چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹

فقر

ethiopian-boys

جهان ، جهان من ، جهانی که در مای واپس مانده لبخند باهم بودنمان از گرسنگی مرد.

در افریقای کوچک و اروپای بزرگ؛ کجای کار ما می لنگید؟! که عصای آزادی به دستمان دادند وقتی که پایی از ما گرفتند.

ازتو می پرسید!

کدامشان؟

نامش را نگفت !، رنگش به خاطرم مانده ، سیاه بود که می گفت : برو ؛ سفید که چیزی نگفت و برهنه بود که می گفت بمان و در آغوشت مرا گرم کن که خورشید را خورده ام از گرسنگی.

 

funky_site_member_inventions10448_pic

نامه عاشقانه نیما یوشیج

به عالیه عزیزم
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند ؟ از من چه می خواهند؟ هیچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند
خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد
چرا شعله های قلب این قدر ممتد است ؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد ؟
نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت
آن نشانه ، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت ، ولی تازه و عجیب ، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام یا نه . باور کن عالیه ، تو را دوست می دارم
می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می اید ، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ می دارد
من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم . عشق می اید ، می رود ، دوباره می اید
مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق می کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب ، مثل یک لوح است : همین که یک لکه از روی آن برداشته شد ، جای لکه دیگر باز می شود
انسان ، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است . می بینی چه طور راست حرف می زنم . محبت با دروغ مبانیت دارد . خط تو ، تقریرات تو ، به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی ! خودم را به هدر نداده ام !
دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان بری تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم . برای امتحان ، حواست را مشوش کنم . و این بعد از دیدار عکس تو بود . ولی حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بی جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزدیک کرد ! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند
من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم
خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند
مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو می دهد . نه الفاظ مذهبی ملا . دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی ؟
جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو
خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد
نیما

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

و باز هم عشق

 

راستشو بگو

اگه یه روزی بگیرمت،کف پاتو ببوسم

اون وقت یه خورده بعدش

از ترس اینکه بوسه هامو خراب نکنی

لنگ نمیزنی؟

Romantic-love-kiss

شعر از نیکیتا استانسکو

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

آزادی

آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.
آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.
و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...

liberte

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

شبانه - شاملو

اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما ... ــ

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.
 
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد ــ
شهر را
         از برای آن که به گنداب در نشیند
                                                    کفایت است.

شعر - شاملو

 

اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما ... ــ

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.
 
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد ــ
شهر را
         از برای آن که به گنداب در نشیند
                                                    کفایت است.

شعر–بوئیکو لامبوسکی–شاعر بلغار

 

1) حقیقت باید گفته شود

2) حال که بقیه سکوت میکنند، وظیفه من است که حقیقت را بگویم

3) گفتن حقیقت اساس کار است

4) همین که کم آنرا بگویم، به قدر کافی با اهمیت است

5) باید همیشه من باشم که آن را بگویم

6) مهمترین امر این است که من آن را بگویم

و عمران صلاحی – در « من ودا میخوانم »

عبور میکنم از غم

چنانکه از وسط رودخانه

مرد و بلم

بدون شرح

 

marhoomeh33-1 copy

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

ویکیلیکس

چرا برای آزادی جوليان آسانژ وثيقه می گذارم
مايکل مور
ترجمۀ فرح شيلاندری


مايکل مور کارگردان مستندساز آمريکايی برنده جايزه اسکار و نخل طلايی کن
سيزدهم دسامبر در دادگاه بدوی وستمينستر لندن، وکلای جوليان آسانژ بنيانگزار ويکيليکس سندی را در اختيار قاضی قرار دادند که نشان می داد من بيست هزار دلار برای وثيقۀ آزادی جوليان آسانژ از زندان فرستاده ام.
علاوه براين، اعلام کرده ام که وبسايت، سرورها، نام های دامنه‌ی (domain names) خود و هر چيز ديگری که بتواند به بقای ويکيليکس کمک کند تا به افشاگری دربارۀ جرائمی که در خفا ‌جعل شده و به نام ما و با مالياتی که ما پرداخت می کنيم صورت گرفته است، ادامه دهد.
ما با ادعايی دروغين به جنگ در عراق کشانده شديم. صدها هزار نفر کشته شده اند. فقط تصور کنيد اگر کسانی که اين جنگ جنايتکارانه را در سال 2002 طراحی کردند، ويکيليکسی داشتند هرگز نمی توانستند اين جنگ را برپا کنند. تنها دليلی که آنان فکر می کردند می توانند قسر در بروند اين بود که تضمين محرمانه ماندن قضايا را گرفته بودند. اين تضمين نيز اکنون از دست آنان خارج شده است و اميدوارم ديگر هرگز نتوانند محرمانه کار کنند.
چرا پس از آنکه ويکيليکس چنان خدمت مهمی انجام می دهد، اينچنين شرورانه مورد حمله قرار می گيرد؟ زيرا ويکيليکس آنانی را که حقايق را مخفی کرده اند شرمگين و سرافکنده کرده است. ويکيليکس به شدت مورد حمله و توهين قرار می گيرد:
سناتور جوزف ليبرمن می گويد ويکيليکس "قانون جاسوسی را زيرپا گذاشته است".
جورج پارکر از نيويورکر، جوليان آسانژ را "سوپر-مخفی کار، نازک نارنجی و خود-بزرگ-پندار" می نامد.
سارا پالين ادعا می کند آسانژ "ضدامريکايی و دستش به خون آلوده است" که بايد "او را با همان ضرورتی که رهبران القاعده و طالبان را تعقيب می کنيم" مجازات کنيم.
باب بکل، از حزب دموکرات (مدير کمپين والتر موندال در سال 1984) دربارۀ آسانژ در فاکس گفته است "از مُرده چيزی درز نمی کنه.... فقط يک راه برای ساکت کردن او وجود دارد: اين حرامزاده رو بايد با يک تير خلاص کرد".
مری ماتالين، جمهوريخواه، می گويد "او بيمار رواني، بيمار اجتماعی... و تروريست است".
پيتر آ. کينگ نمايندۀ مجلس، ويکيليکس را يک "سازمان تروريستی" می نامد.
ويکيليکس واقعا هم تروريست است! چراکه دروغ گويان و جنگ طلبانی را به وحشت انداخته است که ويرانی را برای ملت ما و نيز ديگران به ارمغان آورده اند. شايد جنگ بعدی چندان آسان نباشد زيرا ميزها چرخيده اند—حالا ما "برادر بزرگه" را می پاييم!
ويکيليکس شايستۀ قدردانی و تشکر است زيرا همۀ اين پنهان کاری ها را برملا کرده است. اما بعضی از صاحبان اين شرکت مطبوعاتي، اهميت ويکيليکس را از ياد برده اند (تعداد کمی از اسناد جديد را منتشر کرده اند!) يا رنگ آنارشيستی به آنها زده اند (اکنون ويکيليکس اسناد را بدون سرمقاله يا کنترل بيرون می دهد!). بخشی از رسالت وجودی ويکيليکس به اين دليل است که رسانه ها اين مسئوليت را به عهده نگرفته اند. صاحبان اين شرکت از هر ده اتاق خبري، يکی را از کار انداخته اند و کار را برای خبرنگاران قابل تقريبا غيرممکن کرده اند. ديگر وقت يا پولی برای خبرنگاری تحقيقی يا جستجوگر باقی نمانده است. به سادگی می توان گفت، سرمايه گزاران نمی خواهند اين داستان ها افشا شود. آنان دوست دارند اسرار محرمانه باقی بمانند.
از شما می خواهم يک لحظه تصور کنيد اگر ويکيليکس ده سال پيش وجود داشت، دنيای ما چگونه جهانی می بود. نگاهی به اين عکس بياندازيد.
اين آقای بوش است که دارد يک سند "محرمانه" را در تاريخ ششم آگوست سال 2001 تحويل می گيرد. در اين سند آمده است: "بن لادن تصميم دارد به امريکا حمله کند" و توضيح داده شده است که اف بی آی "رد پای فعاليت مشکوکی را پيگيری کرده است که نشان از آماده سازی هايی برای هواپيماربايی در امريکا دارد". آقای بوش تصميم می گيرد که بی خيال اين سند شود و چهار هفتۀ آينده را به ماهيگيری برود.
اما اگر اين سند به بيرون درز می کرد، من و شما چه واکنشی نشان می داديم؟ کنگره يا اف آآ چه می کردند؟ اگر همۀ ما از حملۀ قريب الوقوع بن لادن با استفاده از هواپيماربايی باخبر بوديم آيا اين امکان وجود نداشت که کسی جايی کاری کند ؟
اما معدود افرادی به چنين سندی دسترسی داشتند چراکه اسرار حفظ شده بود. يک مربی مدرسۀ پرواز در سن ديگو که متوجه شده بود دو کارآموز عرب (عربستان سعودی) علاقه ای به يادگيری فرود و بلند شدن هواپيما ندارند، هيچ کاری نکرد. اگر اين مربی از سند مربوط به تهديد بن لادن خبر داشت، ممکن بود به اف بی آی خبر دهد؟
همين طور اگر مردم در سال 2003 می توانستند يادداشت های "محرمانۀ" ديک چنی را بخوانند که نشان می داد به سيا فشار می آورد تا "اطلاعاتی" را که برای ساختن پروندۀ دروغين جنگ می خواهد در اختيار وی بگذارد، اگر ويکيليکسی در آن زمان افشا کرده بود که در واقع هيچ نوع سلاح تخريبی در عراق وجود ندارد، فکر می کنيد جنگ عراق برپا می شد يا در عوض مردم خواستار دستگيری ديک چنی می شدند؟
آشکاري، شفافيت – اين واژگان از معدود سلاح هايی هستند که شهروندان برای محافظت از خود در برابر قدرت طلبی و فساد نياز دارند. چه می شد اگر در روزهای چهارم آگوست 1964 تاکنون، ويکيليکسی وجود داشت که به مردم امريکا می گفت اينکه کشتی ما توسط ويتنام شمالی در خليج تونکين مورد حمله قرار گرفته است، دروغی بيش نيست. فکر می کنم 58 هزار سرباز ما (و دو ميليون ويتنامی) کشته نمی شدند. در حقيقت، اسرار محرمانه آنان را به کشتن داد.
برای آنانی که فکر می کنند حمايت از جوليان آسانژ اشتباه است چون ادعا شده است وی مرتکب تجاوز جنسی شده، فقط از شما می خواهم ساده لوح نباشيد و بدانيد دولت وقتی در تعقيب شکار خود است به چه کارهايی می تواند دست بزند. خواهش می کنم هرگز و هيچگاه داستان های رسمی و دولتی را باور نکنيد. و فارغ از اينکه آسانژ مجرم يا بی گناه است (به ادعاهای عجيب و قريب تجاوز جنسی عليه آسانژ توجه کنيد) اين مرد حق دارد که برای نجات جانش درخواست وثيقه و دفاع از خود کند. من به "کن لوچ" و "جان پيلگر" فيلمساز و "جميما خان" نويسنده پيوسته ام تا پول وثيقه را با هم جمع کنيم و اميدوارم قاضی اين پول را بپذيرد و امروز آزادی آسانژ را ضمانت کند.
آيا ويکيليکس سبب بروز آسيب هايی به مناسبات ديپلماتيک و منافع امريکا در گوشه و کنار دنيا شده است؟ شايد. اما اين قيمتی است که شما و دولت شما بايد بپردازد وقتی بر مبنای دروغ ما را وارد جنگ می کند. مجازات شما اين است که کسی چراغ ها را روشن کند تا همه ببينيم که ديگران دارند در اتاق تاريک چه می کنند. ديگر نمی شود به شما اعتماد کرد. بنابراين، اکنون هر سند و هر ايميلی که می نويسيد بايد منصفانه باشد. متاسفم، اما خودتان باعث شديد. الان ديگر هيچ کس نمی تواند از دست حقيقت پنهان شود. اگر دولتمردان بدانند که افشا خواهند شد، ديگر نمی توانند توطئۀ "دروغ بزرگ" ديگری را طراحی کنند.
اين بهترين کاری است که ويکيليکس انجام داد. ويکيليکس، خدا حفظ شان کند، با اين کار جان خيلی ها را نجات خواهد داد. هر کدام از شما که در حمايت از ويکيليکس به من بپيوندد، واقعا گامی ميهن پرستانه برداشته است. من امروز در غياب جوليان آسانژ در لندن در برابر دادگاه می ايستم و از قاضی می خواهم که آزادی او را تضمين کند. با اين وثيقه، بازگشت آسانژ به دادگاه را ضمانت می کنم. اجازه نمی دهم اين بی عدالتی بدون پاسخ بماند.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

دوست داشتن، ترس و رشد

اول از همه بگویم که من برای خودم و نازیلا مینویسم. Open-mouthed smileولی همیشه باید ماجرا را برای یکنفر تعریف کرد،

میدونید میشه آینه، آب، نوشتن یا هر چیزی که تجربه آدمیزاد تا حالا بهش رسیده.

میدونید چند تا مشکل هست که انسانها وقتی ازدواج میکنند بهش میرسند، من در مورد این مشکلات قبلا شنیده بودم و مثل شما فکر میکردم که هیچوقت ما دچارش نمیشیم. چون ما همدیگر رو خیلی دوست داریم.

این رو بگم که من واقعا عاشق نازیلا هستم و اطمینان دارم که نازیلا هم خیلی من رو دوست داره. خوب حالا مشکل از کجا شروع میشه؟! آها الان براتون میگم:

1) سر رفتن حوصله: شما وقتی کاری ندارید انجام بدید یا جایی نیست که بخواهید برید یا حوصله انجام چیزی رو ندارید پیش میاد. معمولا در روزهای تعطیل گریبان ما رو هم میگیره. از اونجایی که ما باغی باغچه ای چیزی نداریم، روزهای تعطیل که طولانی باشند، مثل امروز که به دلیل آلودگی هوا سه روز است شهر تعطیل است، حوصله‌تون سر میره. وقتی حوصله مون سر میره باید چیکار کنید؟ البته توجه داشته باشید که تو جیبتون پولی هم نداشته باشید یا اینکه پول کم داشته باشید.

فعلا عجالتا نازیلا آمد من برم، عصبانی است ….

2) یک ماجرایی هست شما قضاوت کنید – ادامه را الان یا بعد  مینویسم

خوب الان شد ادامه: فرض کنید یک جمعی هست از دختران و پسران مجرد، همه آنها از شما کوچکتر هستند البته از نظر سنی منظورم است. حالا شما را به عنوان یک شخص متاهل و با سن بسیار بالاتر میخواهند که وارد جمع انها شوید، البته همراه با همسرتان چکار میکنید؟

الان یک همچین ماجرایی پیش آمده، من مخالف هستم و نازیلا موافق Sick smile باید چکار کرد؟

نازیلا رفت و من نرفتم. آیا این آغاز یک جدایی است؟ آیا این گسسته شدن از حلقه متقابل است؟ آیا این نشانه‌ای از خودکامگی، ترس از غریبه و یا چیزی دیگر است؟

شاید دلایل دیگری هم داشته باشد اما برای من یک چیز است که مهمتر است: چیزی عاید من نمیشود. اصولا من عاشق جایی یا کسی هستم که به من چیزی بیاموزد. و در این مورد خاص به نظرم چیزی نیست که انها به من بدهند و البته من نیز احتمالا چیزی ندارم به آنها بدهم. و حرفهای من بزرگ مابانه، خودستایانه، فیلسوفانه، ملال آور و مهمل خواهد بود. بنابراین بهتر ایت که من قاطی نشوم. البته ممکن است برعکس هم باشد یعنی که یک جمع باحال و متناسب باشد. ولی من آول یک چیزی را مزه مزه کنم تا بعد بخواهم بخورم. من که آنها را نمیشناسم و نمیدانم چگونه هستند Don't tell anyone smile دوباره برگشتیم خانه اول: ترس از چیزی که نمیشناسیم هه هه هه این نظر شما است. نظر من نیست.

تا بعد

دارم لیست فیلم تهیه میکنم تا سفارش بدم و با نازیلا جونم نگاه کنیم.

شبهای سرد درازی در راه است و من صندلی بابابزرگی ندارم، از آنها که مثل گهواره میمانند Thumbs down

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

نوشتن با هم

سلام  Smile

بعد از مدتها تصمیم گرفتیم با همدیگر بنویسیم. هر کدام درباره هرچیزی که میخواهیم.

شاید تازه نباشد ولی برای ما تازه است Winking smile

من دوست دارم درباره کتابی که تازه ترجمه شده است مطالب کوتاهی بگذارم. فراتر از سرمایه.

فقط اگه بذاره، جوکش رو که شنیدید، اگه میذاشتی من دکتر مهندس میشدم … Open-mouthed smile

Technorati Tags:

فعلا

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

دوازده افسانه درباره گرسنگی

افسانه 1- غذا به اندازه کافی وجود ندارد.

واقعیت: فراوانی و نه کمیابی، بهترین توصیف برای عرضه مواد غذائی در جهان است. به اندازه کافی گندم، و برنج و دیگر غلات تولید می شود که به هر انسان روزی 3200 کالری بدهیم. واین تازه شامل شماری دیگر از مواد غذائی که در طول روز می خوریم نمی شود، مثل سبزیجات، نخود ولوبیا، محصولات ریشه ای، انواع بادامها، میوه، حیوانات علف خوار، ماهی. درجهان به اندازه کافی غذا داریم که هر انسان بتواند روزی 4.3 پوند غذا داشته باشد، 2.5 پوند غلات، نخود و لوبیا و بادام، یک پوند میوه و سبزیجات، و تقریبا یک پوند دیگر هم گوشت، شیر و تخم مرغ- که حتی برای چاق کردن مردم کافی خواهد بود. مشکل اصلی این است که تعداد زیادی از آدمها فقیرترازآن هستند که بتوانند موادغذائی موجود را خریداری نمایند. حتی بسیاری از « کشورهای گرسنه» برای سیرکردن شکم جمعیت خود مواد غذائی دارند، ولی خیلی هاشان، صادر کننده مواد غذائی و محصولات کشاورزی هستند.

افسانه 2: قحطی همیشه تقصیر طبیعت است.

واقعیت: سرزنش کردن طبیعت خیلی آسان است. واقعیت این است که نیروهای بشر ساخته، انسانها را بطور روزافزونی در برابر ناملایملات طبیعی آسیب پذیرتر کرده است. برای کسانی که پول داشته باشند، غذا همیشه هست. گرسنگی درزمانی که شرایط دشوار می شود همیشه به سراغ فقیرترین آدمها می رود. میلیونها انسان درآسیای جنوب شرقی، افریقا و در نقاط دیگر، درمرز فاجعه زندگی می کنند چون بوسیله یک اقلیتی قدرتمند از مالکیت زمین محروم شده اند ودرتله قرض گرفتارند و یا درآمد بسیار ناچیزی دارند. حوادث طبیعی به دشواری توضیح دهنده مرگ اند بلکه در مورد کسانی که به مرگ نزدیک شده اند آنها به واقع آن فشار نهائی هستند. نهادها و سیاست های انسان هاست که تعیین می کند دروقتی که وضعیت دشوار می شود، کی غذا می خوردوچه کسی گرسنگی خواهد کشید. به همین نحو، درامریکا، تعداد زیادی از بی خانمان ها ازسرمای زمستان می میرند ولی مسئولیت نهائی به گردن هوا و طبیعت نیست. مقصرواقعی، اقتصادی است که نتوانسته به همگان فرصت بدهدو مقصرواقعی جامعه ای است که درآن کارآئی اقتصادی از شفقت و دلسوزی انسانی مهم تر است.

افسانه 3: تعدادمان زیاد است.

واقعیت: نرخ زادوولد درجهان به شدت کاهش یافته است و بخش های باقی مانده کشورهای جهان سوم هم دگرسانی جمعیتی شان را آغاز کرده اند، یعنی زمانی که نرخ زاد وولد به کاهش در نرخ مرگ و میر عمل العمل نشان خواهد داد. اگرچه در بسیاری از کشورها رشد سریع جمعیت هنوز یک مسئله جدی است، ولی در هیچ کشوری غلظت جمعیتی گرسنگی را توضیح نمی دهد. برای هر بنگلادشی که داریم- جائی که غلظت جمعیت زیاد است -، ما نیجریه، برزیل و بولیوی را هم داریم که درآنها منابع عظیم مواد غذائی با گرسنگی همزیستی دارد. یا کشوری چون هلند را داریم که با زمین سرانه بسیار ناچیز نه فقط گرسنگی را ریشه کن کرده بلکه یک صادر کننده مواد غذائی است. رشد سریع جمعیت نیز علت ریشه ای گرسنگی نیست. همانند گرسنگی، رشد سریع جمعیت هم نتیجه نابرابری های موجود است که به مردم به خصوص به زنهای فقیر فرصت های اقتصادی و امنیت کافی نمی دهد. رشد سریع جمعیت و گرسنگی در جوامعی بومی شده است که در آن مالکیت زمین، شغل، آموزش، خدمات بهداشتی، و امنیت در کهن سالی دردسترس اغلب مردمان نیست. کشورهای جهان سوم، که در کاستن از نرخ افزایش جمعیت موفق شده اند- چین، سیریلانکا، کلمبیا، کوبا، و ایالت کرالا در هندوستان- نشان داده اند که زندگی فقرا بخصوص زنان فقیر باید ابتدا بهبود یابد یا کمتر بچه دار بشوند

افسانه 4: بهداشت محیط زیست یا غذای بیشتر

واقعیت، البته که ما باید هشدار باشیم چون یک بحران محیط زیستی باعث کاهش منابع تولید مواد غذائی ما شده است ولی وجود یک بده بستان بین بهداشت محیط زیست و نیازجهان به غذا اجتناب ناپذیر نیست. آنچه که موجب بحران در بهداشت محیط زیست شده کوشش برای سیر کردن گرسنگان نیست. شرکت های غول پیکر مسئول جنگل زدائی هستند، چون با ایجاد تقاضا برای چوب های خوش رنگ و جذاب مناطق گرمسیری درکشورهای غنی پس آن گاه ازبرآوردن همین تقاضا سود می برند. بخش عمده ای از سموم دفع آفات که در جهان سوم بکار گرفته می شود، عمدتا روی محصولاتی است که برای صادرات تولید می شوند که نقش زیادی درسیرکردن گرسنگان ندارند درحالی که در امریکا استفاده از این سموم فقط برای این است که ظاهر این محصولات را رها از مضرات نشان بدهد بدون این که هیچ گونه اثر مثبتی برروی کیفیت تغذیه ای این محصولات داشته باشند.

بدیل وجود دارد و بدیل های زیادی هم ممکن اند. موفقیت کشت ارگانیک در امریکا نشان می دهد که چه امکاناتی هست. موفقیت کوبا درمقابله با بحران غذائی با تکیه برخود اتکائی و پایداری یک کشاورزی تقریبا رها از سموم دفع آفات نمونه خوب دیگری است. درواقع، شیوه های کشتی که بهداشت محیط زیست را رعایت نمایند در مقایسه با شیوه های که منهدم کننده محیط زیست اند، بازدهی بیشتری دارد.

افسانه 5: انقلاب سبز حلال همه مشکلات است.

واقعیت پیشرفت هائی که از طریق انقلاب سبز اتفاق افتاد افسانه نیست. به خاطر استفاده از بذرهای جدید میلیون ها تن غلات هرساله بیشتر تولید می شود. ولی تمرکز انحصاری برروی افزایش تولید نمی تواند پاسخگوی گرسنگی باشد چون این کار نمی تواند نظام شدیدا متمرکز توزیع قدرت اقتصادی که خریداران مواد غذائی را تعیین می کند، را تغییر بدهد. به همین خاطر است که در چند کشور که نمونه موفقیت انقلاب سبز هستند، برای مثال هندوستان، مکزیک، و فیلی پین، تولید غلات و حتی در مواردی صادرات غلات افزایش یافته ولی گرسنگی هم هم چنان وجود دارد و ظرفیت تولیدی درازمدت خاک کاهش یافته است. ما اکنون باید با یک « انقلاب تازه سبز» براساس بیو فن آوری مقابله کنیم چون این کار، موجب افزایش نابرابری خواهد شد.

افسانه 6: ما به واحدهای تولیدی خیلی بزرگ نیازمندیم.

واقعیت، زمین داران بزرگ که اغلب بهترین زمین ها را کنترل می کنند، بخش عمده این زمین ها را عاطل می گذارند. نظام های کشاورزی غیر منصفانه زمین های کشاورزی را در اختیار غیر کارآمد ترین تولید کنندگان باقی می گذارد. بعکس، تولید کنندگان کوچک، بطور نمونه وار از هر هکتار حداقل 4 یا 5 برابر محصول برداشت می کنند، از جمله به این خاطر که زمین شان را بطور فشرده تری مورد استفاده قرار می دهند و بعلاوه از نظام های تولیدی پایدار و بهم پیوسته استفاده می کنند. بدون امنیت مالکیت، چندین میلیون کشاورزان اجاره نشین درجهان سوم، انگیزه ای برای سرمایه گذاری برای بهبود کیفیت زمین، آیش گذاشتن زمین برای حفظ بازدهی آن در درازمدت و کشت محصولات گوناگون، ندارند. به همین خاطر، تولید مواد غذائی در آینده با خطر روبروست. از طرف دیگر، بازتوزیع زمین به نفع تولید است. به استناد تاریخ، پی آمداصلاحات ارضی کامل و هم جانبه افزایش چشمگیر تولید درکشورهائی چون ژاپن، زیمبابوه و تایوان بود. یک بررسی بانک جهانی برآورد می کند که اگر زمین های شمال برزیل را به واحدهای کوچکتر بین کشاورزان تقسیم کنند، تولید 80 درصد افزایش خواهد یافت.

 

افسانه 7: بازارآزاد به گرسنگی پایان خواهد داد.

واقعیت، متاسفانه این دیدگاه « بازارخوب است و دولت بد» هیچ گاه نمی تواند به علل ریشه ای گرسنگی بپردازد. این موضع گیری قشری باعث گمراهی ما می شود که فکر کنیم یک جامعه می تواند بین این دو انتخاب کند در حالی که همه اقتصادی های روی زمین ترکیبی از بازار و دولت را برای تخصیص منابع و توزیع کالاها به کار می گیرند.

کارآئی بی نظیر بازار فقط درشرایطی می تواند به حذف گرسنگی منجر شود که قدرت خرید به گسترده ترین حالت بین مردم توزیع شده باشد.

درنتیجه همه کسانی که به مفید بودن بازار باوردارند و در ضمن ضرورت پایان بخشیدن به گرسنگی را هم می پذیرند باید به جای تشویق بازار برروی مصرف کنندگان تمرکز نمایند. دراین مهم دولت نقش مهمی دارد تا از تمایل به تمرکز اقتصادی از طریق نظام مالیاتی، اعتبارات، اصلاحات ارضی برای توزیع قدرت خرید به نفع فقرا، جلوگیری نماید. روندهای کنونی درراستای خصوصی سازی و کنترل زدائی بدون شک، پاسخ این مشکل نیستند.

افسانه 8: تجارت آزاد جواب این مشکل است.

واقعیت: این فرمول بندی که تشویق تجارت از گرسنگی می کاهد به وضوح شکست خورده است. در اغلب کشورهای جهان سوم درحالی که صادرات رشد یافته، گرسنگی نه فقط ادامه یافت بلکه بیشتر شده است. درحالی که صادرات لوبیای سویا از برزیل بسیار بیشتر شد- برای تغذیه حیوانات در اروپا و ژاپن- گرسنگی به جائی رسید که به جای یک سوم جمعیت، اکنون دو سوم جمعیت برزیل گرسنه اند. درشرایطی که اکثریت مردم به حدی مستمند شده اند که برای خرید آنچه که برروی زمین های کشورشان تولید می شود پول به اندازه کافی ندارند، تعجبی ندارد که کسانی که منابع تولیدی را در این جوامع کنترل می کنند، این منابع را درراستای برآوردن نیازهای بازارهای پرسود خارجی بکار بگیرند. تولید محصولات برای صادرات، امکانات تولید مواد اساسی غذائی را کمتر می کند. به اصطلاح قراردادهای تجارت آزاد، از جمله نفتا و سازمان تجارت جهانی، کارگران و تولید کنندگان کشورهای مختلف را دربرابر یک دیگر قرار می دهند تا در یک رقابت « مرگ و زندگی» با هم رقابت کنند. درشرایطی که اساس اصلی رقابت هم این است که چه کسی حاضر است برای حقوق کمتر کار بکند، و یا شرایط بهداشتی کمتری داشته باشد، و یا درشرایطی با حداقل استانداردهای بهداشت محیط زیستی کار بکند. یک نمونه روشن این وضعیت امریکا و مکزیک اند. از زمان تشکیل نفتا، در امریکا، ما با از دست رفتن یک میلیون فرصت شغلی روبرو شده ایم درحالی که مکزیک هم 1.3 میلیون فرصت شغلی درکشاورزی را از دست داده است، و بعلاوه گرسنگی در هردوکشور افزایش یافته است.

افسانه 9: گرسنه تر از آن هستند که برای حقوق شان مبارزه کنند.

واقعیت، وقتی باتصاویر مردم فقیر که ضعیف و گرسنه اند بمباران می شویم ما از درک بدیهیات وا می مانیم که برای کسانی که منابع کمی دارند، حتی بقا هم به واقع کوشش زیادی می طلبد. اگرفقرا به واقع منفعل بودند، تعداد کمی ازآنها قادر به بقا می شدند. درسرتاسر جهان، از زاپاتیستا در چیاپاس مزیک، تا نهضت مردم بی زمین در افریقای جنوبی، یعنی هرجا که مردم بدون دلیل عذاب می کشند، نهضت هائی برای تغییر وجود دارد. مردم می توانند اگر به آنها امکان داده شود، شکمشان را سیر کنند. این وظیفه ما نیست که « همه چیز را برای دیگران مهیا کنیم». وظیفه ما این است که موانع را از سر راهشان بر داریم. موانعی که معمولا بوسیله شرکت های غول پیکر و دولت امریکا، و سیاست های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ایجاد می شوند.

افسانه 10: کمک بیشتر امریکا گرسنگی را تخفیف خواهد داد.

واقعیت، بخش عمده کمک های امریکا مستقیما به ضرر گرسنگی عمل می کند. کمک های خارجی نه این که چیزی را تغییر بدهد بلکه شرایط موجود را بیشتر تثبیت می کند. درجوامعی که دولتها تنها به نخبگان پاسخ گوئی دارند، نه فقط کمک های ما به گرسنگان نمی رسد، بلکه دقیقا به نفع نیروهائی است که برعلیه همین مردم عمل می کنند. کمک های ما برای تحمیل سیاست های تجارت آزادوبازارآزاد، تشویق صادرات به زیان تولید مواد اصلی غذائی و هم چنین تامین اسلحه برای دولت های سرکوبگر به کار گرفته می شود تا در قدرت باقی بمانند. حتی کمک های اضطراری، یعنی کمک های نوع دوستانه که تنها 8% کل کمک هاست، عملا موجب ثروتمند تر شدن شرکت های غلات امریکائی می شود در حالی که به گرسنگان نمی رسد. و حتی بخشی که می رسد، بطور خطرناکی ارزان تر از تولید موادغذائی داخلی در کشورهای دریافت کننده کمک است. بهتر است تا از کمک های خارجی برای کاستن از سنگینی بدون قید و شرط بدهی خارجی استفاده کنیم. چون درواقع، سنگینی بازپرداخت بدهی خارجی است که اغلب کشورهای جهان سوم را مجبور کرده است تا ازهزینه های اساسی بهداشت، آموزش، و دیگر برنامه ها برای کاستن از فقر بکاهند.

افسانه 11: ما از فقر آنها استفاده می بریم.

واقعیت: بزرگترین خطری که رفاه اکثریت امریکائی ها را تهدید می کند نه پیشرفت بلکه تداوم نداری گرسنگان است. مزدهای پائین- چه د رکشورهای دیگر و چه درشهرهای بزرگ خودمان- ممکن است باعث شود که موز، پیراهن، کامپیوتر و غذاهای آماده برای اغلب مصرف کنندگان ارزان تر باشد، ولی به شکل و صورت های متفاوتی ما داریم هزینه گرسنگی و فقر را می پردازیم. فقر تحمیل شده برجهان سوم، درواقع بزرگترین خطری است که اشتغال، مزد و شرایط کاری امریکائی ها را تهدید می کند. چون شرکت های بزرگ می کوشند درخارج از امریکا کارگران ارزان تری را بکار بگیرند. دریک اقتصاد جهانی شده، آن چه که کارگران امریکائی درخصوص اشتغال، مزد، و شرایط کاری به دست آورده اند تنها در صورتی می تواند ادامه یابد که کارگران در همه کشورها از وضعیت لاعلاجی اقتصادی رها شده باشند.

دراینجا- در اقتصاد امریکا- اصلاحات نظام رفاهی تعداد بسیاربیشتری از مردم را وارد بازار کار می کند که بازار توان جذب شان را ندارد- درخصوص برنامه های اشتغال آفرینی، یعنی کارکردن با مزدی کمتر از میزان حداقل مزد- که روی میزان مزد کسانی که اندکی بیشتر مزد می گیرند فشار می آورد. شماره روزافزونی از کسانی که درحال اشتغال هم، هم چنان فقیرند آنهائی هستند که با مزدهای خیلی پائین شغل تمام یا نیمه وقت دارند و نمی توانند برای اعضای خانواده خود غذای کافی و یا سرپناهی تهیه نمایند. اگربه خودمان درباره منافع مشترک مان با فقرای جهان سوم و با فقرائی که در کشورخودمان زندگی می کنند، آموزش بدهیم می توانیم بدون این که به آنها ترحم نشان بدهیم با آنها همدردی کنیم. درکوشش برای آزاد کردن فقرااز فشارهای اقتصادی ما در واقع، خودمان را هم آزاد می کنیم.

افسانه 12: برای پایان بخشیدن به گرسنگی باید از آزادی مان مایه بگذاریم.

واقعیت، هیج دلیل نظری و یا عملی وجود ندارد که بین آزادی، به معنای آزادی مدنی و پایان بخشیدن به گرسنگی تناقضی وجود داشته باشد. اگربه جهان بنگریم ما هیچ رابطه ای بین آزادی های مدنی و گرسنگی نمی بینیم. و اما یک تعریف بسیار محدود از آزادی، یعنی آزادی انباشت نامحدود اموال ثروت افزا و بکار گیری آن دارائی به هر شکل وصورتی که می پسندیم، با پایان بخشیدن به گرسنگی تناقض اساسی دارد. ولی تعریف دیگری از آزادی که با دورنمای اساسی که اساس این جامعه مارا ساخته است، یعنی، امنیت اقتصادی برای همه، به واقع تضمین کننده آزادی ماست. این درک از آزادی برای پایان بخشیدن به گرسنگی اهمیت اساسی دارد.

 

 

 

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

دو خط آبي، دو خط قرمز

 

Secret tellingمطلب زیر از یک سایت دیگر کپی رایت شده است. با عرض پوزش. هدف خواندن است.

 

دو خط آبي، دو خط قرمز


صد سال بعد از 8 مارس 1908، وقتی که 15000 زن کارگر پارچه بافی در مانهاتان به خيابان آمدند تا ليست درخواست های خود برای بهبود شرايط کار زنان را زير باتوم های پليس در مقابل جامعه مردسالار بگذارند، موقعيت زنان در بخش هايی از جهان بسيار بهبود يافته است. اما نه همه جا، و نه برای اکثريت زنان جهان. کافی است زن در,طرف غلط, جهان به دنيا آمده و از نخبگان نباشد تا از آسمان بر سرش سنگ ببارد. داستان زندگی ماتاکانه متسينگ، شرح حال گويايی از وضعيت فاجعه بار انبوهی از زنان عصرماست. جميمه خان سفير يونيسف ديداری با او داشت که گزارشی از آن را در نشريه انگليسی اينديپندنت منتشر کرده است.[ينديپندنت 2 مارس 2008]. در زير ترجمه آزاد اين گزارش را ميخوانيد.

آبستن و مبتلا به ايدز بعد از يک تجاوز، اما شادمان از تلاش برای ياری رسانی

چه چيزی ميتواند بدترازمورد تجاوز قرار گرفتن باشد؟ به شما تجاوز شده باشد و بعد ببينيد از کسی که به شما تجاوز کرده آبستن شده ايد. يا مورد تجاوز قرار گرفته، آبستن شده باشيد و بعد دريابيد ويروس ايدز را گرفته ايد، و کودکی که هنوز متولد نشده در معرض خطر آلودگی به اين ويروس قرار دارد.

ماتاکانه متسينگ که فقط 21 سال دارد سه ماه بعد از اينکه مورد تجاوز کارفرمای خود قرارگرفت، در حالی که بيکار شده و بيمار بود به يک درمانگاه محلی در لسوتو رفت. در آنجا از او دو آزمايش به عمل آوردند.

پرستار به او گفت: ,دو خط آبي، تو آبستنی,. ,و اينجا دو خط قرمز، تو HIV مثبت هستی,.چهار خط - دو تا قرمز، دو تا آبی. در ده دقيقه. ماتاکانه دو روز گريست. بدتر هم در پيش بود. او دريافت که ويروس را به مرد محبوبش که ميخواست با او ازدواج کند انتقال داده است. و بعد، خانواده خودش نيز آلوده شدند، هر دو خواهر و مادرش که در عرض يک سال جان دادند.

دو سال بعد من با ماتاکانه نشسته ام، در رابطه با کارزار روز مادر يونيسف با هدف قطع انتقال ويروس ايدز از مادر به کودک تا سال 2010. او لاغر است مثل يک دختر بچه نوجوان. لباس محلی لسوتو* را پوشيده و عکسی از دختر دو ساله اش را همراه دارد. او يکی از شادترين افرادی است که درتمام زندگی ام ديده ام. انگليسی را روان صحبت ميکند بااينکه هرگز آموزش نديده است. و حالا يک فعال کارزار جلوگيری از ايدز و مشاور[ما] در لسوتو است.

در نبردی دايمی. ماتاکانه عليرغم آنچه برای خودش روی داده بود، نتوانست مادرش را متقاعد کند که به درمان تن دردهد. , مادر وخواهرانم وقتی فهميدند من HIV دارم، اول به من خنديدند. آنها مرا به خاطر اينکه مبتلا شده بودم دوست نداشتند. بعد مادرم فهميد خودش HIV دارد و از اين مساله شرم داشت. مادرش مرد. برادرش مرد. زن برادرش مرد. دوستان ماتاکانه هنوز از استفاده از کاندوم امتناع می کنند. ناداني، احساس ننگ و خرافات غالب است. او به من می گويد تجاوز در مقياس گسترده صورت می گيرد. دختران باکره، اغلب در سنين قبل از بلوغ، توسط مردانی مورد تجاوز قرار ميگيرند که تصور ميکنند اينکار ابتلای خود آنها به بيماری را درمان می کند. بعضی از مردان فکر می کنند کاندوم حامل ويروس ايدز است.

در لسوتو بيشتر مردان در معادن آفريقای جنوبي،کشورهمسايه، کار می کنند. آنها به روسپی خانه هايی می روند که پر است از تن فروشان مبتلا به ويروس ايدز. ويروس را ميگيرند و به همسران خود منتقل ميکنند. همسران آنها آبستن می شوند. ويروس به بچه های آن ها منتقل می شود.

در گردهمايی سران در 2007 دولت انگليس همراه به بقيه دولت های G8 قول کمک های اساسی جهت تامين داروهايی لازم برای جلوگيری از انتقال ويروس از مادران حامله به کودکان شان را دادند. امروز از هر پنج زن تنها يکی امکان دسترسی به دارو دارد. هزينه لازم خيلی زياد است. يک و نيم ميليارد دلار – ولی مشکل هم بسيار بزرگ است. هر دقيقه يک بچه با HIV به دنيا می آيد و يک بچه ديگر به علت ابتلا به آن می ميرد.

موفقيت ماتاکانه اين است که به شکرانه داروی يک پوندی Nevirapine دخترش HIV منفی است.

 


*
لسوتو در همسايگی آفريقای جنوبی قرار دارد و از کشورهای مشترک المنافع است. از اينجا الماس صادر ميشود و يکی از مراکز توليد شلوارهای معروف جين Levi's است. کشور کوچک دو ميليونی يکی از بالاترين درجات ابتلا به ايدز را دارد. مرگ و مير ناشی از ايدز باعث شده طول عمر متوسط حدود 37 سال باشد.


 

چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

زدودن گذشته براي پذيرش بندگي

اخيرا در لهستان بر آن شدند که مبارزان سابق بريگاد انترناسيونال را مجازات کنند ، يعني همان کساني را که براي دمکراسي در دوران جنگ داخلي اسپانيا مي رزميدند. هم زمان از ميلتون فريدمن(Milton Friedman) پدر ايدئولوژيک نئوليبراليزم و مشاور ژنرال ديکتاتور اگوستو پينوشه قدرداني به عمل آمد. ملاقاتي تصادفي با يک زن پزشک ٨٣ ساله روسي، فرصتي پيش آورد تا نويسنده بزرگ انگليسي جان برگر(Jhon BERGER) درباره اين نسيان گزيده شده به تفکر بنشيند.

ظاهر هر چيز را مي توان همچون کلمات يک متن خواند و از ميان آنها چهره انساني شايد يکي از طولاني ترين نوشته ها باشد. الکساندرا براي اولين بار در بهار گذشته در سن ٨٣ سالگي به پاريس سفر کرد. تا همين دوسال پيش او در مسکو به طبابت اشتغال داشت. او در کورسک (KOURSK) در ٨٠٠ کيلومتري پايتخت زاده شده است. من با اوتوسط دوستان روسي ام آشنا شدم و ما باهم چهارتائي بر سر يک ميز در باغي در حومه جنوبي پاريس شام خورديم. از او پرسيدم چه چيز اورا به حرفه پزشکي واداشت. پاسخ داد: « سيل کشتگان و زخمي هاي نبرد کورسک (١) که پيش از نبرد استالينگراد آغاز شد و در نهايت راه ارتش سرخ را به سوي برلن گشود».

صحبت ما به آرامي در باغ ادامه پيدا کرد . شيوه سخن گفتن الکساندرا که بسيار جوانتر از سنش مي نمود در عين حال هم متين بود و هم سنجيده. شب فرا رسيد و ما شمع ها را روشن کرديم. گوش دادن به وي مرا به ياد جمله از از هايدگر انداخت:« زبان سراي روح انسان است». الکساندرا درب را گشوده بود و ما اين منزل را چون خانه خود حس مي کرديم.

در سال هاي ١٩٥٠ به محض اينکه او دکتراي پزشکي را گرفت به شهري در ترکمنستان فرستاده شد که در کنار يک معدن اورانيوم قرار داشت. معدنچيان زک(Zek) هاي گولاک بودند(٢). اتحاد شوروي در آنزمان براي ساختن بمب هاي اتمي به اورانيم احتياج داشت. اين بمب ها براي بوجود آوردن تعادل اتمي در مقابل ايالات متحده در چارچوب سيستم « دفاع دوجانبه» اي که تا سال ١٩٨٩ ادامه يافت ضروري بودند. « در فاصله چند سال تمام معدنچيان از سرطان جان سپردند» . الکساندرا سپس ادامه داد:« من هم به آن مبتلا شدم ، براي خويش دعا کردم ، معالجه شدم و به مسکو بازگشتم و پس از آن باز ٤٠ سال پزشک کودکان بودم». در حاليکه او حرف مي زد و غدا مي خورد و مي خنديد من در آن باغ نياز شديدي به کشيدن تصويرش احساس کردم. ( اين انرژي و نياز از کجا ناشي مي شود؟ شايد از انسانها ، ساده است ، من آنها را دوست دارم). اين کار من توجه اورا جلب کرد و با اشاره سر آنرا تائيد نمود. پيش از آنکه وي براي رفتن از جا برخيزد من از او خواستم که از ميان دو تصويري که در اين فاصله از او کشيده بودم يکي را انتخاب کند. تصويري را برگزيد که ساده تر بود. او مي خواست که من تصوير عميق تر را نزد خويش نگاه دارم.

نشريات بين المللي در آن هفته عکسي از برنارد کن (Bernard KON) را چاپ کردند، يک مهندس لهستاني مقيم ورشو که در سن ٩٧ سالگي به دليل يک قانون جديد(٣) در خطر از دست دادن کمک هزينه نازلي قرار داشت که آنرا به دليل شرکت داوطلبانه در بريگاد انترناسيونال در سال ١٩٣٧ و رزميدن در کنار جمهوري خواهان اسپانيا در دوران جنگ داخلي دريافت مي کرد.

حالت چشم هاي او در اين عکس مانند چشم هاي الکساندرا بود. شايد به اين دليل که هردوي آنها وقايع مشابهي را ديده بودند. اين دو تصوير درکنار هم حکايت از رضايت خاطر و در عين حال درد و غمي داشتند که نياز به شناخته شدن و قدرداني نداشت چرا که براي هردوي آنها، هريک به شکل خود، همه اينها ثمره طبيعي يک انتخاب بوده است ، با تراژدي و با پيروزي هايش. اين انتخاب خواست تغيير « تاريخ » و تعلق داشتن به آن بود. به طرز غريبي همين تعلق به تاريخ است که به الکساندر و برنارد اجازه مي دهد که هويتي اين چنين متمايز داشته باشند.

خوشبختانه قانوني که برنارد کن و هزارن مبارز ديگر را تهديد مي کرد ، مخالف قانون اساسي تشخيص داده شد. اما کارهاي برادران کاندينسکي(٤) ، اين مترسک هاي دوقلو براي از بين بردن آنچه از کمونيسم باقي مانده، ادامه پيدا کرد. همين قانون کذائي نمايانگر تمام ابتکارات سياسي اي است که ما شاهد آن هستيم( مقاله درباره اکرائين در همين شماره بخوانيد).

با تلاش براي به فراموشي سپردن تجربه هاي پيچيده تاريخ ، اين ابتکارات به دنبال « محو گذشته » هستند تا انتخاب سياسي به آن چيزي محدود شود که در ويترين هاي زمانه به حراج در اختيار ما قرار گرفته اند. به تعبيري گرافيکي ، اينکار مثل خلاصه کردن خطوط طولاني تصوير يک انسان در کليشه اي از پيش آماده است.

تصوير الکساندرا هنوز بر روي ميزبود وقتي من استدلالات نوامي کلاين ( Naomi Klein) در کتاب بي نظيرش The Shock Doctorine: The Rise of Disaster Capitalisme (٥) ( دکترين شوک و يا افراط سرمايه داري ويرانگر) را مي خواندم. او در اين کتاب سرنوشت حرفه اي ميلتون فريدمن اقتصاددان را که در سال ٢٠٠٦ درگذشت به زير ذره بين مي برد. در سالهاي دهه ١٩٥٠ فريدمن در دانشگاه شيکاگو تدريس مي کرد و تئوري اش در باره آزادي جهاني سرمايه نويني را مي پروراند که رها از هرگونه محدوديت هائي باشد که توسط حکومت و دولت ها تحميل شده باشند. سرمايه داري اي که که از همان زمان هم شرکت هاي چند مليتي و سرمايه گذاران مالي offshore روياي آنرا مي ديدند. فريدمن سپس مشاور اقتصادي ژنرال ديکتاتور آگوستو پينوشه شد و در سال هاي دهه ١٩٧٠ در شيلي تئوري اش را در عمل پياده کرد و اقتصاد اين کشور را بکلي تغيير داد. از اين دوران به بعد او تبديل به يک غيبگو و فال بين براي مارگارت تاچر، رونالد ريگان ، بوش پدر و پسر ، آنتوني بلر و نيکولا سارکوزي شد.

الکساندرا آنشب در باغ مي گفت:« اگر ما اورانيوم لازم براي ساخت بمب اتمي را استخراج نمي کرديم امروز مستعمره امريکا بوديم ».

فريدمن که امروز يک تئوريسين شناخته مي شود آدم را به ياد دکتر استرنج لاو ( قهرمان فيلم چگونه يادگرفتم از بمب اتمي نترسم و آنرا دوست داشته باشم ساخته استانلي کوبريک .م. ) مي اندازد: ملغمه اي از دگماتيسم، ساده لوحي و سنگدلي با همان روياي تبديل شدن به کسي که جهان را نجات مي دهد( او در سال ١٩٧٦ جايزه نوبل را دريافت کرد)(٦). او بر آن بود که يک رقابت « خالص» مي تواند همه چيز را به خودي خود سامان دهد. او به عموي پيري مي ماند که هرگز از خانه پايش را بيرون نگذاشته و با اين وضع شما را به کنار پنجره مي برد تا برايتان توضيح دهد که چه چيزي در زندگي اهميت دارد و چه چيزي بي ارزش است.

اما فريدمن پس از آن تبديل به يک مرد سياسي مي شود با سرنوشت حرفه اي بي سابقه. از همان آغاز او مي داند که راه حل « خالص» او براي مشکلات بشريت هرگز توسط کساني که اين معجون بايد به آنها خورانده شود پذيرفته نمي شود مگرآنکه آنها در شرائط ترس و وحشت شديد ( شوک) قرار گيرند. براي آنکه مردم از بين رفتن کمک هاي اجتماعي، نبود درآمد حداقل ، نابودي هرنوع کنترل بر روي شرائط کار، خصوصي سازي خدمات اجتماعي، ماليات هائي هرچه بيشتر به سود طبقات ثروتمند و از بين رفتن حق واقعي اعتراض را بپذيرند، يعني نوعي deal که درست بر عکس New deal فرانکلين روزولت است ، بايد ابتدا آنها با نوعي فاجعه اقتصادي روبرو شوند و دچار وحشتي شديد گردند.

همين « دکترين شوک » است که از مدتها پيش تمام تصميم گيري هاي هشت کشور صنعتي ( گروه هشت)، بانک جهاني، صندوق بين المللي پول، مسئولين سازمان سيا و گاه ارتش امريکا( بويژه در رابطه با جنگ خليج فارس و عراق) را تحت تاثير قرار داده و جهت مي دهد. گاه اين شوک کاملا به دنبال يک توطئه بوجود مي آيد مانند کودتاي شيلي در سال ١٩٧٣. گاه هديه اي آسماني است مانند روسيه در سال ١٩٩١، و يا آفريقاي جنوبي در سال ١٩٩٤.

نوامي کلاين در کتابش موضوعي ناشناخته و وحشتناک را مطرح مي کند: مدافعان و مشوقين استفاده از « دکترين شوک » هميشه و هنوزدر ارتباط با گروه هاي کاري سازمان سيا قرار دارند( به راهنماي کوبارک مراجعه کنيد) که بر روي تکنيک بازجوئي از زنداني هاي تحت « شوک فيزيکي » يعني شکنجه ، کار مي کنند(٧). يکي از دوستان من ، اورلاندو لوتوليئه (Orlando Letelier) ، وزير دفاع دولت سالوادور آلنده، يک ماه پيش از اينکه به قتل برسد مي گفت که در حکومت پينوشه بر اقتصاد شيلي همان مي رود که برسر رفقایش در زندان( اورلاندو چهره خواننده اي را داشت که برايش هر آواز مثل آخرين ترانه بود).

اين دو نوع شوک کاملا باهم فرق دارند و اثرات ويرانگر آنها نيز متقاوت است. يکي از آنها فردي و فيزيکي عمل مي کند و ديگري جمعي و رواني. يکي به واسطه الکترو شوک به طرز بي رحمانه اي به بدن وارد مي شود ( مسئله اي که از سال هاي ١٩٥٠ موضوع تحقيق ويژه اي از سوي سازمان سيا است) و هم چنین از راه محدود کردن نيازهاي حياتي فرد. ديگري از راه به صحنه آوردن از پيش تدارک شده يک فروپاشي اقتصادي، که با خود از بين رفتن تمام ساختارهاي اجتماعي را همراه مي آورد، نوعي هماهنگي کاملا محاسبه شده بين يک دوره واقعي فقر و وحشت و شرائط آرامش پس از آن که خارج شدن از جنگل و رونق هاي دروغين را نويد مي دهد. هدف هدو شوک از بين بردن مقاومت است و براي آن بايد از نابود کردن هويت آغاز کرد.

طراحان و سازمان دهندگان اين شوک ها ( شکنجه گران، اقتصاددانان و يا مترسک هاي سياسي) بعد از نيم قرن تجربه دريافته اند که بهتر ين راه براي نابودي هويت توده ها ، از بين بردن و مثله کردن سازماندهي شده تاريخ زندگي آنها ست آنچنانکه تاکنون حکايت مي شده . هدف زدودن گذشته است. وقتي از دست گذشته خلاص شدي، هرنوع شعار سياسي مزخرفي، علي رغم ساده لوحي نهفته در آن ، جا خواهد افتاد: زمان تغييرات فرارسيده است ، بايد مجددا از صفر شروع کرد. اين چنين است عوام فريبي نئوليبراليزم.

وقتي مناظره تلويزيوني دو کانديداي انتخابات رياست جمهوري فرانسه پخش مي شد الکساندرا هنوز در آن باغ نشسته بود.آنچه در مورد هر دو کانديداي اصلي ( آقاي سارکوزي و خانم رويال) جلب توجه مي کرد، شانه خالي کردن آنها از تحليل اوضاع بود. هيچکدام از آندو آنچه در جهان مي گذشت ، تاثير آن بر فرانسه و نتايج قابل پيش بيني و راه حل هاي منطقي مقابله با آنها را مطرح نمي کردند. هيچکدام از آندو هيچ نوع چشم انداز جغرافيائي اي نداشت. چنين افقي در کار نبود چراکه آنها جرات نداشتند از سرنوشت هائي صحبت کنند که در تاريخ جاي گرفته اند، تاريخي که افراد براي معني دادن به نبرد روزانه شان آنرا براي خويش نقل مي کنند. و همه اين ها در مقابل راي دهندگاني که تا همين چندي پيش ، سياسي ترين افراد در اروپا بودند.

چنين توطئه سکوتي عميقا طبيعت يک انتخابات را تغيير مي دهد. اولين اصل دمکراتيک نمايندگان را مجبور مي کند که به کساني که آنها را انتخاب کرده اند حساب پس بدهند: شيوه حکومت کردن آنها بايد توسط کساني که آنها برايشان حکومت مي کنند داوري شود. به زبان ديگر ، انتخاب کننده، نماينده را مورد سوال قرار مي دهد و اين امر در دراز مدت نقشي اساسي در تصميم گيري ها بازي مي کند. نوعي ديالکتيک صحبت و بحث جايگزين اطاعت کورکورانه غير دمکراتيک مي شود. اگر کانديداها تصور خور را از دوراني که در آن به سر مي بريم در خطوط اصلي آن ارائه ندهند و استراتژي خود را براي ادامه بقا در مقابل آن مطرح نکنند و اگر همه اين ها ناگفته و ناشنيده باقي بماند، راي دهنده نمي تواند نقش ديالکتيکي خود را بازي کند چرا که هيچ نوع بحثي در مورد موضوعات اصلي در نمي گيرد. وقتي يک کانديدا فاقد چشم انداز است و يا به اين امر اذعان دارد، راي دهندگان تا حد گله اي اسب تنزل مي يابند.

توطئه سکوت ايندو کانديدا به نوعي توافق ناگفته شبيه بود: وقتي بينندگان تا حد يک مشتري تنزل مي کنند، «بحث» تا سطح يک مسابقه بین ظواهر و شيوه ها( طرز حرف زدن، نوع لباس، آرايش) پائين مي آيد ونتيجه آخرين نظرسنجي ها مهم تر از مطرح کردن چشم اندازي در مورد آينده مي شود و خود ستائي و مطرح کردن خويش تمام فضاي بحث را پر مي کند. هردو کانديدا ترس هائي متفاوت را مطرح و درباره شوک هائي صحبت کردند که به شيوه هاي گوناگون در طبقات مختلف مردم احساس مي شود. سپس وعده دادند که هميشه در کنار آنها باقي خواهند ماند بدون آنکه لحظه اي به همه مردم اشاره داشته باشند و با آنها و در کنار آنها اين سوال را مطرح کنند: در جهان چه چيزي در حال روي دادن است ؟ حرف مفت ماليات ندارد و با اعتماد به نفس بیان مي شود چرا که گوینده اش مي داند که به دنبال چه چيزي است . هردو کانديدا فقط به دنبال يک چيز بودند: به من اعتماد کن و وعده هاي مرا بپذير.

حال آنکه براي معرفي و توضيح يک سياست بازخواني تاريخ ضروري است، بررسي وقايع ؛ دلايل پديد آمدن و نتايج آنها؛ بحث درباره محدوده عملکرد مانورها؛ چراکه تاريخ به ندرت گشاده دست است. وعده هاي از پيش آماده شده اي که فاقد ديدي تاريخي باشند تنها يک کلاه برداري اند.

الکساندرا مي گويد:« پنجاه سال پيش ارزش زندگي انسان متفاوت بود ».

من مجددا به چهره الکساندرا مي نگرم که در باغ نشسته و ياد جمله اي از آنتوان چخوف مي افتم، نويسنده اي که او هم پزشک بود:« وظيفه يک نويسنده به تصوير کشيدن وقايع با آنچنان دقتي است که خواننده نتواند خود را ازچنگ آن خلاص کند». امروز به دليل تجربيات تاريخي اي که همه ما آنها را زندگي کرده ايم و ماشين هاي سياسي به دنبال زدودن آن هستند همگي بايد در عين حال هم نويسنده باشيم و هم خواننده..... اين امر در توان همگي ما هست.

١) نبرد کورسک در ژوئيه ١٩٤٣، بزرگترين نبرد تانک ها در جنگ دوم جهاني و تاريخ است. ارتش سرخ موفق شد تهاجم ارتش آلمان در جبهه شرق را متوقف نمايند و آنرا تا برلن عقب براند. اين شهر در ٧ ماه مه ١٩٤٥ از چنگ نازي ها توسط ارتش شوروي آزاد شد.

٢) زنداني هاي سياسي.

٣) مقاله لهستان در پارانويا نوشته ايناتسيو رامونه ، لوموند ديپلماتيک آوريل ٢٠٠٧

٤) رئيس جمهورLech و نخست وزير Jaroslaw لهستان از تابستان ٢٠٠٥

٥) از پائيز آينده به زبان انگليسي توسط ICM Books, NewYork و به زبان فرانسه توسط Actes Sud,Arles منتشر مي شود.

٦) يا جايزه بانک سوئز به يادگار آلفرد نوبل.

٧) Kubark Counterintelligence Interrogation نام يک راهنما است که توسط سازمان سيا در سال ١٩٦٣ تهيه شده و « تکنيک هاي بازجوئي تصحيح کننده بر روي افراد و منابع مقاوم » را توضيح مي دهد. اين تکنيک ها بويژه از سال ١٩٦٧ در کادر برنامه فنيکس در ويتنام جنوبي به کار گرفته شدند. هدف نابودي رهبران حزب کمونيست ويتنام جنوبي بود.

 

کليه حقوق براي نشريه لوموند ديپلوماتيک محفوظ است
© 2003 - 2000 Le Monde diplomatique

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

امان از عقب ماندگی فرهنگی


امان از عقب
ماندگی فرهنگی



شيلپا شتی هنرپيشه پرکار قبلی باليوود و برنده شو تلويزيونی
Big Brother

در انگيس است که اخيرا جنجال عظيمی حول او بر پا شد. بطوريکه
جرج بوش و تونی بلرهم کارهای کم اهميت تر خود مثل بازی با جان يک ملت در عراق و
تصويب قانون خلع يد مردم و بسط يد کمپانی هايی بين المللی در مورد منابع نفتی عراق
را کنار گذاشته و تمام هيبت خود را روی اين ماجرای پراهميت انداختند
.



قضيه اين بود که برخورد برخی از شرکت کنندگان آن برنامه با
شيلپا، نژادپرستانه و تبعيض آميز بود يا چنين تلقی شده بود و اين امر خشم هموطنان
هندی او را بر انگيخت. سياستمداران انگليسی هم چون دستشان پاک است و درطول و عرض
تاريخ خود - چه در مستعمرات قديم که روزی خورشيد در آن غروب نمی کرد، چه در دوره
جديد درجزيره ديگو گارسيا يا در جزايرفالکلند، در تهران 1953 يادر کابل و
بغدادهزاره سوم - هرگز به هيچ تنابنده ای تبعيض روا نداشته اند- به اين ميدان
"خطير" وارد شده و از شيلپا حمايت به عمل آوردند و"دموکرات" بودن خود را اثبات
کردند. در مورد ماجرای برده داری هم که اخيرا يک جشن به افتخار خودشان به مناسبت
لغو برده داری برپا کردند وهيچ لکه ای ، قديم يا جديد، بر پيشانی دولت علياحضرت
باقی نماند. ماجرای شيلپا هم خوشبختانه به خوبی و خوشی خاتمه يافت و شيلپا در
برنامه بيگ برادر برنده شد و حالا با جت خصوصی به هند ميرود و می آيد والهام بخش
دانس بارهای متعلق به باليوود در بنگلور شده و کتاب های آشپزی و خانه داری می نويسد
و عطر می سازد تا همه زن ها با استفاده از آنها مثل خود او خوشگل و تو دل برو بشوند
.



به هر حال به شيلپا کم محلی کنيد، برخی از ,هموطنان, او جوش می
آورند. شيلپا را ببوسيد باز هم برخی از ,هموطنان, او جوش می آورند. جالب اين است که
در کشوری که باليوودش با هاليوود رقابت ميکند و موضوع اصلی اکثر فيلم های باليوودی
اش هم عشق و عاشقي، و دانس و رمانس است، عکس های بوسه طبق قانون، "صور قبيحه" و جرم
محسوب ميشود! امان از عقب ماندگی
.



حکمت عوام و حکمت
آدام اسميت



ميتوان حکيمانه سرتکان داد و گفت اين هند هم کشور تناقض هاست.
اما عيبی هم ندارد که ,عوامانه, چشمک زد و گفت بعضی ها هم خوب بر اين تناقض ها سوار
ميشوند. می گوئيد نه از آقای آبيهشک باچان که اخيرا آخرين "عروسی قرن" را راه
انداخت و يک عدد ملکه زيبايی را به خانه بخت برد، بپرسيد. يا از خانم اليزابت هرلی
و همسرش که يک ثروتمندی از تبار هندی - آلمانی است و قبل از آقای باچان يعنی در
مارس امسال يک عروسی قرن ديگر راه انداخته بودند که دو ميليون پوند هزينه برداشت.
هرچند برای چاپ گزارش و عکس های عروسی که ميهمانی اصلی اش خصوصی بود يک قرار داد 4
ميليون پوندی با يک مجله انگليسی بست. وقتی ميگوئيم ثروتمندان هميشه اجناس را
ارزان ميخرند، برخی فکر ميکنند ما عوام عقل درست و حسابی نداريم.
اما ما عوام
تقصير نداريم. ما که لياقت و عقل آن را نداريم در هارواد و اکسفورد نام نويسی کنيم.
هم حکمت و هم حساب را دم در مغازه يا توی خيابان ياد ميگيريم. وقتی به قصاب
ميگوييم يک سير گوشت بده و او رگ و ريشه و چربی گوشت را ميبرد و مياندازد توی دست
ما و گوشت خالص و اعلای بی رگ و ريشه را ميدهد به مشتری "محترم" و دارای اعتبار
خودش و هر دو را به يک قيمت حساب ميکند می فهميم "وظيفه اجتماعی" ما اين است که جنس
را گران تر از ثروتمندان بخريم
. حالا همين را اقتصاد دانان آکادمی ديده اينطور
تعريف ميکنند: برای اينکه يک جامعه خوب اداره شود، بايد همانطور که آدام اسميت گفت
به طمع قصاب دل ببنديد نه به انسان دوستی او. اينطوری است که عقل عوام و عقل خواص
به دو روی يک سکه تبديل ميشوند. عالمان و آکادميسين هاميگويند سواری بر تناقضات يک
حکم علمی است و "وظيفه اجتماعی" همه اين است که برای اداره جامعه "به نحو بهينه" از
اين "حکم علمی" تبعيت کنند. ما آه می کشيم ولی به "وظيفه اجتماعی" مان تن ميدهيم
چون اين احکام از"حکمت خدا"، و "سنن باستانی" مان و يا "شرع مقدس"مان و "احکام امرا
و فقها ووزرا و عالمان و اقتصاد دانان" و همه نخبگانی که لطف کرده و برای بهبود
امور عالم روی گرده ما نشسته اند، سر چشمه گرفته است
.



البته ما بايد ناشکر نباشيم. ثروتمندان از فکر ما غافل نيستند.
همين خانم اليزابت هرلی که ستاره عروسی قرن ماه مارس بود، يکی از ستاره های برنامه
های خيريه پرنس چارلزوليعهد عاليقدر انگليس است. آقای گير و خانم شيلپا را هم که
ديديم در مراسم مبارزه با ايدز شرکت داشتند که بلای عقب ماندگی توده به آنها اصابت
کرد. برادر براد پيت هم برای کمک به فقرای جهان در هند مشغول بنايی است. خلاصه حالا
تحت راهنمايی سازمان ملل چشم اميدمان به ستاره های ميلياردر سينما و ورزش و دنيای
سياست و تجارت و البته کاخ های سلطنتی است.خدای ما عقب مانده ها حفظ شان کند
.



از قضايای مهم جهان يعنی بوسه بيگناه، شيلپا شو و عروسی های قرن
در هند دور نشويم. راستی خانم اليزابت هرلی هم شايددادگاهی شود. بعضی روزنامه های
جنجالی در هاليوود نوشته اند که خانواده داماد خيلی عصبانی اند. شايد هم برای بالا
بردن فروش نشرياتشان اين خبر را جعل کرده اند، ولی به نوشته آنها جرم هرلی اين است
که در عروسی سنتی هندی با لباس ساری هندی که بخشا در بمبئی به اجرا در آمد اين گناه
ها را مرتکب شده است
:


*
زياد گوشت بدنش را نشان داده است.


*
ماچ و بوسه ردوبدل کرده است که برخلاف سنت هندو است.


*
قبل از شروع مراسم در بمبئی الکل نوشيده است.



و بالاخره اينکه هنگام ورود به معبد کفشش را در نياورده است.



همين روزنامه ها نوشته اند که يک مرد عامی هندی که با عروس و
داماد هيچ آشنايی ندارد ميخواهد يک شکايت رسمی تقديم دادگاه بکند. زيرا در قوانين
هند جا برای مجازات توهين به فرهنگ هندی باز شده است و ديديم که از آن عليه ريچارد
گر استفاده شد
.



می بينيد با اينکه حکمت و فرهنگ عوام آن روی حکمت و فرهنگ آدام
اسميت است، گاهی بر ميگردد و يقه خود خواص را ميگيرد. اما صبر کنيد! قانون را که
عوام نمی نويسند، نخبگان و خواص می نويسند.پس چرا اين قانون را نوشته اند؟ آيا
خواسته اند زياد ازمردم فاصله نداشته باشند؟ يا شايد برعکس باشد و ميخواهند با
احترام به "سنت های هندی "، فاصله شان با مردم حفظ شود؟ برای پاسخ به اين معما بايد
اول به سوال های ديگری جواب داد:کدام سنت؟ کدام هندي؟



رابطه ی سنت،
مالکيت و "گه کاری
"



با پوزش از استفاده از کلمه ... به جای کلمه مدفوع در اين
عنوان، ولی گاهی اسامی و اصطلاحات عاميانه ی خودمان بهتر از کلمات رسمی و تشريفاتی
بوی گند اجناس و قضايايی را که دور و بر ما ميگذرد، به مشام می رساند. ولی برای
اينکه تصور نشود قصد بی احترامی داريم، ايندفعه از سه نقطه استفاده کرديم
.



برگرديم سر سوال ها: کدام سنت ها، کدام هندی ها؟ اين يک سوال
آکادميک نيست.حکمت اين نوع سوال های عاميانه هم مثل علم حساب و اقتصاد عاميانه از
خيابان و دم در مغازه ريشه ميگيرد. وگرنه اقتصاددانان در آکادمی های معروف دنيا يا
در بانک جهانی آقای ولفوويتز اکنون مشغول ارزيابی پيشرفت های عظيم "همه" ی هندی ها
در اثر آزادی و ولنگاری سرمايه در عين حفظ سنت های باستانی هستند
.



اول ببينيم کدام سنت هاست که در هند با تعصب و خيره سری عجيب و
بی سابقه ای پی گيری شده است. مثلا اين يکی رادر نظر بگيريم: پاک کردن مدفوع
انسان از چاه ها و فاضلاب ها توسط نيروی "لخت"انسانی يعنی مقنی گری و مستراح پاک
کنی بر اساس يک سنت 1500 ساله به پائين ترين کاست جامعه هند يعنی داليت ها سپرده
ميشود.
معمولا پاک کردن مدفوع از چاه های خشک وحمل آن روی سر و انتقال به مقصد
که کيلومترها با مبدا فاصله دارد، تماما توسط زنان داليت صورت ميگيرد. کار پاک کردن
فاضلاب های بزرک را مردان داليت انجام ميدهند. بنا بر يک گزارش در 2004، به نوشته
سانجيو پانديتا، تنها در

Karnataka

مرکز بنگلور يعنی پايتخت
Hi-Tech
هند، که آنرا
Silicon Valley

هند هم ميخوانند حدود 15000 زن داليت به اين کار اشتغال دارند. اين زنان
خود تعريف کرده اند که در تابستان ها به علت کم آبی بعد از کارنمی توانند دست
هاوبدن خود را بشويند و با همان دست های "...ی" نان بخور و نمير را توی گلو فرو
ميدهند و با همان لباس های "...ی" ميخوابند تا روز از نو و روزی از نو. اين زنان
گفته اند نميدانند که کار مستراح پاک کنی آنها در فصل تابستان سخت تر است يا
زمستان.
برای اينکه بدانيد چرا اين حرف را ميزنند بايد فيلم های تهيه شده از
اين زنان را هنگامی که آب آميخته به مدفوع از ظروف بالای سرشان روی سر و صورت و
لباس شان می ريزد و چند کيلومتر در گل و لای پيش ميروند تا سبدهای مدفوع را در مقصد
تلمبار کنند، تماشا کنيد.
به گزارش سانجيو پانديتا "مزد"ی که برای اينکار
وحشيانه و ضد انسانی به زنان داليت می پردازند درشهرداری های محلی رقمی برابر 30 تا
40 روپيه در روز"کمتر از يک دلار آمريکا" ست. در بخش خصوصی برابر است با: - حالا
معجزه رقابت "در اقتصاد جديد" و حکمت قصاب آدام اسميت را در استفاده بهينه از نيروی
کار ببينيد - 5 روپيه يعنی 11 درصد يک دلار برای هر خانه در هر ماه است.داليت های
مستراح پاکن در شهرداری از ساعت 6 صبح کارشان را شروع ميکنند و تا 11 شب ادامه
ميدهند. بوی گند مدفوع چنان که الکل به دماغ خود ميزنند که حس بويايی را از بين
ببرد.ماسک که هيچ حتی چکمه يا دستکش هم به پا و دست ندارند که حداقل اندکی کمک در
مقابل بيماری های عفونی باشد.حالا شما ميگوييد هندوهای کاست های محترم تر حق ندارند
وقتی ميگويند داليت ها حامل بيماری و عفونت هستند. تحقيقات پزشکی نشان ميدهد که
آنها به انواع بيماری ها دچارند و عمر اغلب آنها به 60 سال نمی رسد
.



شنيدنی است که وقتی جرمانی گرير فمينيست مشهور و جنجالی انگليسی
در روزنامه گاردين مقاله ای در باره غوغای برپا شده در زمينه برخورد نژاد پرستانه
به شيلپا شتی در برنامه بيگ برادر نوشت، از تمام حملات و انتقادات گزنده ای که گرير
به شيوه معمول خود به شيلپا شتی کرده بود، خانم شتی فقط به يک نکته به شدت اعتراض
کرد، بطوريکه گاردين به تصحيح و چاپ دوباره مقاله مجبور شد. اعتراض او اين بود که
ادعای گرير درست نيست و او يک تاميلی نيست. بلکه يک بنگالی مغرور و از مرکز پرآوازه
آن در دنيای اقتصاد آزاد يعنی

Karnataka
است.
همان شهری که 15000 زن داليت در آن مستراح پاک ميکنند. اما در اين شهر بازهم خبرهای
بيشتری هست
.



اندکی بعد دکتر سانجای آپارانتی
Dr Sanjay Aparanti

که در دپارتمان پليس شهر بمبی به عنوان مشاور کار ميکند ادعا کرد 70 دانس
بار باليوود که در
Karnataka
کار ميکنند
مراکز تن فروشی هستند. او اين تبليغات باليوود را که در اين دانس بارها رقاص های
موسوم به
Shetty girls
ميرقصيدند رد کرد و گفت حتی يک
Shetty girl

هم در اين بارها
نمی رقصيد، بلکه در اين دانس بارها داليت ها را به تن فروشی مجبور ميکردند. او گفت
90 درصد زنانی که در بمبی به معرض تن فروشی گذاشته ميشوند، از داليت ها هستند
.



به گفته سانجای آپارانتی اين زنان هرگز به فکر شکايت نمی افتند،
زيرا آنها ميدانند زندگی شان حتی ارزش صحبت کردن ندارد، بنابراين هيچ وقت بازی را
که باخت آن از قبل مسلم است شروع نمی کنند. "مزد"ی که به اين زنان پرداخت ميشود،
برابر همان "مزد"ی است که به زنان داليت مستراح پاک کن پرداخت ميشود. از اينجا
ميرسيم به "انتخاب آزادانه" در بازار آزاد. شما به يک زن داليت ساکن کارناتاکا در
سيليکون والی هند پيشنهاد ميکنيد کدام را انتخاب کند؟ مستراح پاک کنی يا تن فروشی
در دانس بار را؟ يک چيز مسلم است: سليقه در اين ,انتخاب ,هيچ نقشی بازی نمی کند
.



از نظر زيبايی ادبی کلام مشکل بتوان حکم صادر کرد که استفاده از
کدام اصطلاح برای کاری که زنان داليت ميکنند بهتر است، اما با اطمينان خاطر و بدون
هرگونه ملاحظه کاری و محافظه کاری و اتفاقا با تاکيد زياد بايد گفت کاری که نخبگان
صاحب مال که اکنون به شخصيت های اصلی "اقتصاد آزاد" تبديل شده اند، در اين جامعه
ميکنند "گه کاری" است وهيچ اصطلاح بهتری برای کار آن ها نميتوان پيدا کرد
.



ممکن است بگوييد اين ها به نخبگان صاحب مال و منال هيچ ربطی
ندارد، بلکه سنت هزاران ساله است. بعلاوه داليت ها در هند اقليتی بيش نيستند و تازه
دولت و جامعه رسمی و بين المللی هم برای برانداختن اين سنت تلاش ميکند. بی بی سی هم
درسال 2002 يک رپرتاژاز سنت تميزکردن مدفوع توسط داليت ها پخش کرد که ميتوان آن را
يکی از تکان دهنده ترين فيلم های مستند جهان خواند. بيش از اين چه ميتوان کرد؟



امااگر اين را بگوييد، اشتباه ميکنيد. زيرا اولا تعداد داليت
ها بيش از دو تا ملت ايران است يعنی 160 ميليون.
ثانيا مثل اينکه به عمق
پيچيدگی های جامعه هند فکر نکرده ايد. در اينصورت بايد توصيه کرد حداقل يکی از آثار
زيبای خانم آرونداتی روی بويژه "خدای چيزهای کوچک" او را بخوانيد تا بطور
گرافيک در جريان رابطه سنت، صاحبان قديمی مال و منال [و ميلياردرهای جديد اقتصاد
جديد]، و دوام "گه کاری" در دموکراسی هند قرار بگيريد
.



واقعيت اين است که تعداد زيادی از عجايب هند خيلی عجيب و متفاوت
از بقيه جهان درجه دو نيست. مساله به داليت های هندی محدود نيست. لايه به لايه سنت
در کشورهای دست دومی های جهان هست که لايه به لايه جمعيت را از لايه به لايه حقوقی
که سياستمداران ادعا و دولت ها تصويب ميکنند، محروم نگاه ميدارد: دختران را از
قانون منع خريد و فروش دختران خردسال، قربانيان تجاوز جنسی را از قانون منع مجازات
قربانيان تجاوز ، کودکان را از قانون منع کار کودکان، بزرگسالان را از قانون منع
برده فروشی و غيره... وقتی به يکی از آن "کال سنتر"ها برخورد کرديد که توماس فريدمن
در وصف آن در نيويورک تايمز ستايش نامه مينويسد، بايد نگاهتان را چند متر آنطرف تر
بيندازيد تا به گفته گريش ميشرا تحليل گر مطلع هندي، چادرهايی را ببينيد که کودکان
کار توی آن نشسته اند و برای آسفالت خيابان سنگ می شکنند. صاحبان مال و منال چه در
,اقتصاد قديم, و چه وقتی که طی دهه های اخير وارد ,اقتصاد جديد, شدند نهايت بهره
برداری را از سنت ها کرده اند. برپايه استفاده از سنت های کهنه که انسان را اينقدر
بی قيمت کرده است، تعداد ميلياردرهای هندی در ,اقتصاد جديد, بنا بر گزارش امسال
مجله فوربس از تعداد ميلياردرهای ژاپنی فراتر رفت و آنها با 191 ميليارد دلار در
راس جدول ميلياردر های آسيايی قرار گرفتند و در حاليکه متوسط رشد تعداد ميلياردرها
در جهان در فاصله 2005 تا 2006 اندکی بيش از 23 درصد بود، در هند به رقم حيرت
انگيز64 درصد رسيد
.



به گفته سانجيا پانديتا پليدی کار پاک کردن مدفوع توسط داليت
ها را در 1901 مهاتما گاندی مطرح کرد اما 90 سال طول کشيد تا قانونی برای منع آن
تصويب شد.
اتفاقا
Karnataka
نخستين
ايالتی بود که در دهه 70 قانونی برای منع اين کار تصويب کرد. اما عليرغم اين،داليت
های هندی همچنين به اين کار اشتغال دارند. چطور است که اين سنت ها پايدار ميمانند؟
چرا نيروهای دموکرات و احزاب پيشرو که تعداد آنها در دموکراسی قديمی و بزرگ هند کم
هم نيست ، نميتوانند به جايی برسند و اين سنت ها را براندازند؟



برای پاسخ مشخص به اين سوال خوب است به عروسی های قرن و شيلپا
شو برگرديم، و اخبار پشت و روی صحنه را با دقت بخوانيم
.



در دوره اخير برپاکنندگان عروسی های قرن با کمک گرفتن از هزارها
پليس ميهمانی اصلی جشن های قرن خود را "خصوصی " نگه ميدارند و فقط عکس های سرگرم
کننده آن را به رسانه های جنجالی ميفروشند. اما اگر به ليست ميهمانان خصوصی که به
رسانه ها درزپيدا ميکند نگاه کنيم، در آنها اسامی عجيب و غريبی را می بينيم: مشاهير
هنری هندی و آمريکايی و انگليسي، روسای بانک های هندی و بين المللي،سهامداران رسانه
های هندی و بين المللي، سياستمداران هندی و جهانی و در کنار آنها برهمن هاو روسای
کاست های والامقام هندی ، که اغلب آن ها خودشان ميلياردرهای صاحب صنايعی مثل نفت،
آهن، پارچه بافی ،نقل و انتقال پول، اجاره کار به جهان بويژه به آمريکا و غيره
هستند و بسياری از آنها هم همان کسانی هستند که حفظ سنت های هندی را يکجا قبول
دارند: هم سنت زيبای ساری پوشيدن را، هم سنت نجيبه بودن و آشپز خوب بودن زن را چه
به شيوه دلربا و قابل نمايش شيلپای ملوس و چه به شيوه کلفتی های غير قابل نمايشي،
وبالاخره چه تقسيم جامعه به داليت ها و هندو ها، نجس ها و مقدس ها و تقسيم بندی های
بی پايان به کاست ها و رتبه ها را. دفاع از سنت های عقب مانده کاستی برای آنها
چندين فايده دارد: حفظ موقعيت ممتاز و خداگونه خودشان در جامعه، دسترسی به آدم هايی
که جان شان ارزشی ندارد چه برسد به کارشان، حفظ مقام بين المللی در بازار گلوبال از
طريق در اختيار قرار دادن ,ظرفيت های بی نظير و کم هزينه برای بهره برداری بهينه,،
و بالاخره افزودن بر ثروت های افسانه و بالا رفتن در جدول ميلياردر های فوربس
.



در بسياری از اين منافع، همه ميهمانان حس مشارکت دارند. اما
گاهی برخی از آنها در حيرت اند که چرا يک بوسه بی گناه، چنين آشوبی بر پا ميکند.
امان از فرهنگ عقب مانده! اما اين فرهنگ عقب مانده توسط نيروهای تاريکی هدايت ميشود
که ظاهر بسيار خوش آب و رنگ و دلربايی دارند. ضمنا نبايد از خاطر برد که نفوذو قدرت
اين نيروهای تاريک در داخل هند و حمايت بين المللی از آن ها در بازار تجارت، سياست
و نيز در رسانه های جهان به حدی است که حتی احزاب و مقامات رسمی جناح "چپ" هند
هم برای اينکه بتوانند در پارلمان ها يا ايالات محلی کرسی و مقام به دست بياورند،
اول زد وبندها با برهمن ها و راجه ها و صاحبان صنايع را طی پچ پچ های در گوشی در
ميهمانی های خصوصی به عمل می آورند و به توافقات لازم دست می يابند، بعد به جمع
آوری رای برای صندوق ها می پردازند.
,جنگ سنت و تجدد, هم به مقادير زياد در
همان پچ پچ های در گوشی و بسته به زور طرفين حل و فصل ميشود. در نتيجه گاهی تصويب
يک قانون بديهی 90 سال طول ميکشيد و اجرای کامل آن...؟
!