یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۹

داستانی کوتاه و آموزنده

 

 

داستاني کوتاه و آموزنده
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !


جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹

من باور دارم

یادداشتی از نلسون ماندلا
من باور دارم...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.
من باور دارم...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد، هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.
من باور دارم...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
من باور دارم...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
من باور دارم...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.
من باور دارم...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آن­چه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
من باور دارم...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآن­چه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند اما من خودم مسئول آن­چه که خواهم شد هستم.
من باور دارم...
که دو نفر ممکن است دقيقا به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملا متفاوت را ببينند.
من باور دارم...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.
من باور دارم...
شادترين مردم لزوما کسى نيست که بهترين چيزها را دارد، بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.
من باور دارم...

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

فرداي ما ناميرا تر از هر روز مي آيد

فرياد ناميراي خلقم
مرا بر دار بياويز
كه ميلادي دوباره خواهم داشت
دالانهاي كبود سرخ
ميعاد گاه هزاران شقايق نورس
در طلوع باورهاي حقيقي
در غروب شقاوتهاي بي فردا
مارا به سراي بودن فرامي خواند
مرا بر دار بياويز
مرا بردار بياويز
من
دوباره زاده خواهم شد
درقلب طوفانهاي بي باك
درانعكاس رودخانه
وكهكشاني بي پايان
من
در شريان زمين
دوباره خواهم روئيد
من فرياد بي پرواي خلقم
مرا بر دار بياويز
مرا بردار بياويز
اين دار
پايان راه فرداي توست
وفرداي ما
ناميرا تر از هر روز
مي آيد

قدرت اندیشه

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او كمك بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.
زمان زیادی نگذشت تا اینكه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !

love

love is the one thing that still stands when all else has fallen

زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند

3609536891_ac14978478

عشق من ، اینی را که می نویسم بالاترین حقیقتی است که در تمام زندگیم حس کرده ام :

من نامه های زیادی برایت فرستاده ام در آن لحظات پرشور و سکر آور  آشنایی مان دوستی مان و حتی بعد از ازدواجمان… و در همه ی انها نوشته بودم که دوستت میدارم آن چنان که بیشتر از آن قابل تصور نیست و ایمان داشتم که تمام عظمت عشق در  یک لحظه کامل می شود امروز بیشتر از دیروز و فردا بیشتر از امروز نخواهد بود چرا که عظمتش تمام و کمال رخ داده است .

اما حال دریافته ام این گونه نیست من امروز بیشتر از همیشه دوستت داشته ام تو پاره ای از جانم شده ای عشق من به تو آن درخت تنومندی است که هنوز در حال بالیدن و سر برافراشتن است .

عزیز من این ها چیست که نوشته ای تو جز خوبی در حق من چه کرده ای؟ هر گاه به تو می اندیشم یا از تو حرف می زنم جز تصویری شکوهمند و افتخار آمیز از قلب رئوف و ایثارگرت نمی بینم . من بارها و بارها وبارها گفته ام که تو یارییم دادی از خویش آنی را بسازم که آرزویم بود من برای این  تا ابد به تو مدیونم .

دوستت می دارم مرد زندگی من.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

دوستت دارم

 

عشق من، یه عالمه دوستت دارم، بوس بوس بوس ….

به خاطر تمام کارها و رفتارهای نادرستی که میکنم، و به خاطر دوست داشتن ناکاملم ببخش

و باز بیشتر دوستت خواهم داشت،  بوس بوس بوس

finger-hug

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

برف، برف زیبا

 

بالاخره در تهران برف آمد. برف زیبا و سفید.

و به محض فرصت و آزادی، زیبایی آفریده شد. به یک نمونه زیر توجه کنید:

 

17012011023

 

17012011024

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

از الاغ کمتر ؟!!!

 

very-big-problem-21306203

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم،

اول: اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند

دوم: اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود! وثابت کنیم که از یک الاغ کمتر نیستیم

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹

فقر

ethiopian-boys

جهان ، جهان من ، جهانی که در مای واپس مانده لبخند باهم بودنمان از گرسنگی مرد.

در افریقای کوچک و اروپای بزرگ؛ کجای کار ما می لنگید؟! که عصای آزادی به دستمان دادند وقتی که پایی از ما گرفتند.

ازتو می پرسید!

کدامشان؟

نامش را نگفت !، رنگش به خاطرم مانده ، سیاه بود که می گفت : برو ؛ سفید که چیزی نگفت و برهنه بود که می گفت بمان و در آغوشت مرا گرم کن که خورشید را خورده ام از گرسنگی.

 

funky_site_member_inventions10448_pic

نامه عاشقانه نیما یوشیج

به عالیه عزیزم
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند ؟ از من چه می خواهند؟ هیچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند
خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد
چرا شعله های قلب این قدر ممتد است ؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد ؟
نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت
آن نشانه ، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت ، ولی تازه و عجیب ، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام یا نه . باور کن عالیه ، تو را دوست می دارم
می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می اید ، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ می دارد
من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم . عشق می اید ، می رود ، دوباره می اید
مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق می کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب ، مثل یک لوح است : همین که یک لکه از روی آن برداشته شد ، جای لکه دیگر باز می شود
انسان ، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است . می بینی چه طور راست حرف می زنم . محبت با دروغ مبانیت دارد . خط تو ، تقریرات تو ، به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی ! خودم را به هدر نداده ام !
دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان بری تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم . برای امتحان ، حواست را مشوش کنم . و این بعد از دیدار عکس تو بود . ولی حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بی جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزدیک کرد ! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند
من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم
خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند
مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو می دهد . نه الفاظ مذهبی ملا . دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی ؟
جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو
خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد
نیما

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

و باز هم عشق

 

راستشو بگو

اگه یه روزی بگیرمت،کف پاتو ببوسم

اون وقت یه خورده بعدش

از ترس اینکه بوسه هامو خراب نکنی

لنگ نمیزنی؟

Romantic-love-kiss

شعر از نیکیتا استانسکو

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

آزادی

آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.
آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.
و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...

liberte

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

شبانه - شاملو

اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما ... ــ

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.
 
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد ــ
شهر را
         از برای آن که به گنداب در نشیند
                                                    کفایت است.

شعر - شاملو

 

اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما ... ــ

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.
 
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد ــ
شهر را
         از برای آن که به گنداب در نشیند
                                                    کفایت است.

شعر–بوئیکو لامبوسکی–شاعر بلغار

 

1) حقیقت باید گفته شود

2) حال که بقیه سکوت میکنند، وظیفه من است که حقیقت را بگویم

3) گفتن حقیقت اساس کار است

4) همین که کم آنرا بگویم، به قدر کافی با اهمیت است

5) باید همیشه من باشم که آن را بگویم

6) مهمترین امر این است که من آن را بگویم

و عمران صلاحی – در « من ودا میخوانم »

عبور میکنم از غم

چنانکه از وسط رودخانه

مرد و بلم

بدون شرح

 

marhoomeh33-1 copy

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

ویکیلیکس

چرا برای آزادی جوليان آسانژ وثيقه می گذارم
مايکل مور
ترجمۀ فرح شيلاندری


مايکل مور کارگردان مستندساز آمريکايی برنده جايزه اسکار و نخل طلايی کن
سيزدهم دسامبر در دادگاه بدوی وستمينستر لندن، وکلای جوليان آسانژ بنيانگزار ويکيليکس سندی را در اختيار قاضی قرار دادند که نشان می داد من بيست هزار دلار برای وثيقۀ آزادی جوليان آسانژ از زندان فرستاده ام.
علاوه براين، اعلام کرده ام که وبسايت، سرورها، نام های دامنه‌ی (domain names) خود و هر چيز ديگری که بتواند به بقای ويکيليکس کمک کند تا به افشاگری دربارۀ جرائمی که در خفا ‌جعل شده و به نام ما و با مالياتی که ما پرداخت می کنيم صورت گرفته است، ادامه دهد.
ما با ادعايی دروغين به جنگ در عراق کشانده شديم. صدها هزار نفر کشته شده اند. فقط تصور کنيد اگر کسانی که اين جنگ جنايتکارانه را در سال 2002 طراحی کردند، ويکيليکسی داشتند هرگز نمی توانستند اين جنگ را برپا کنند. تنها دليلی که آنان فکر می کردند می توانند قسر در بروند اين بود که تضمين محرمانه ماندن قضايا را گرفته بودند. اين تضمين نيز اکنون از دست آنان خارج شده است و اميدوارم ديگر هرگز نتوانند محرمانه کار کنند.
چرا پس از آنکه ويکيليکس چنان خدمت مهمی انجام می دهد، اينچنين شرورانه مورد حمله قرار می گيرد؟ زيرا ويکيليکس آنانی را که حقايق را مخفی کرده اند شرمگين و سرافکنده کرده است. ويکيليکس به شدت مورد حمله و توهين قرار می گيرد:
سناتور جوزف ليبرمن می گويد ويکيليکس "قانون جاسوسی را زيرپا گذاشته است".
جورج پارکر از نيويورکر، جوليان آسانژ را "سوپر-مخفی کار، نازک نارنجی و خود-بزرگ-پندار" می نامد.
سارا پالين ادعا می کند آسانژ "ضدامريکايی و دستش به خون آلوده است" که بايد "او را با همان ضرورتی که رهبران القاعده و طالبان را تعقيب می کنيم" مجازات کنيم.
باب بکل، از حزب دموکرات (مدير کمپين والتر موندال در سال 1984) دربارۀ آسانژ در فاکس گفته است "از مُرده چيزی درز نمی کنه.... فقط يک راه برای ساکت کردن او وجود دارد: اين حرامزاده رو بايد با يک تير خلاص کرد".
مری ماتالين، جمهوريخواه، می گويد "او بيمار رواني، بيمار اجتماعی... و تروريست است".
پيتر آ. کينگ نمايندۀ مجلس، ويکيليکس را يک "سازمان تروريستی" می نامد.
ويکيليکس واقعا هم تروريست است! چراکه دروغ گويان و جنگ طلبانی را به وحشت انداخته است که ويرانی را برای ملت ما و نيز ديگران به ارمغان آورده اند. شايد جنگ بعدی چندان آسان نباشد زيرا ميزها چرخيده اند—حالا ما "برادر بزرگه" را می پاييم!
ويکيليکس شايستۀ قدردانی و تشکر است زيرا همۀ اين پنهان کاری ها را برملا کرده است. اما بعضی از صاحبان اين شرکت مطبوعاتي، اهميت ويکيليکس را از ياد برده اند (تعداد کمی از اسناد جديد را منتشر کرده اند!) يا رنگ آنارشيستی به آنها زده اند (اکنون ويکيليکس اسناد را بدون سرمقاله يا کنترل بيرون می دهد!). بخشی از رسالت وجودی ويکيليکس به اين دليل است که رسانه ها اين مسئوليت را به عهده نگرفته اند. صاحبان اين شرکت از هر ده اتاق خبري، يکی را از کار انداخته اند و کار را برای خبرنگاران قابل تقريبا غيرممکن کرده اند. ديگر وقت يا پولی برای خبرنگاری تحقيقی يا جستجوگر باقی نمانده است. به سادگی می توان گفت، سرمايه گزاران نمی خواهند اين داستان ها افشا شود. آنان دوست دارند اسرار محرمانه باقی بمانند.
از شما می خواهم يک لحظه تصور کنيد اگر ويکيليکس ده سال پيش وجود داشت، دنيای ما چگونه جهانی می بود. نگاهی به اين عکس بياندازيد.
اين آقای بوش است که دارد يک سند "محرمانه" را در تاريخ ششم آگوست سال 2001 تحويل می گيرد. در اين سند آمده است: "بن لادن تصميم دارد به امريکا حمله کند" و توضيح داده شده است که اف بی آی "رد پای فعاليت مشکوکی را پيگيری کرده است که نشان از آماده سازی هايی برای هواپيماربايی در امريکا دارد". آقای بوش تصميم می گيرد که بی خيال اين سند شود و چهار هفتۀ آينده را به ماهيگيری برود.
اما اگر اين سند به بيرون درز می کرد، من و شما چه واکنشی نشان می داديم؟ کنگره يا اف آآ چه می کردند؟ اگر همۀ ما از حملۀ قريب الوقوع بن لادن با استفاده از هواپيماربايی باخبر بوديم آيا اين امکان وجود نداشت که کسی جايی کاری کند ؟
اما معدود افرادی به چنين سندی دسترسی داشتند چراکه اسرار حفظ شده بود. يک مربی مدرسۀ پرواز در سن ديگو که متوجه شده بود دو کارآموز عرب (عربستان سعودی) علاقه ای به يادگيری فرود و بلند شدن هواپيما ندارند، هيچ کاری نکرد. اگر اين مربی از سند مربوط به تهديد بن لادن خبر داشت، ممکن بود به اف بی آی خبر دهد؟
همين طور اگر مردم در سال 2003 می توانستند يادداشت های "محرمانۀ" ديک چنی را بخوانند که نشان می داد به سيا فشار می آورد تا "اطلاعاتی" را که برای ساختن پروندۀ دروغين جنگ می خواهد در اختيار وی بگذارد، اگر ويکيليکسی در آن زمان افشا کرده بود که در واقع هيچ نوع سلاح تخريبی در عراق وجود ندارد، فکر می کنيد جنگ عراق برپا می شد يا در عوض مردم خواستار دستگيری ديک چنی می شدند؟
آشکاري، شفافيت – اين واژگان از معدود سلاح هايی هستند که شهروندان برای محافظت از خود در برابر قدرت طلبی و فساد نياز دارند. چه می شد اگر در روزهای چهارم آگوست 1964 تاکنون، ويکيليکسی وجود داشت که به مردم امريکا می گفت اينکه کشتی ما توسط ويتنام شمالی در خليج تونکين مورد حمله قرار گرفته است، دروغی بيش نيست. فکر می کنم 58 هزار سرباز ما (و دو ميليون ويتنامی) کشته نمی شدند. در حقيقت، اسرار محرمانه آنان را به کشتن داد.
برای آنانی که فکر می کنند حمايت از جوليان آسانژ اشتباه است چون ادعا شده است وی مرتکب تجاوز جنسی شده، فقط از شما می خواهم ساده لوح نباشيد و بدانيد دولت وقتی در تعقيب شکار خود است به چه کارهايی می تواند دست بزند. خواهش می کنم هرگز و هيچگاه داستان های رسمی و دولتی را باور نکنيد. و فارغ از اينکه آسانژ مجرم يا بی گناه است (به ادعاهای عجيب و قريب تجاوز جنسی عليه آسانژ توجه کنيد) اين مرد حق دارد که برای نجات جانش درخواست وثيقه و دفاع از خود کند. من به "کن لوچ" و "جان پيلگر" فيلمساز و "جميما خان" نويسنده پيوسته ام تا پول وثيقه را با هم جمع کنيم و اميدوارم قاضی اين پول را بپذيرد و امروز آزادی آسانژ را ضمانت کند.
آيا ويکيليکس سبب بروز آسيب هايی به مناسبات ديپلماتيک و منافع امريکا در گوشه و کنار دنيا شده است؟ شايد. اما اين قيمتی است که شما و دولت شما بايد بپردازد وقتی بر مبنای دروغ ما را وارد جنگ می کند. مجازات شما اين است که کسی چراغ ها را روشن کند تا همه ببينيم که ديگران دارند در اتاق تاريک چه می کنند. ديگر نمی شود به شما اعتماد کرد. بنابراين، اکنون هر سند و هر ايميلی که می نويسيد بايد منصفانه باشد. متاسفم، اما خودتان باعث شديد. الان ديگر هيچ کس نمی تواند از دست حقيقت پنهان شود. اگر دولتمردان بدانند که افشا خواهند شد، ديگر نمی توانند توطئۀ "دروغ بزرگ" ديگری را طراحی کنند.
اين بهترين کاری است که ويکيليکس انجام داد. ويکيليکس، خدا حفظ شان کند، با اين کار جان خيلی ها را نجات خواهد داد. هر کدام از شما که در حمايت از ويکيليکس به من بپيوندد، واقعا گامی ميهن پرستانه برداشته است. من امروز در غياب جوليان آسانژ در لندن در برابر دادگاه می ايستم و از قاضی می خواهم که آزادی او را تضمين کند. با اين وثيقه، بازگشت آسانژ به دادگاه را ضمانت می کنم. اجازه نمی دهم اين بی عدالتی بدون پاسخ بماند.