آن نيستند. از اين بدتر وضع كارمندان دولت و سربازهاست كه هيچ‌كدام مواجب خود را دريافت نكرده‌اند. سكنه تهران براي تهيه گندم با اشكال بزرگ روبه‌رو هستند، زيرا مالكان ثروتمند گندم خود را احتكار كرده‌اند و زمزمه نارضايتي مردم دارد بلند مي‌شود. جنبه شگفت‌انگيز قضيه در اينجا است كه با وصف این همه اشکالات ناشی از کمبود خواربار، اهالی تهران ساکتند مثل اینکه تن به قضای الهی داده‌اند. صدای شکوه و ناله بلند از دهن کسی بیرون نمی‌آید. از گوشه و کنار شنیده می‌شود که صندوق‌های توانگران پر از پول است ولی دیناری از آن عاید خزانه دولت نمی‌شود. فکر نمی‌کنم فقرای ایران آن اندازه فلاکت و بدبختی از وضع خود احساس کنند که فقرای انگلستان، در وضعی مشابه، احساس می‌کردند. تعجب‌آور است که نان پیدا نمی‌کنند ولی خوش و خندان هستند، چون اگر نان نباشد آفتاب جهانتاب هست و مساله کمبود خواربار را هم به این طریق حل کرده‌اند که گدایی و دریوزگی کنند یا اینکه از خانه‌های توانگران بدزدند، چون دزدیدن خواربار در این مملکت، اگر معلوم بشود که سارق حقیقتا گرسنه بوده، جزو جرایم بزرگ حساب نمی‌شود.به هر کدام از وزارتخانه‌ها که سربزنید می‌بینید عده زیادی کارمند بی‌مصرف در گوشه و کنار نشسته‌اند. از هر کدام از آنها که بپرسید جواب خواهد داد که چندین‌ماه است مواجب نگرفته است. پس اینها چگونه زندگی می‌کنند! از همین طریق که گفتم؛ یعنی از طریق دزدی. همه‌شان عمری را به بطالت می‌گذرانند و از راه دزدی و رشوه‌گیری اعاشه می‌کنند...»
منبع: نامه‌هاي خصوصي اسپرينگ رايس، ترجمه دكترجواد شيخ‌الاسلامي

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۲

سرمایه سالاری، تبلیغات تجاری، زنان

 

به نقل از سایت دکتر سیف: niaak.blogspot.com

اساس نظام اقتصادی سرمایه سالاری تولید کالائی است. تولید و توزیع و پس آن گاه مصرف کالاست که باعث انباشت سرمایه برای تولید بیشتر می شود. هرکدام از این حلقه ها که نباشد، نظام اقتصادی موجود به دست اندازمی افتد. از این نظر، تبلیغات که نقش مهمی در گسترش فرهنگ مصرفی موجود دارد، برای تکمیل این حلقه اهمیتی اساسی پیدا می کند. درمراحل اولیه، تبلیغات عمدتا صورت اطلاع رسانی داشت. دراواخر قرن نوزدهم به ویژه اگر کالای جدیدی وارد بازار شده بود، بعضی از خصلت های این کالای تازه دراگهی تجارتی عمده می شد. دراین مرحله کمتر اتفاق می افتاد که اگهی تجارتی درباره چیزی به غیر از مختصات خود کالا باشد. به عبارت دیگر، نقش اصلی و اساسی تبلیغات در این دوره، اطلاع رسانی بود. ولی حدودا از 1925 این شیوه تبلیغات تغییر کرد. شرکت ها به این نتیجه رسیدند که نگرش متفاوتی لازم است تا بتوان کالای بیشتری فروخت. از آن تاریخ به بعد، با استفاده ازاگهی های تجارتی کوشیدند کالا را به خواسته ها و احساسات انسانی گره بزنند. یکی از ابتدائی ترین خواسته های بشری هم تمایلات جنسی است و ازاین جاست که بهره گیری- به واقع سوءاستفاده- از زنان در تبلیغات آغاز می شود. به عبارت دیگر آن چه که عمده می شود فروش « امید کاذب» است و این مقوله دراغلب اگهی هامشترک است. به آن می رسم و بیشتر توضیح خواهم داد. امروزه کم اتفاق نمی افتد که در اگهی ها نشانی از کالای مورد نظر نیست و اغلب نیز خواننده و بیننده از آگهی چیزی در باره مختصات کالا نمی آموزد. به عوض، اگهی تجارتی می کوشد که « تصویر پردازی» کند.

در این کوشش برای تصویر پردازی، بدن زن چه بطور کامل و چه به صورت اجزا وارد معادله می شود تا برای ترغیب مردم به خرید آن کالا مورد استفاده قراربگیرد. گذشته از هرچه های دیگر، یکی از پی آمدهای این کار این است که از زنان تصاویر کاملا غیر واقعی ساخته می شود. واقعیت دارد که زنان اغلب اگهی های تجارتی را درهیچ کجا پیدا نمی کنید. به عوض با تزریق ناامنی و غیر کامل بودن در زنان و ندرتا در مردان، واقعی پیام اصلی این اگهی ها این است که اگر کالاهای مورد نظررا مصرف نمائید آن کمبودهای- واقعی یا خیالی برطرف می شوند. واینجاست که آن امید کاذب ایجاد می شود.

تقریبا در همه اگهی ها، پیام اصلی این است که زن و مرد « ایده آل» چه مشخصاتی باید داشته باشند. درخصوص مردان، پیام مشخص و روشن است. او باید باقدرت، ثروتمند، ورزشکار و دارای اعتماد به نفس باشد. درخصوص زنان، ولی پیامها یک گره گاه مشترک دارند. یک زن باید « زیبا» باشد. البته باید گفت که تبلیغات مبدع این شیوه نگرش به زن نیستند ولی آن چه که تبلیغات کرده و می کند این است که هم گام با جنسیت گرائی، این تصور« ویژه» از زیبائی را دست نیافتنی تر کرده است. یکی از پی آمدهای جدی تبلیغات این است که این تصور« زیبائی» منحصر به فرد و جزمی ترشده است که درعمل، پی آمد آن، به صورت زجر و عذاب زنان و حتی گاه مرگ آنان درمی آید.

این تصویر یگانه و بی عیب از « زیبائی» زنانه، تصویر زنی است جوان، لاغر اندام، با چشمهای آبی و دندان هائی به سفیدی برف و خوش ترکیب که صورتش بطور مطلق هیچ چین و چروکی ندارد. همین زنان خیلی لاغر، معمولا پستان های بسیاربزرگی دارند و این در حالی است که چنین ترکیبی به حال طبیعی وجود ندارد. این تصویر بی عیب، دراغلب اگر نه همه موارد، واقعی نیست. یعنی شما کمترکسی را با این مختصات پیداخواهید کرد. چون نقش اساسی را در خلق این تصاویر بسیار جذاب، عکاسان، آرایش گران و کسانی که عکس ها را روتوش می کنند و هم چنین جراحان پلاستیک ایفا می کنند. به سخن دیگر، این تصویر زیبا به واقع « توهمی» است که به دست هنرمندان گوناگون ایجاد می شود. همان طور که پیشتر گفته شد، این تصاویر با زحمات زیاد « خلق» می شوند. تقریبا همه عکس هائی از این قبیل که در نشریات مشاهده می شود، نتیجه ساعت ها کار عکاسان و روتوش گران و دیگر هنرمندانی است که نقش اساسی را ایفاء می کنند. درواقع وظیفه این دسته از « هنرمندان» این است که « تصاویر واقعی» را « بهبود» ببخشند و « کمبودهایش» را برطرف کنند. در بعضی از موارد، عکسی که مشاهده می کنیم در واقع عکسی است که مونتاژ شده است. یعنی دهان از یک مدل، و بازوها از مدل دیگر، و پاها از یک مدل دیگر مونتاژ می شود. یکی از پی آمدها این نوع اگهی ها و تبلیغات این است که زنان را در دنیای واقعی وا می دارد تا تصاویر واقعی و دستکاری نشده خود را با این تصاویر دستکاری شده ولی غیر واقعی مقایسه کنند. به این ترتیب، یکی از نکاتی که باید برآن تاکید کرد نقش تبلیغات درلطمه زدن به اعتماد به نفس زنان است. البته این « اعتماد به نفس» منهدم شده، درازای « قیمتی» که برای محصولات پرداخته می شود، قراراست بازسازی شود. و البته که این وعده ای است که به تحقق نمی پیوندد و قرار هم نیست به تحقق بپیوندد. چون اگر در این ادعاها، حقیقتی وجود داشته باشد درآن صورت، فروش ادامه دار این محصولات به دست انداز خواهد افتاد.

برآوردهائی که داریم نشان می دهد که قیمتی که زنان می پردازند، اندکی زیادی است. درامریکا، برای نمونه، زنان بطور متوسط سالی 33میلیارد دلار برای کاستن از وزن، 7 میلیارد دلار برای لوازم آرایشی، و 300 میلیون دلار هم صرف جراحی های پلاستیک می کنند.

از ابتدای پیدایش تبلیغات مدرن در سالهای 1920، هدف اصلی آگهی ها دامن زدن به ناامنی فردی بوده است. به سخن دیگر، هدف و انگیزه اصلی تبلیغات این است که همگان را از آن چه که هستند و از شیوه ای که زندگی می کنند «ناراضی» نماید. انگیزه این کار هم روشن است. مصرف کنندگان « راضی» منبع، « سود» زیادی نخواهند بود.

نکته ای که قابل ذکر است این که هدف اصلی واساسی تبلیغات این است که بین آن چه که زنان هستند و تصویری که این اگهی ها از زنان به دست می دهند شکاف عمیق تری ایجاد نماید. این شکاف عمیق تر، اعتماد به نفس زنان را از بین می برد. دریک همه پرسی از 33000 زن در امریکا، 75درصد گفته اند که فکر می کنند « چاق هستند واضافه وزن دارند» در حالی که تنها 25 درصدشان از نظر پزشکی اضافه وزن داشتند. حتی 45 درصد از کسانی که به واقع کمبود وزن داشتند گمان می کردند که باید از وزن خویش بازهم بکاهند چون فکر می کنند که چاق هستند. از سوی دیگر، وقتی از همه سو، زنان با این مدل های خیلی لاغر به عنوان نماد زیبائی روبرو می شوند، حتی غذا خوردن هم برای زنان به صورت یک عذاب در می آید. دریک گزارش دیگر می خوانیم که در هرلحظه ، 25 درصد زنان درامریکا رژیم غذائی دارند، و 50 درصد دیگر یا تازه به رژیم غذائی پایان داده اند یا به آغاز رژیم غذائی فکر می کنند. در همین گزارش معلوم شد که 50 درصد از کسانی که مورد پرسش قرار گرفته بودند، برای کم کردن اشتهای خود دارو می خوردند و 27 درصد دیگرهم داروهای مایع ضد اشتها مصرف می کردند. 45 درصد از زنان برای کاستن از وزن، روزه می گرفتند و 18درصد مسهل می خوردند و 15 درصد هم خودشان کاری می کردند که غذای خورده را بالا بیاورند. البته در شرایطی که زنان به این صورت « سرگرم» کاستن از وزن خود بودند، صنایع درگیر تولید این داروهای کمکی هر روزه « چاق تر» می شدند.

این زنان نمونه واراگهی های تجارتی اگرچه بسیارلاغر اندام اند ولی پستان های درشتشان به گونه ای است که حتی از قانون جاذبه زمین هم تبعیت نمی کند. براساس قوانین فیزیک، پستان های درشت سرانجام به پائین خواهند افتاد ولی زنانی که در اگهی ها تصویر می شوند، پستانهای درشت شان رو به بالا است و مدور و پائین هم نمی افتد. ناگفته روشن است که این وضعیت، نه حالتی طبیعی بلکه ساخته و پرداخته جراحی پلاستیک برای بزرگ تر کردن پستان است. فعلا به پی آمدهای ناگوار این جراحی ها دیگر نمی پردازم.

هزینه اصلی تبلیغات که به صورت نوعی خود آگاهی مصنوعی در می آید قابل اندازه گیری نیست. برای زنانی که از این فرهنگ تبلیغات متاثر می شوند.زندگی به صورت یک خود سنجی دائمی درمی آید که نه فقط خسته کننده بلکه در اغلب موارد حتی فلج کننده است. این زنان به یک تعبیر مجبور می شوند که دائما به بازنگری کوچکترین اجزای بدن خود بپردازند و با توجه به تصویرغیر واقعی که تبلیغات از یک زن « ایده آل» به دست می دهند، همیشه هم از خود ناراضی باشند. از خود ناراضی بودن دائمی به صورت ناامنی دائمی در می آید.

حتی مردان نیز گرفتار همین فرهنگ مصرفی می شوند. و آن گاه همسران و دوستان دختر خود را با یک « ایده آل دست نیافتنی» مقایسه می کنند که نتیجه اش افسردگی هردوسوی این رابطه انسانی است. برخلاف باورعامیانه، تبلیغات نه این که مبلغ مناسبات جنسی آزاد بین زن و مرد باشد بلکه به راستی مبلغ نارضایتی جنسی بین شان است. نارضایتی جنسی هم هیزمی است که تنور این فرهنگ مصرفی را تشدید می کند. این بدن های ایده آل – ولی دست نیافتنی- که در این اگهی ها عرضه می شوندعمده ترین دلیل زنان ومردان برای مصرف این کالاهاست. فرهنگ مصرفی به بازاری نیاز دارد که که مردانش خواهان یک « شیئی» هستند و زنانی که برای « شیئی» بودن آمادگی دارند. مختصات این « شیئی» نیز از سوی بازار و نیاز تولید کنندگان به فروش محصولات مشخص می شود.

هدف اصلی تبلیغات در هردوره ایجاد تصویری است بسیار ویژه از زنان، ویژگی این تصویر هم در این است که با آن چه که اکثریت مطلق زنان درواقعیت هستند، فرق دارد. هرچه که شکاف بین واقعیت آن چه زنان هستند و آن چه این تصاویرارایه می دهند بیشتر باشند، به نفع تبلیغات است.

وجه دیگر تبلیغات تصویرپردازی در باره نقش اجتماعی زنان است. دراغلب اگهی ها، زنان باوجود مشارکت روزافزون در بازارکار، ولی هم چنان مشغول آشپزی، تمیزکردن خانه، بچه داری اند و نگرانی اصلی شان این است که فلان لکه روی پیراهن مردانه یا روی بشقاب را چگونه بهتر می شود پاک کرد. حتی در آگهی هائی که درآنها، زنان در بیرون از منزل کار می کنند، تصویر زنان هم چنان غیر واقعی است. یعنی این زنان هم در خارج از منزل کار می کنند، هم آشپزی و کارخانه با آنهاست و هم بچه داری می کنند و هم وقتی که از این کارها فارغ می شوند، می توانند با استفاده از فلان لوازم آرایش یا محصولات مصرفی دیگر، به صورت یک سوپر مدل زیبا و هوس انگیز در بیایند.

با این همه، این دیدگاه هم وجود دارد که شماری براین گمان اند که اگهی ها به واقع به مانند آئینه ای آن چه را که دربطن جامعه مردسالار وجود دارد منعکس می کنند. اگر چه چنین دیدگاهی ممکن است راست هم باشد ولی این هم واقعیت دارد که اگهی ها به این « باور» و این « پیش داوری» تداوم می بخشند که زنان، شیئی ای بیش نیستند که می توانند هر گونه که مردان می پسندند مورد استفاده و سوء استفاده قرار بگیرند. تبدیل یک انسان به یک شیئی، اولین قدم درتدارک شرایطی است که خشونت برعلیه آن انسان، مشروعیت کاذب می یابد.

درجوامع ماقبل مدرن، ستم کشی زنان عمده ترین مشکل اجتماعی شان بود ولی در جوامع مدرن، به نظر می رسد که اگرچه برای تخفیف ستم کشی، قدم هائی برداشته شده است، ولی بهره کشی از زنان افزایش یافته است.

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۱

در دفاع از کلمه

ادواردو گالیانو*

به‌نویسندگان دلاور آیندگان و روزنامه‌نگاران مبارز و پیشرو

طی شب‌های بلند بی‌قراری و روزهای پر از ملال و دلتنگی، مگسی دور سرم وزوز می‌کند: «نوشتن، ارزش دارد؟»

در میان خداحافظی‌ها و جنایت‌ها، آیا کلمه‌ها خواهند ماند؟

آیا این حرفه، که انسان خود برگزیده یا برای او گزیده شده است، اهمیت و معنائی هم دارد؟

من از آمریکای جنوبیم. در زادگاهم مونته ویده‌ئو[۱] روزنامه‌ها و مجلاتی منتشر می‌کردم. دولت یا طلبکاران آن‌ها را یکی پس از دیگری تعطیل کردند. چند کتاب نوشتم: همهٔ آن‌ها ممنوع اعلام شد. در آغاز سال ۱۹۷۳ تبعید من آغاز شد. در بوئنوس آیرس[۲] «بحران» را بنیان گذاشتیم که یک مجلهٔ فرهنگی بود با بالاترین تعداد چاپ در تاریخ زبان اسپانیولی. در ماه اوت سال گذشته[۳] آخرین شمارهٔ آن منتشر شد. ادامهٔ انتشار آن امکان‌پذیر نبود. آن‌گاه که کلمه‌ها نمی‌توانند بیش از سکوت ارزشی داشته باشند، بهتر است انسان چیزی نگوید و امیدوار بماند.

نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که مجله را تهیه و آماده می‌کردند کجا هستند؟ تقریباً همه آرژانتین را ترک گفته‌اند. دیگران یا به‌زندان افتاده یا ناپدید شده‌اند.

هارولد کونتی[۴] داستان‌نویس – یا بهتر است بگویم آن‌چه از او باقی‌مانده بود – آخرین بار در اواسط ماه مه ۱۹۷۶ دیده شد. شکنجه‌ها او را درهم شکسته بود. از او دیگر خبری شنیده نشده است. وی «رسماً» بازداشت نشده بود. دولت گفته است که دستش آلودهٔ این کار نبوده. میگل آنخل بوستوس[۵] شاعر از خانه‌اش ربوده شده و ناپدید گشته است. پاکو اوروندوئی[۶] شاعر، در مندوزا[۷] به‌قتل رسیده. پائولتی[۸] و دی‌بنه‌دتو[۹] که هر دو نویسنده‌اند، در زندانند. هم‌چنین لویس سابینی[۱۰] مدیر تولید مجله: او به‌داشتن اسلحه متهم شده، زیرا گلوله‌ئی داشته که از آن برای خودش حلقهٔ کلید ساخته بوده. مدیر مجله، - کارلوس ویلار آرائوخا[۱۱] – نخستین کسی بود که رفت. او در ماه ژوئیهٔ ۱۹۷۵ مجبور شد کشور را ترک بگوید. او مقاله‌ئی شجاعانه، با مدارک لازم، دربارهٔ نفت در آرژانتین چاپ کرده بود. آن شمارهٔ بحران در دکه‌های روزنامه‌فروشی به‌فروش گذاشته شد و شش شب بعد، کارلوس برای خواب به‌خانه نرفت. با چشمان بسته ازو بازجوئی کرده بودند. پلیس انکار کرد که او را به‌زندان انداخته است. دو روز بعد او را که به‌طرز معجزه‌آسائی زنده مانده بود در جنگل عزیزه[۱۲] پیدا کردند. پلیس گفت او را اشتباهی بازداشت کرده بودند. فهرست نام کسانی را که به‌مرگ محکوم شده بودند بین مردم پخش کردند. خوان گلمان[۱۳] شاعر، سردبیر مجله، مجبور شد با هواپیما فرار کند. چندی نگذشت که در خانه‌اش در بوئنوس آیرس به‌دنبال او رفتند. و چون آن‌جا نبود فرزندانش را دستگیر کردند. دخترش زنده پیدا شد اما از پسر و عروسش – که هفت ماهه باردار بود – هنوز خبری نشده است. اطلاعات غیررسمی دولت حاکی از این بود که آن‌ها زندانی بوده‌اند و آزاد شده‌اند. اما انگاری زمین آن‌ها را بلعیده است.

در چنین روزگاران توفانی، حرفه‌ٔ نویسندگی خطرخیز است. در چنین شرایط و اوضاعی انسان، یا در کلمه‌ها غرور و شادی می‌یابد یا احترام به‌کلمه‌ها را برای همیشه از دست می‌دهد.

*

(۱)

انسان از روی نیازِ به‌ارتباط و آمیزشِ با دیگران دست به‌نوشتن می‌زند که رنج را محکوم کند و در شادی شرکت جوید. انسان برای انکارِ تنهائی خود و تنهائی دیگران می‌نویسد. انسان می‌پندارد که ادبیات دانش را انتقال می‌دهد و در گفتار و رفتار کسانی که آن را دریافت می‌کنند اثر می‌گذارد. و این ما را یاری می‌دهد که خود را بهتر بشناسیم تا بتوانیم به‌رستگاری جمعی نایل آییم. اما اصطلاح «دیگران» بسیار مبهم است، و به‌هنگام بحران و معنی کردن آن، این ابهام ممکن است به‌دروغ نزدیک‌تر شود. انسان در واقع برای مردمی می‌نویسد که احساس می‌کند وضع‌شان همانند کسانی است که خورد و خوراک ندارند و نمی‌توانند بخوابند. انسان برای طغیان‌گران و ستمدیدگان این دنیا می‌نویسد، که اکثریت‌شان خواندن نیز نمی‌دانند. و مگر چه تعداد از آن‌ها که خواندن می‌دانند قدرت خرید کتاب دارند؟ آیا با اعلام این که انسان برای آن مفهوم مجرّد آسانی که «توده‌ها» نام گرفته است می‌نویسد، این تناقض برطرف می‌شود؟

(۲)

ما در کرهٔ ماه به‌دنیا نیامده‌ایم. ما در آسمان هفتم زندگی نمی‌کنیم. ما این نیکبختی یا شوربختی را داریم که به‌پارهٔ شکنجه‌دیده‌ئی از دنیا – به‌آمریکای لاتین – تعلق داشته باشیم و در یک دورهٔ تاریخی زندگی می‌کنیم که ما را سخت درهم کوبیده است. تناقضات جامعهٔ طبقاتی درین جا شدیدتر از کشورهای داراست. فقر همگانی بهائی است که کشورهای ندار می‌پردازند تا شش درصد جمعیت دنیا بتوانند بدون معارض نیمی از ثروت دنیا را مصرف کنند. شکاف ژرفی که میان آسایش گروهی اندک و بدبختی اکثریت مردم وجود دارد در آمریکای لاتین خیلی بیش‌تر است، و روش‌های حفظ این شکاف بسی وحشیانه‌تر.

رشد یک نوع صنعت محدود و وابسته بر روی ساختارهای کشاورزی و معدنیِ کهنه و منسوخ، کژی‌های اساسی آن‌ها را دگرگون نکرده و به‌جای آن که تضادهای اجتماعی را سبک‌تر کند آن را تیزتر ساخته است. مهارت‌های سیاست‌بازان سنتی، خبرگانِ هنرِ فریب و تقلب، اکنون نارسا، کهنه و بی‌فایده شده است؛ بازیِ مردمی‌نمایِ امتیاز دادن به‌منظور زیر نفوذ آوردن دیگر امکان‌پذیر نیست، و یا هر دو لبهٔ تیز خطرناک آن آشکار می‌شود. طبقات و کشورهای سلطه‌جو به‌وسایل و ابزار فشار و خفقان روی می‌آورند. در غیر این صورت بقای نظامی اجتماعی که هر روز بیش‌تر به‌اردوگاه زندانیان شباهت پیدا می‌کند، بدون تغییر و دگرگونی چه‌گونه می‌تواند قابل تأمین باشد؟ چگونه بدون سیم خاردار می‌توان گروه عظیم و فزایندهٔ نکبت‌زدگان را بر سر جای خود نگه داشت؟ هر چه نظام حاکم بیش‌تر با رشد مداوم فقر و بیکاری و کشش‌های اجتماعی و سیاسی ناشی از آن تهدید شود فضای کم‌تری برای ظاهرسازی و خوش‌رفتاری باقی می‌ماند: در گوشه و کنار دنیا نظام حاکم سیمای راستین خود را نشان می‌دهد.

چرا دربارهٔ دیکتاتوری‌هائی که امروزه بیش‌تر کشورهای جهان لاتین را زیر ستم نگاه داشته‌اند تا اندازه‌ئی بی‌پرده سخن نگوئیم؟ آزادی کسب و کار، در زمان‌های بحران، مفهومش زندانی کردن مردم است.

دانشمندان آمریکای لاتین جلای وطن می‌کنند، دانشگاه‌ها و آزمایشگاه‌ها منابعی در اختیار ندارند، دانش فنی در صنایع همیشه بیگانه و بسیار گران است، اما چرا درجاتی از آفرینندگی را در رشد و توسعهٔ تکنولوژی وحشت درین کشورها بازنشناسیم؟ آمریکای لاتین به‌توسعهٔ جهانی روش‌های شکنجه، به‌‌فنون انهدام مردم و اندیشه‌ها، به‌شیوهٔ کاشتن بذر خاموشی و افزایش ناتوانی مردم، و به‌فن پاشیدن تخم هراس خدماتی الهام‌بخش انجام داده است.

در میان ما، برای آنان که خواستار خدمت به‌ادبیاتی هستند که کمک می‌کند تا صدای کسانی که صدائی ندارند شنیده شود، این سؤال مطرح است که: در محدودهٔ چنین واقعیتی چه‌گونه می‌توان دست به‌اقدام زد؟ - آیا ما، در فضای فرهنگی لال و کر، می‌توانیم صدای خود را به‌گوش مردم برسانیم؟ کشورهای ما جمهوری‌های سکوتند. آیا آزادی ناچیز نویسنده گاهی نشانهٔ شکست او نیست؟ تا کجا و به‌چه کسانی ما امکان دسترسی داریم؟

وظیفهٔ تحسین‌انگیزی است باز نمودن دنیای عدالت و آزادی، و نقش پرارزشی است نفی کردن نظام گرسنگی و قفس‌های آشکار و ناآشکار. اما حد و مرز کارها کجاست؟ خداوندان قدرت تا کجا اجازه می‌دهند؟

(۳)

دربارهٔ شکل‌های سانسور مستقیمی که در رژیم‌های گوناگون اعمال می‌شود، از قبیل ممنوع کردن کتاب‌ها یا نشریه‌های «خطرناک» یا «نامناسب»، و مجازات تبعید یا زندان یا مرگ که پاره‌ئی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران بدان گرفتار آمده‌اند سخن بسیار گفته شده است.

اما سانسور غیرمستقیم با ظرافت بیش‌تری انجام می‌گیرد. و اگر شهرتش کم‌تر است، باری واقعیتش کم‌تر نیست. اما دربارهٔ آن چندان سخن نرفته است، هرچند که ماهیت ستمگر و محدودساز نظامی را که غالب کشورهای ما از آن رنج می‌برند عمیق‌تر و دقیق‌تر از هر چیزی باز می‌نماید. این سانسور که یارای بازگو کردن نام خود را ندارد دارای چه گونه محتوائی است؟ مفهوم آن این است که چون آب در دریا نیست کشتی هم حرکت نمی‌کند: اگر پنج درصد جمعیت آمریکای لاتین بتوانند یخچال بخرند، چند درصد می‌توانند کتاب بخرند؟ و چند درصد می‌توانند این کتاب‌ها را بخوانند، به‌آن‌ها احساس نیاز کنند و تأثیرات و نفوذ آن‌ها را پذیرا شوند.

نویسندگان آمریکای لاتین – که در واقع کارگران یک صنعت فرهنگی هستند که در خدمت مصرفیِ نخبگان آموزش دیده است – تعلق به‌اقلیتی دارند و برای همان اقلیت نیز هست که می‌نویسند. این وضع عینی نویسندگانی است که آثار آنان تأییدکنندهٔ نابرابری‌های اجتماعی و جهان‌بینی حاکم است؛ هم‌چنین وضع عینی کسانی از ماست که در تکاپوی گسستن ازین چیزها هستند. ما محکوم ضوابط واقعیتی هستیم که در محدودهٔ آن عمل می‌کنیم.

نظام اجتماعی کنونی استعداد آفرینندگی اکثریت عظیم انسان‌ها را منحرف یا نابود می‌کند و امکان آفرینش را – در حساسیت به‌رنج انسان و محتوم بودن مرگ – به‌کوشش‌های حرفه‌ئیِ مشتی خبره محدود می‌کند. چه تعدادی ازین «خبرگان» در آمریکای لاتین وجود دارند؟ ما برای چه کسانی می‌نویسیم، با چه کسانی ارتباط پیدا می‌کنیم؟ مردمی که نوشته‌های ما را می‌خوانند کیانند؟

بیائید در برابر تحسین‌ها احتیاط کنیم. گاه تبریک از سوی کسانی است که ما را بی‌ضرر و بی‌خطر می‌پندارند.

(۴)

انسان برای آن می‌نویسد که مرگ را بفریبد و اشباحی را که انسان را در درونش دنبال می‌کنند خفه کند؛ اما آن چه انسان می‌نویسد تنها هنگامی از دیدگاه تاریخی سودمند می‌افتد که به‌طریقی با نیاز مشترک بازشناسیِ هویّت منطبق شود. به‌گمان من خواست انسان این است که نویسنده، با روشن ساختن هویت خود و فدا کردن خویش بتواند بسیاری کسان را به‌آگاهی یافتن از هویت خویش یاری دهد. هنر، به‌مثابه وسیله‌ئی برای روشن کردن هویت مشترک، می‌باید ضرورتی اساسی تلقی شود نه چیزی تجملی. امّا در آمریکای لاتین دسترسی به‌فرآورده‌های هنر و فرهنگ برای اکثریت عظیم مردم ممنوع شده است.

برای مردمی که هویت‌شان را فرهنگ‌های چیره‌شونده یکی پس از دیگری نابود کرده و استثمار بیرحمانه‌شان جزئی از اسباب و ابزار سرمایه‌داری جهانی شده است، نظام حاکم «فرهنگ توده» ایجاد می‌کند. مناسب‌ترین عبارت برای «هنر»ی چنین پست که رواجی وسیع در میان مردم دارد، آگاهی به‌بیراهه می‌برد، نقاب بر واقعیت‌ها می‌زند و تخیل خلّاق را لگدمال می‌کند، «فرهنگ برای توده‌ها» است. چنین فرهنگی بدون آن که در امر شناساندن هویت سودی داشته باشد، وسیله‌ئی است برای از میان بردن و زشت کردن آن، و روش‌های زندگی و الگوهای مصرفی را که از طریق رسانه‌های همگانی به‌طور گسترده به‌مردم ارائه می‌شود تحمیل می‌کند. آن چه «فرهنگ ملی» نام گرفته است فرهنگ طبقهٔ حاکم است که به‌یک نوع زندگی وارداتی می‌پردازد و خود را به‌تقلید ناقص و بی‌سلیقهٔ به‌اصطلاح «فرهنگ جهانی» محدود می‌کند. در زمان ما که دوران بازارهای چندگانه و شرکت‌های چندملیتی است، به‌لطف توسعهٔ شتابان و سخن‌پراکنی بی‌وقفهٔ رسانه‌ها، بین‌المللی‌گرائی تنها در اقتصاد کاربرد ندارد بلکه به‌فرهنگ، - فرهنگ توده - نیز رسیده است. مراکز قدرت برای ما نه تنها ماشین‌آلات و اختراعات ثبت‌شده بل جهان‌بینی هم صادر می‌کنند. در آمریکای لاتین اگر لذت بردن از موهبت‌ها و چیزهای خوب روی زمین تنها به‌گروهی اندک اختصاص یافته است، اکثریت مردم بایستی فقط به‌مصرف خواب و خیال رضا دهند. خیال فریبای ثروت و آزادی به‌بینوایان و ستمدیدگان، و رؤیای پیروزی و قدرت به‌شکست‌خوردگان و بی‌قدرتان فروخته می‌شود. تا هنگامی که سازمان نابرابر دنیا در رادیو و تلویزیون و بر پردهٔ سینما توجیه می‌شود چه نیازی هست به‌این که خلائق خواندن بتوانند؟

برای تضمینِ پایدار و برقرار ماندن اوضاع کنونی سرزمین‌هائی که در آن هر دقیقه یک بچه از بیماری یا گرسنگی می‌میرد، ما مردم باید یاد بگیریم که خودمان را از دریچهٔ چشم ستمگر ببینیم. مردم آموزش دیده‌اند که «این» نظام را چونان نظام «طبیعی» و در نتیجه هم‌چون نظامی ابدی بپذیرند. آنان نظام حاکم را با میهن‌پرستی یکی می‌دانند؛ چنان که مخالف رژیم، خیانتکار یا عامل بیگانه شمرده می‌شود. قانون جنگل که قانون نظام حاکم است، مقدس شناخته می‌شود؛ چندان که ملت‌های شکست‌خورده باید وضعیت خود را چون سرنوشتی مقدر بپذیرند. تحریف گذشته، علل واقعیِ شکست تاریخی آمریکای لاتین را - که فقر و تیره‌بختی آن به‌قیمت کامکاری دیگران تمام شده است - از دید پنهان می‌کند: در روی پردهٔ بزرگ یا کوچک نمایش، بهترین شخص برنده می‌شود. و بهترین، همیشه قوی‌ترین است. ولخرجی و اسراف، خودنمائی و بی‌باکی تنفر نه بل تحسین ایجاد می‌کند. هر چیزی را می‌توان خرید، فروخت، کرایه کرد، مصرف کرد - حتی روح انسان را. خاصیت‌هائی جادوئی به‌سیگار، اتومبیل، بطری ویسکی یا ساعت داده می‌شود: این‌ها شخصیت می‌دهند، سبب کامیابی انسان در زندگی می‌شوند، برای انسان خوشبختی می‌آورند. زیادی الگوها و قهرمانان بیگانه متناسب با پرستش بُت‌وار فرآورده‌ها و آداب و رسوم کشورهای دارا است. داستان‌های عشقی مصور و سریال‌های تلویزیونی تهیه شده در کشورهای ما، در برزخ خیال فریبایِ بی‌ارزش، در حاشیهٔ مسایل واقعی سیاسی و اجتماعی هر کشور اتفاق می‌افتد، و سریال‌هائی که وارد می‌کنیم دموکراسی مسیحی غربی را همراه با خشونت و رب گوجه‌فرنگی عرضه می‌دارد.

(۵)

درین سرزمین‌های پر از افراد جوان که تعدادشان پیوسته افزایش می‌یابد و معمولاً کاری پیدا نمی‌کنند، صدای تِک‌تِک بمب ساعتی، صاحبان قدرت را وامی‌دارد که با چشمی باز بخوابند. روش‌های گوناگون بیگانه‌سازی فرهنگی، دستگاه‌های اخته کردن و تخدیر، هر روز اهمیتی بیش‌تر پیدا می‌کند. روش‌های سترون‌سازی آگاهی پیروزمندانه‌تر از طرح‌های جلوگیری از بارداری به‌اجرا گذاشته می‌شود.

بهترین راه به‌خدمت گرفتن آگاهی، ریشه‌کن کردن آن است. برای نیل به‌این هدف، اقدامی که دانسته یا نادانسته صورت می‌گیرد وارد کردن یک ضدِ فرهنگِ ساختگی است که هواخواهانی فزاینده در میان نسل‌های جوان کشورهای آمریکای لاتین پیدا کرده است. در این کشورها که، از طریق ساختارهای انعطاف‌ناپذیر یا مکانیسم‌های خفقان‌آور زور و فشار، جوانان از مشارکت سیاسی بازداشته می‌شوند بارورترین زمینه برای رشد یک «فرهنگ اعتراضِ» فرضی ایجاد می‌شود که، به‌صورت فرآورده‌های فرعی جامعهٔ بیکارگی و اتلاف از خارج می‌آید و با ریشه‌هائی که در مخالفتِ دروغینِ طبقات انگل، با آئین و رسوم قراردادی دارد، متوجه تمام طبقات اجتماعی می‌شود.

عادات و نمادهای طغیان جوانان در دههٔ شصت در ایالات متحده آمریکا و اروپا از واکنشی برضد یکنواختی مصرف‌گرائی پدیدار شد، اما اکنون خود آن‌ها نیز به‌نوبهٔ خود هدف تولیدِ در مقیاس‌های وسیع قرار گرفته‌اند. لباس‌هائی با طرح‌های رنگارنگ و خیال‌انگیز دنیای داروهای مخدر و به‌نام «آزادی» به‌معرض فروش گذاشته شده است. موسیقی، پوسترها، مدل‌های اصلاح سر و لباس‌هائی که الگوهای زیبائیِ وهم‌انگیز داروهای مخدر را در همه جا می‌پراکنند جزئی است از صنعت بزرگی که تولیدات خود را به‌بازارهای جهان سوم می‌ریزد. به‌جوانانی که می‌خواهند از دوزخ بگریزند، همراه با این علایم و نمادهای خوش‌رنگ، بلیت‌هائی هم برای برزخ فروخته می‌شود. نسل‌های جدید دعوت می‌شوند که برای رسیدن به‌نیروانا[۱۴] رنج تاریخ را از خود دور کنند. پاره‌ئی از گروه‌های جوانان آمریکای لاتین، هنگامی که خود را درین فرهنگ داروهای مخدرغرق می‌کنند، خیال فریبایِ بازسازیِ روش زندگی جوانان کشورهای استعمارگر را جامه‌ی عمل می‌پوشانند.

این ضدِ فرهنگِ دروغین که خاستگاهش در ناسازشکاری گروه‌های حاشیه‌ئیِ جامعهٔ صنعتیِ از خود بیگانه است با نیازهای واقعی ما برای بازشناسی هویت و سرنوشت خویش هیج مناسبتی ندارد: وسمه بر ابروی کور است؛ عزلت و خودخواهی و عدم ارتباط پدید می‌آورد؛ به‌واقعیت کاری ندارد اما سیمای آن را دگرگون می‌کند و وعدهٔ عشق بی‌رنج و صلح بی‌جنگ می‌دهد. گذشته از این، با تبدیل شور و احساس به‌مواد مصرفی، با «جهان‌بینی سوپرمارکتی» که رسانه‌های همگانی تبلیغ می‌کنند کاملاً تناسب دارد. و هرگاه پرستش اتومبیل و یخچال برای رفع ناراحتی و آرامش بخشیدن به‌اضطراب و نگرانی بسنده نباشد، انسان می‌تواند خوشی و هیجان را در سوپرمارکت‌های زیرزمینی به‌دست آورد.

(۶)

آیا ادبیات، برای برانگیختن آگاهی و آشکار کردن واقعیت، می‌تواند در این روزگاران و در کشورهای ما خواستار نقشی بهتر باشد؟ فرهنگ نظام حاکم—فرهنگ چیزهای جانشین به‌جای زندگی—نقاب بر چهره‌ی واقعیت می‌زند و آگاهی را از میان می‌برد. اما یک نویسنده، هر قدر هم که آتش درونش شعله‌ور باشد، در برابر این همه اسباب و ابزار ایده‌ئولوژیکیِ دروغ و سازشکاری چه می‌تواند بکند؟

اگر جامعه بخواهد خود را به‌شیوه‌ئی سازمان دهد که هیچ کس دیگری را نبیند، و روابط انسانی را به‌حد عملکرد شوم رقابت و مصرف پائین آورد—که انسان‌های تنها یک‌دیگر را مورد استفاده قرار دهند و یک دیگر را تارومار کنند—ادبیاتی که ریشه‌هایش علایق برادری و همبستگی مشارکتی است چه می‌تواند بکند؟

ما به‌جائی رسیده‌ایم که نام بردن از هر چیز، عملاً، محکوم کردن آن است: در برابر چه کسانی؟ برای که؟

(۷)

سرنوشت ما نویسندگان آمریکای لاتین با ضرورت دگرگونی عمیق اجتماعی پیوندی استوار دارد. گفتن، یعنی ایثار خویشتن: بدیهی است تا زمانی که فقر و بی‌سوادی وجود دارد و خداوندان زروزور از کیفر در امانند و رسانه‌های همگانی عاملِ سختکوشِ بلاهتِ جمعی است، نقش ادبیات، به‌مثابه کوششی برای ارتباط کامل، از همان آغاز خنثی خواهد شد.

من با کسانی که برای نویسنده خواستار آزادی ممتازتری هستند که با آزادی کسانی که در زمینه‌های دیگر کار می‌کنند ارتباطی ندارد، هم عقیده نیستم. در کشورهای ما بایستی دگرگونی‌های اساسی ساختاری پدید آید تا نویسندگان بتوانند به‌ورای دژهای ناگشودهٔ نخبگان راه یابند و بدون آن که آشکارا و ناآشکارا از آزادی نوشتن و گفتن محروم شوند افکار خود را بیان کنند. در یک جامعهٔ زندانی شده، ادبیات تنها می‌تواند در نقش عیب‌جوئی یا امیدبخشی وجود داشته باشد.

با همین برداشت، به‌اعتقاد من هنگامی که مردم در رویاروئی با شرایط سخت مادی و مبارزه برای بقا و حفظ خویشتن بی‌خبر نگاه داشته شده باشند، خواب و خیالی بیش نخواهد بود اگر تصور کنیم که یک راه انحصاری فرهنگی برای آزاد ساختن استعداد خلاق مردم وجود دارد. چه استعدادهائی که در آمریکای لاتین، پیش از آن که بتوانند شکوفان شوند و خود را نشان دهند از میان می‌روند! چه تعداد از نویسندگان و هنرمندان، حتی از این که به‌ماهیت خویش پی برند محروم می‌شوند؟

(۸)

گذشته از این، آیا اصولأ در کشورهائی که مبانی مادّیِ قدرتِ حاکم «ملی» نیست یا به‌مراکز بیگانه وابسته است، یک فرهنگ ملّی می‌تواند به‌وجود آید؟

به‌راستی در شرایطی که استقلال جز در خاطره‌ها وجود ندارد. نویسندگی چه معنائی می‌تواند داشته باشد؟

در فرهنگ «درجهٔ صفر» وجود ندارد، چنان که در تاریخ هم نیست. اگر ما، در هر فرایند رشد اجتماعی، میان مرحلهٔ سلطه‌پذیری و مرحلهٔ آزاد شدن به‌تداومی اجتناب‌ناپذیر واقفیم، چرا نباید از اهمیت ادبیات و امکان عملکرد انقلابی آن در زمینهٔ کشف و آشکارسازی و تبلیغ هویت واقعی خویش واقف باشیم؟ ستمگر می‌خواهد که آینه، چیزی بیش‌تر از جیوهٔ پشتش به‌ستم‌دیده نشان ندهد. چه فرایندی از دگرگونی می‌تواند مردمی را که نمی‌دانند کیستند و ز کجا آمده‌اند به‌پیش براند؟ اگر مردم ندانند کیستند چه‌گونه می‌توانند بدانند که شایستهٔ چیستند؟ آیا ادبیات، مستقیم یا غیرمستقیم، نمی‌تواند در این آشکارسازی نقشی داشته باشد؟

به‌اعتقاد من امکان خدمتی این چنین، تا حدود زیادی به‌میزان آشنائی نویسنده با ریشه‌ها، دگرگونی‌ها، و سرنوشت مردم کشورش بستگی دارد، و به‌میزان حساسیت او برای دریافت ضربان و آهنگ‌های ضّد فرهنگِ راستینی که در شرف پدیدار شدن است. - آن چه غالباً «فقدانِ فرهنگ» تصور می‌شود بذر یا میوهٔ فرهنگی «دیگر» را در خود دارد که با فرهنگ حاکم عناد می‌ورزد و با ارزش‌ها و لفاظی‌های آن وجه اشتراکی ندارد. این فرهنگ غالباً به‌اشتباه مورد ابراز تنفر قرار گرفته زیرا آن را تکرار خفت‌بار فرآورده‌های «فرهنگ زدهٔ» نخبگان یا الگوهای فرهنگی‌ئی که نظام حاکم در مقیاس وسیع تولید کرده است پنداشته‌اند. امّا حقیقت این است که چه بسا یک قصهٔ عامیانه بسی آشکارکننده‌تر و پرارزش‌تر از داستان فلان «نویسندهٔ حرفه‌ئی»باشد. و ای بسا که ضربان زندگی واقعی، در پاره‌ئی از ترانه‌ها که رنگ و بو و خیال و هوای محلی دارند و سرایندگان‌شان ناشناسند شدید‌تر احساس می‌شود تا در بسیاری از دیوان‌های شعر که بر اساس قواعد شعری سروده شده‌اند. سخنان مردمی که رنج‌ها و امیدهای خود را به‌شیوه‌های متفاوت بیان می‌کنند غالباً رساتر و زیباتر از آثاری است که «به‌نام مردم» نوشته شده است.

هویت جمعیِ واقعی ما - جا پاهائی که گام‌های ما دنبال می‌کند، جاپاهائی که نشان‌دهندهٔ گذرگاه‌های امروزی ماست - از گذشته نشأت گرفته و پرورش یافته اما هنوز به‌صورت دلتنگیِ خیال‌انگیزِ درون ما تبلور پیدا نکرده است. بدون تردید ما سر آن نداریم که سیمای پنهان خود را در تداومِ ساختگی لباس‌ها، آداب و رسوم، و اشیاء ملی و نژادی که توریست‌ها از ملت‌های زیر سلطه و شکست‌خورده مطالبه می‌کنند بازیابیم. ما چیزی جز «آن چه می‌کنیم» نیستیم. ما جز «عمل و اقدام خویش» معنائی نداریم، به‌ویژه آن عمل و اقدامی که انجام می‌دهیم تا آن چه را که هستیم دیگرگون کند. هویّت ما در اقدام و مبارزه است. و درست به‌همین دلیل، آشکار شدن آن‌چه ما هستیم، مفهومش محکوم کردن چیزها‌ئی است که ما را از وصول به‌آن‌چه می‌توانیم باشیم بازمی‌دارد. ما خصوصیت خود را از طریق خوارشمردن و جنگیدن با موانع بیان می‌کنیم.

ادبیاتی که از بحران و دگرگونی پدید می‌آید و سخت در مخاطرات و حادثه‌جوئی‌های زمان خود غوطه‌ور می‌شود بدون تردید می‌تواند به‌ایجاد نهادهای واقعیت نو یاری دهد و شاید - اگر ذوق و استعداد و جرأت، کاستی نداشته باشد - علایمی را نیز که نشان‌دهندهٔ راه هستند روشن‌تر کند.

خواندنِ سرودِ رنج، و زیبائیِ زاده شدن در آمریکا، بی‌فایدتی نیست!

(۹)

تعداد نسخه‌های چاپ شده یا به‌فروش رسیده، همیشه نمی‌تواند برای آگاهی از چند و چون تأثیر و نفوذ یک کتاب مقیاس و معیار قابل اعتمادی به‌حساب آید، گاه یک نوشته تأثیری می‌گذارد که دامنه‌اش بسی وسیع‌تر از حدود توزیع ظاهری آن است؛ و گاه از سال‌ها پیش پاسخ‌هائی برای مسائل و ضرورت‌های جمعی ارائه می‌کند، و این البته در صورتی میسر است که هنرمند به‌راستی با آن مسائل و ضرورت‌ها، همچون تردیدها و کشش‌های درونی خویش «زندگی» کرده باشد. چنین اثری از آگاهی جریحه‌دار شدهٔ نویسنده می‌جوشد و در جهان منعکس می‌شود: اقدام به‌آفرینش، اقدامی است برای همبستگی، که همیشه نیز در زمان حیاتِ شخصی که بدان دست یازیده است بارور نمی‌شود.

(۱۰)

من با نویسندگانی که برای خود قائل به‌امتیازاتی ازلی هستند که به‌انسان‌های فناپذیر عادی اعطا نمی‌شود هم عقیده نیستم، و نظر کسانی را هم که بر سینه می‌کوبند و جامه بر تن خود می‌درند و خواستار انفاق عمومی می‌شوند تا در خدمت پیشه‌ئی بی‌فایده روزگار بگذرانند نمی‌پذیرم.

آگاهی ما از محدودیّت‌های خویش، آگاهی از ناتوانی‌هامان نیست: ادبیات که نوعی اقدام به‌شمار می‌آید دارای قدرت‌های خارق‌العاده نیست، اما نویسنده، هنگامی که با اثر خود ماندگار شدن مردم و تجاربی را که دارای ارزشی واقعی هستند تأمین می‌کند، می‌تواند جادوی خود را بازنماید.

اگر چیزهائی که می‌نویسد پس از خواندن به‌هدر نرود بلکه خواننده را به‌گونه‌ئی برانگیزد یا دگرگون سازد، آن گاه نویسنده می‌تواند ادعا کند که در فرایند دگرگونی نقشی دارد و، بدون آن که فخر بفروشد یا فروتنیِ ساختگی از خود نشان دهد، می‌تواند خود را جزئی از یک پدیدهٔ عظیم‌تر و پهناورتر بشناسد.

به‌گمان من، آنان که با سایه‌های خود به‌تک‌گوئی‌های بی‌پایان می‌پردازند زبان را تحقیر می‌کنند. امّا برای کسانی از ما که یقین داریم سرنوشت انسان گنداب‌رو نیست، و می‌خواهیم آن را تقدیس کنیم، کلمه‌ها دارای معنا و اهمیتند. ما در جست‌و‌جوی کسانی هستیم که با آنان رابطه برقرار کنیم، نه اینکه ما را ستایش کنند. ما گفت‌و‌شنود ارائه می‌کنیم نه نمایش. ما با کوششی تمام برای دیداری واقعی می‌نویسیم، تا خواننده بتواند با کلماتی که از او به‌سوی ما می‌آید و چونان الهام و پیشگوئی از ما به‌سوی او باز می‌گردد مشارکت و آمیزش داشته باشد.

(۱۱)

این ادعا که ادبیات در ذات خود واقعیت را دگرگون خواهد کرد، یا فخرفروشی است یا دیوانگی. در عین حال انکار این نکته نیز که ادبیات تا حدودی می‌تواند به‌ایجاد این دگرگونی کمک کند، به‌نظر من همان قدر ابلهانه است.

آگاهی ما از محدودیت‌های خود، به‌طور بنیادی، آگاهی ما از واقعیت خویش است. در سر‌درگمی تردید و ناامیدی این امکان وجود دارد که انسان با مسائل روبه‌رو شود و تن به‌تن با آن‌ها به‌مبارزه بپردازد: می‌توان نخست از محدودیت‌ها آغاز کرد ولی با آن‌ها به‌ستیز پرداخت.

با این مفهوم، نوشتن ادبیات انقلابی به‌خاطر کسانی که معتقد به‌انقلابند به‌همان اندازه ترک وظیفه است که نوشتن ادبیات محافظه‌کاری که از تخیل دربارهٔ ناف خویش اثری می‌پردازد. کسانی هستند که با لحنی رستاخیزی به‌بذرافشانی ادبیات «چپ افراطی» می‌پردازند برای خوانندگانی محدود که با هر چه بیان می‌شود موافقند. این نویسندگان هر قدر هم ادعا کنند که انقلابی هستند، اگر برای اقلیتی بنویسند که مانند خود آن‌ها می‌اندیشند و نوشته‌هائی را به‌آنان ارائه کنند که انتظارش را دارند، چه مخاطره‌ئی را پذیرا می‌شوند؟ در این چنین میدانی امکان شکست وجود ندارد اما موفقیتی هم در میان نخواهد بود. اگر نوشتن برای محکوم کردن موانع و محدودیت‌هائی که نظام حاکم پیرامون پیام مخالفان خود قرار می‌دهد نباشد پس دیگر فایدهٔ نوشتن چیست؟

تأثیرگذاری و نفوذ ما بستگی به‌استعداد، بی‌پروائی و نکته سنجی، و روشن و گیرانویسی‌مان دارد. بیائید امیدوار باشیم که می‌توانیم زبانی بیافرینیم که توان و زیبائیش بسی بیش‌تر باشد از زبانی که نویسندگان سازشکار به‌کار می‌گیرند تا به‌سپیده‌دم درود بفرستند!

(۱۲)

اما تنها مسألهٔ زبان مطرح نیست. مسألهٔ رسانه‌ها هم در میان است. فرهنگ مقاومت همهٔ رسانه‌ها را در خدمت خود به‌کار می‌گیرد. و هدر رفتن هیچ وسیله و فرصت بیان و گفتار را جایز نمی‌شمارد. زمان، کوتاه است و مبارزه، قاطع و وظیفه، سترگ: برای نویسندهٔ آمریکای لاتین که در مورد دگرگونی اجتماعی به‌رسالت خویش متعهد است، تهیه و تولید کتاب بخشی است از مبارزه در چند جبهه، مقدس ساختن ادبیات چونان نهادِ منجمدِ فرهنگ بو‌‌رژ‌وائی مورد پذیرش ما نیست. گزارش‌ها و مطالب مستندی که در مقیاسی وسیع پخش می‌شوند، متون داستانی برای سینما، رادیو، و تلویزیون، و ترانه‌های عامیانه، برخلاف عقیدهٔ پاره‌ئی از سردمداران گفتارهای اختصاصیِ ادبی که در آن‌ها به‌دیدهٔ حقارت نگاه می‌کنند گونه‌های ادبی «ناچیز»ی نیستند و در سطح پائین‌تری قرار ندارند. شکاف‌هائی که ژورنالیسمِ شورش و طغیانِ آمریکای لاتین در هدف بیگانه‌سازی رسانه‌های همگانی باز کرده حاصل کوشش خلاق و آمیخته به‌ایثاری است که، در زیبائی پرداخت، و نفوذ، و تأثیرگذاری، به‌هیچ وجه چیزی از بهترین آثار ادبی کم نداشته است.

(۱۳)

من به‌پیشهٔ خود اعتقاد دارم. من به‌ابزار کار خودم معتقدم. هرگز نتوانسته‌ام بفهمم آن نویسندگانی که با گشاده‌روئی اعلام می‌کنند نویسندگی در دنیائی که مردم در آن از گرسنگی می‌میرند معنائی ندارد، چه گونه می‌توانند دست به‌نوشتن بزنند. هم چنین نمی‌توانم از کار کسانی که کلمه‌ها را تبدیل به‌فلاخن خشم یا وسیلهٔ پرستش بت‌ها می‌کنند سردرآوردم. کلمه ابزاری است که می‌توان در جهت نیک و بد به‌کارش برد: هرگز دشنه مسئول جنایت نیست.

من بر این باورم که وظیفهٔ بنیادی ادبیات معاصر آمریکای لاتین، رهائی بخشیدن کلمات است از خواری و خفتِ پی‌در‌پی و آلوده‌ئی که از ارتباط جلو می‌گیرد یا بدان خیانت می‌کند: بدین گونه، در کشور من، آزادی نام زندانی است که زندانیان سیاسی را در آن به‌بند می‌کشند و دموکراسی نام نظام‌های گونه‌گون وحشت است. عشق کلمه‌ئی است که از رابطهٔ انسان و اتومبیل سخن می‌گوید و انقلاب نامی است که بر مایع ظرف‌شوئی نوظهوری نهاده‌اند. افتخار احساسی است که از استحمام با نوعی صابون مخصوص زیبائی به‌آدمی دست می‌دهد و سعادت لذت عمیقی است که از خوردن سوسیس حاصل می‌شود. کشور آرام، در بسیاری از نقاط آمریکای لاتین به‌گورستانی می‌گویند که نظم و ترتیبی چشمگیر داشته باشد و هر کجا نوشته باشند انسان سالم، آن را «انسان ناتوان» باید خواند.

با وجود سانسور و زجر و آزار، از راهِ نوشتن می‌توان شواهد زندهٔ چگونگیِ روزگار ما و مردم ما را برای زمان‌های حال و آینده باز گفت.

آدمی ممکن است از آن رو به‌نوشتن دست یازد که خواسته باشد بگوید: «چنین است جائی که ما در آنیم، چنین است جائی که ما در آن بودیم. این است آن چه ما هستیم. و این است آن چه ما بودیم»

در آمریکای لاتین، رفته رفته ادبیاتی شکل و قدرت می‌گیرد که هدفش به‌خاک سپردن مردگان نیست بلکه می‌خواهد آن‌ها را جاودانی کند. نمی‌خواهد خاکسترها را کنار زند بلکه می‌کوشد آتش را برافروزد. - این، ادبیاتی است که تداوم می‌یابد و فرهنگ مبارزه را پربارتر می‌کند.

اگر، آن چنان که در باور من نیز هست، امید از دلتنگی‌های خیال‌انگیز در باب گذشته بهتر باشد، شاید این ادبیات نوزاد، شایسته و درخورِ زیبائیِ نیروهای اجتماعی‌ئی باشد که دیر یا زود به‌هر بهائی که تمام شود جریان تاریخ ما را از بنیاد دگرگون خواهد کرد و شاید - چنان که شاعری گفته است - «نام راستین هر چیز را» برای آیندگان نگه خواهد داشت.

ترجمهٔ رامین شهروند

حواشی

* ^  Eduardo Galeano، نویسندهٔ نامدار اوروگوئه و مدیر مجلهٔ هفتگی Marcha‏ (۱۹۶۱-۶۴)، که در حال حاضر در بارسلون زندگی می‌کند.
  1. ^  Montevideo پایتخت اوروگوئه.
  2. ^  Buenos Aires پایتخت آرژانتین.
  3. ^  منظور ماه اوت سال ۱۹۷۶ است. این مقاله در تابستان سال ۱۹۷۷ نوشته شده.
  4. ^  Haroldo Conti
  5. ^  Miguel Angel Bustos
  6. ^  Paco Urondo
  7. ^  Mendoza، شهری در غرب آرژانتین
  8. ^  Paoletti
  9. ^  Di Benedetto
  10. ^  Luis Sabini
  11. ^  Carlos Villar Arauja
  12. ^  Ezeiza
  13. ^  Juan Gelman
  14. ^ Nirvana، یک حالت روحی شادمانه که با سرکوبی تمنای درون امکان‌پذیر است (درمذاهب بودائی و هندو).

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۱

تولدت مبارک عشق من

clip_image002

برای عشقم

برای او که دوستش دارم

برای او که دوستم دارد

برای او چندانکه میگویم جاییم درد میکند نگران میشود

برای دوستم که همه جا با او میروم

برای عشقم که وقتی سرد است دستانم را جستجو میکند

برای همقدم روزهای خیلی سرد، که دستش را در جیب من میگذارد حتی وقتی خودش جیب دارد

برای عشق من که وقتی از آزادی میگوید غم و دردش را نمیتوانم از او بگیرم

برای درد بزرگش، وقتی که از شدت خشم اشک میریزد نمیتوانم کلامی بگویم که امیدوارش کند

برای درماندگی‌ام از درماندگی‌اش، که نمیتوانم آینده ای را برایش ترسیم کنم که آزاد باشد

برای آرزویهایمان که "قفل افسانه‌ای باشد"

برای روحش و جسمش که میخواهند آزاد باشد

برای شور و سرکشی و طغیانگریش

برای اشتیاقش برای زندگی

برای روح هنرمندش

برای هوش سرشارش

برای چراهای بی‌پایانش 

برای خودخواهی‌های من که می‌بخشدم

برای کوچک بودن دوست داشتن من تا که بیشتر دوستش داشته باشم

برای من، اگر بهشتی باشد، حوری نمیخواهم، تو را میخواهم

برای او که دوستم دارد

برای او که دوستش دارم

برای عشقم

برای نازیلا

نازیلای من

تولدت مبارک عشق همیشگی من

آذر 1391

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۱

سقوط (هوشنگ ابتهاج)

 

EbtehaajHooshang_A007

 

گردني مي افراشت

سرش از چرخ فراتر مي رفت

آسمان با همه اخترهايش

بوسه مي زد به سرانگشتش

سكه ي خورشيد

بود در مشتش

يك سر و گردن،

                گاه،

نه كم از فاصله ي كيهاني ست

وز سرافرازي تا خواري،

          جز يك سر مو فاصله نيست!

او سري خم كرد

و آسمان با همه اخترهايش

دور شد از سر او.

دیگر جایی نیست - شاملو

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

خدايان همه آسمان هايت

بر خاك افتاده اند

چون كودكي

بي پناه و تنها مانده اي

از وحشت مي خندي و غروري كودن از گريستن پرهيزت مي دهد.

اين است انساني كه از خود ساخته اي

از انساني كه من دوست داشتم

كه من دوست مي دارم

دوشادوش زندگي

در همه ي نبردها جنگيده بودي

نفرين خدايان در تو کارگر نبود

و اكنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهايي

به زانو در مي آوري

آيا تو جلوه ي روشني از تقدير مصنوع انسان هاي قرن مايي؟

انسان هايي كه من دوست داشتم

كه من دوست دارم؟

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است.

مي ترسي-به تو بگويم-تو از زندگي مي ترسي

از مرگ بيش از زندگي

از عشق بيش از هر دو مي ترسي

به تاريكي نگاه ميكني

از وحشت مي لرزي

و مرا در كنار خود

از ياد

مي بري

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۱

لیلی و مجنون


یکی پرسید از مجنون غمگین  -  که از لیلی چه میگوئی تو مسکین
به خاک افتاد مجنون سرنگونسار -  بدو گفتا: بگو لیلی دگر بار
تو از من چند معنی جوی باشی -  ترا این بس که لیلی گوی باشی
بسی گر درِّ معنی، سفته آید -  چنان نبود که لیلی، گفته آید
چو نام و نعتِ لیلی باز گفتی -  جهانی در جهانی راز گفتی
چو دائم نام لیلی میتوان گفت -  زغیری کفرم آید یک زمان گفت
کسی گر نام لیلی کردی آغاز -  برِ مجنون همی عاقل شدی باز
وگر جز نام لیلی یاد کردی -  شدی دیوانه و فریاد کردی
اگر گم بودنِ خود یاد داری -  روا باشد که از وی یاد آری
ولی تا از خودی سدیت پیش است  -  اگر یادش کنی آن یاد خویش است